• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان همسایه حیاط مشترک | پریا . ظ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع pariya_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 171
  • بازدیدها بازدیدها 9,129
  • کاربران تگ شده هیچ

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
171
پسندها
735
امتیازها
3,863
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #171
از رو دستپاچگی گفتم:
-من گفتم خودم برمی‌گردم… آدرس رو بلد بودم.
کاوه با نگاه سرد و سنگین نگاهم کرد و گفت:
- من نمی‌دونستم منظورت از «بلد بودن آدرس» دقیقاً چیه!
بردیا سلام کرد و کاوه سرد جواب داد:
- سلام! شما! اینجا؟
- اومدم ببینم کنکورش چجوری بوده؟
کاوه ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:
- واسه همه‌ی شاگردات تا دم حوزه میای؟
فضا سنگین شد. ناخودآگاه یک قدم به کاوه نزدیک شدم و خیلی آروم و التماسی گفتم:
- کاوه لطفاً!
سرش رو سمتم خم کرد. ریموت رو گذاشت کف دستم و خیلی سرد و محکم جوری که فقط خودم بشنوم گفت:
- برو اون‌ور سوار ماشین شو.
مکث کوتاهی کرد.
- امروز نشد… حالا واسه آزمون ارشدت، خودش میاد دنبالت. می‌برتت و میارتت.
و عقب کشید.
نفسم گیر کرده بود و قلبم مثل طبل توی قفسه سینه‌م می‌کوبید. بردیا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
171
پسندها
735
امتیازها
3,863
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #172
بغض لعنتی نمی‌ذاشت. دوباره سکوت و بعد از چندثانیه با همون بغض ادامه دادم:
- واسه آزمون ارشدت خودش میاد دنبالت! یعنی چی اصلاً؟
محکم اشکمو پاک کردم و سرمو چرخوندم سمت شیشه کناریم. کاوه هم هیچ حرفی نزد و تو سکوت رسیدیم خونه و من قبل از کاوه به اتاق خودم برگشتم.
بعد از یه دوش سریع رو تختم ولو شدم. فکر می‌کردم بعد از کنکور باید خوشحال باشم… اما نبودم. حرف‌های کاوه، اون بی‌اعتمادیش خیلی دلمو شکسته بود. صدای غار و غور شکمم بلند شدو دستمو به شکمم گرفتم. حتی حوصله درست کردن غذا برای خودمم نداشتم. با خودم گفتم فعلاً می‌خوابم بعدش بلند می‌شم یه نیمرو می‌زنم. مادامی که داشتم لباس می‌پوشیدم احساس کردم صدای در زدن اومد. بعد از اینکه لباس پوشیدم گوشه در اتاقمو باز کردم اما کسی نبود. اومدم ببندم که چشمم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 9)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا