- تاریخ ثبتنام
- 15/12/24
- ارسالیها
- 185
- پسندها
- 897
- امتیازها
- 5,133
- مدالها
- 6
- نویسنده موضوع
- #11
کمکم، منی که تو خونهی خودمون حتی اهل کار خونه هم نبودم، آشپزی یاد گرفتم و کنار پریخانوم دست به هر کاری میزدم. البته اوایل فوقالعاده کارم بد بود و خودم نمیتونستم چیزی که درست کرده بودم رو بخورم؛ اما پریخانوم با ذوق ازش تعریف هم میکرد.
بعد از چند ماه که اونجا بودم بدجوری حس سربار بودن داشتم.هر بار که سفره پهن میشد، عذاب وجدان بیشتری میگرفتم. ازش خواستم بذاره کمی از پول خودم رو از پیش سارا بردارم تا کمک خرجش باشم اما ازم ناراحت شد و کاری کرد تا دیگه به زبونش نیارم.
راستش از اینکه بیکار تمام مدت توی خونه بودم هم حس افسردگی داشتم. سارا هم درگیر دانشگاهش شده بود و کمتر فرصت سر زدن بهمون رو داشت. یه روز که با پری خانوم در حال پاک کردن سبزی بودیم یهویی وسط حرفاش گفت:
-- مریم دختر اقدس...
بعد از چند ماه که اونجا بودم بدجوری حس سربار بودن داشتم.هر بار که سفره پهن میشد، عذاب وجدان بیشتری میگرفتم. ازش خواستم بذاره کمی از پول خودم رو از پیش سارا بردارم تا کمک خرجش باشم اما ازم ناراحت شد و کاری کرد تا دیگه به زبونش نیارم.
راستش از اینکه بیکار تمام مدت توی خونه بودم هم حس افسردگی داشتم. سارا هم درگیر دانشگاهش شده بود و کمتر فرصت سر زدن بهمون رو داشت. یه روز که با پری خانوم در حال پاک کردن سبزی بودیم یهویی وسط حرفاش گفت:
-- مریم دختر اقدس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش