• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان همسایه حیاط مشترک | پریا . ظ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع pariya_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 184
  • بازدیدها بازدیدها 10,621
  • کاربران تگ شده هیچ

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #11
کم‌کم، منی که تو خونه‌ی خودمون حتی اهل کار خونه هم نبودم، آشپزی یاد گرفتم و کنار پری‌خانوم دست به هر کاری می‌زدم. البته اوایل فوق‌العاده کارم بد بود و خودم نمی‌تونستم چیزی که درست کرده بودم رو بخورم؛ اما پری‌خانوم با ذوق ازش تعریف هم می‌کرد.
بعد از چند ماه که اونجا بودم بدجوری حس سربار بودن داشتم.هر بار که سفره پهن می‌شد، عذاب وجدان بیشتری می‌گرفتم. ازش خواستم بذاره کمی از پول خودم رو از پیش سارا بردارم تا کمک خرجش باشم اما ازم ناراحت شد و کاری کرد تا دیگه به زبونش نیارم.
راستش از اینکه بیکار تمام مدت توی خونه بودم هم حس افسردگی داشتم. سارا هم درگیر دانشگاهش شده بود و کمتر فرصت سر زدن بهمون رو داشت. یه روز که با پری ‌خانوم در حال پاک کردن سبزی بودیم یهویی وسط حرفاش گفت:
-- مریم دختر اقدس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #12
چند ثانیه فقط نگام کرد، بعد زد زیر خنده. و دوستشم پشت‌بندش خیلی مسخره خندید. من منظورش رو نگرفتم! وقتی سکوت منو دید لحنش جدی شد و ادامه داد:
-- فک کردی گول این چشم‌های به ظاهر معصومت رو می‌خورم و هشت سال دوستیم رو با بهروز کنار میذارم؟... نوچ!
حالا اون یکی پسره هم به حرف اومد:
-- سهند زود باش ولش کن کوفت نمی‌کنه به درک! بیا بیرون الان بهروز میاد.
سهند: خلاصه گفته باشم بهروز اعصاب نداره شب هیچی ازت نمی‌مونه...بخور تقویت شی.
عصبی شدم و بلند گفتم:
-- گفتم نمی‌خورم. سینی رو بردار، بده دوستت کوفت کنه.
با پام به سینی کوبیدم. ظرف‌ها با صدای بدی روی زمین پخش شدن و نصف غذا ریخت. دست‌های پسره از عصبانیت مشت شد، رگ‌های گردنش بیرون زد.
-- حیف که باید شب سالم تحویلت بدم وگرنه الان نشونت می‌دادم.
سینی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #13
-- بهتره مثل بچه‌ی آدم بگی سندا کجاست. اون‌وقت تو رو به خیر، ما رو به سلامت.
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
-- به همین خیال باش!… حتی تو خوابم نمی‌بینیشون.
سیگارش رو پرت کرد. اومد جلو، جلوی پام زانو زد، چونم رو محکم گرفت.دوباره همون بوی بد همیشگی! فکر کنم تازه فهمیدم اون بوی آزاردهنده‌ای که همیشه ازش حس می‌کردم، بوی سیگارش بود.
- که نمی‌گی؟ کاری می‌کنم به گوه خوردن بیفتی… آرزو کنی کاش همون دیشب مرده بودی.
دستش رو پس زدم و تقریباً داد زدم:
- اون سندا به نام منه! مال پدر و مادرمه. هیچ‌وقت بهشون نمی‌رسین.
نگاهم کرد. پوزخند زد و بعدش بلند شد و با خون‌سردی کامل بیرون رفت و در اتاق رو قفل کرد. یک روز گذشت و خبری از بهروز نشد.
هر ثانیه‌ مثل یک سال می‌گذشت. دلهره شدیدی داشتم. نکنه بلایی سر پری خانوم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #14
صدای ناشناسی نزدیکم جواب داد:
— من فقط یه دوره هلال‌احمر دیدم. دکتر که نیستم!... نبضش ضعیفه، بازوش پاره شده، خون‌ریزی داره. رسماً یه جنازه رو تحویل من دادی. این اوضاعش بدتر از این حرفاست که من بتونم واسش کاری کنم.
دوباره صدای سکوت و بعدش همون صدای ناشناس آروم ادامه داد:
-- من موندم دختره هرچی که هست این چه بلاییه سرش آورده؟ شما خلاف سنگینتون فوقش یه پارتی تو سعادت آباده الان این دختره این‌جا بمیره جرمتون کم کمش می‌شه مشارکت در قتل! الانم چون زنگ زدی التماس کردی من اومدم اگه می‌دونستم با همچین چیزی طرفم عمراً پامو این‌جا نمی‌ذاشتم.
صدای قدم‌هایی که از من دور می‌شدن و بعدش صدای پر از استرس سهند بلند شد.
ــ داداش تو رو خدا جون مادرت نرو یه کاری کن من می‌ترسم. من غلط کردم تور و خدا کمکمون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #15
سرش رو به نشونه تأیید تکون داد و رفت. کاوه هم همراهش از اتاق بیرون رفت.
تنها که شدم، نگاهم افتاد به خودم. یه پیراهن مردونه‌ی سفید تنم بود. پتو رو کمی کنار زدم… شلواری در کار نبود. فهمیدم چرا دکتر پتو رو کنار نزد. با وجود باندهایی که دست‌وپام رو پوشونده بود، شرمی سنگین روی سینه‌م نشست. هنوز تو همون فکر بودم که در باز شد. کاوه برگشت. سریع پتو رو تا زیر چونه‌م بالا کشیدم و روم رو برگردوندم.
کنار تخت نشست و با همون لحن سرد گفت:
- این‌جا لباس زنونه پیدا نمی‌شه و لباسای خودتم قابل استفاده نبود.
-- اینه که مجبور شدم...
خجالت کشیدم و صدام رو صاف کردم تا ادامه نده. سکوت افتاد بینمون. بعد از چند ثانیه گفتم:
- شما... کی هستید؟ من الان... کجام؟
ــ اسمم کاوه‌ست.
چند لحظه نگاهم کرد.
ــ سهند رو که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #16
سرش رو از لای در آورد داخل و با نگاه جدیش فهموند که حرفم رو بزنم!
- می‌تونم یه زنگ بزنم؟
بعد از کمی مکث گفت:
- تلفن رو عسلی کنارته.
در رو بست. سرم رو چرخوندم و تلفن رو کنارم دیدم. دست‌هام می‌لرزید. شماره خونه پری خانوم رو گرفتم. با هر بوقی که می‌خورد و جواب نمی‌داد دلم هوری می‌ریخت.
- الو!
-پری خانوم خودتونید؟
- آوین!
چونه‌م شروع به لرزیدن کرد.
- آوین تویی؟ حالت خوبه مادر؟
همون لحظه زد زیر گریه. صدای هق‌هقش از پشت تلفن قلبم رو چنگ می‌زد. بغض خودمم دیگه طاقت نیاورد و اشک‌هام بی‌اختیار سرازیر شد.
-- مادر چرا بی‌خبر ازم رفتی؟ نگفتی از غصه دلم می‌ترکه؟ چرا بهم نگفتی که می‌ری؟
خشکم زد اما خودِ بهروز گفته بود خونه‌ش رو زیر و رو کرده. پس چرا پری‌خانوم هیچ خبری نداره؟ یعنی دروغ گفته بود؟ یا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #17
با تردید چشم‌هام رو باز کردم. کاوه بود. با موهایی که رو پیشونیش ریخته بود و چشمای پف‌کرده و نگران، مستقیم نگاهم می‌کرد.
- منم کاوه... نترس... کسی اینجا نیست.
با دست لرزون به پنجره اشاره کردم.
- او... اومده... اون‌جاست.
نگاهم کرد و انگار یه لحظه شک کرد. بلند شد، پرده رو کنار زد، پنجره رو باز کرد و اطراف رو بادقت نگاه کرد.
- اینجا خیلی از زمین ارتفاع داره، تراس هم نداره. کسی نمی‌تونه بالا بیاد. مگه مرد عنکبوتیه؟
دوباره نگاهم کرد و آروم گفت:
- کسی اینجا نیست. کابوس دیدی احتمالاً.
اومد سمتم و روی زانو نشست. پتو رو با احتیاط از زیر پام رد کرد و در حالی که یه دستش رو حمایتی پشت کمرم گذاشته بود، توی یه حرکت آروم بلندم کرد و روی تخت نشوند. همین که پشتش رو بهم کرد با صدایی لرزون گفتم:
- نرید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #18
بخاطر قرص‌های مسکن هنوز خیلی گیج بودم و حس خواب الودگی باعث شد که من دوباره اون پشت خوابم ببره. نمی‌دونم چقدر گذشته بود که چشم‌هام رو باز کردم سعی کردم نیم خیز شم. آن‌قدر زور زدم که بالاخره موفق شدم. بیرون رو نگاه کردم خبری از جنگل و دریا نبود. انگار تو جاده کوهستانی بودیم یعنی اطراف پر از کوه بود ازش پرسیدم:
- داریم کجا می‌ریم؟
اسم یکی از شهرای مرزی غرب رو گفت که خشکم زد و با استرس گفتم:
- اونجا چرا؟! من باید برگردم تهران. لطفاً یه‌جا منو پیاده کنید، خودم میرم.
با همون لحن سردش گفت:
- اینجا؟
یه‌کم اطرافم رو نگاه کردم. تا چشم کار می‌کرد دره و کوه بود. یه لحظه مضطرب شدم.
- بهم اعتماد نداری؟
از توی آینه نگاهش کردم. موهای مشکیِ پرپشتش نامرتب روی پیشونیش ریخته بود. ریش کوتاه و مرتبی صورتش رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #19
دستش همونجور تو هوا موند. فقط گفت:
- مطمئنی؟
سرم رو تکون دادم و اونم بدون هیچ اصراری دستش رو عقب کشید.
راستش خجالت می‌کشیدم بخواد دوباره بغلم کنه. با هزار بدبختی پایین اومدم. یه‌نگاهی به اطرافم کردم. تازه انگار مغزم فرصت کرده بود بفهمه چه اتفاقی افتاده؛ من... با یه مرد غریبه، چند صد کیلومتر دورتر از تهران، وسط یه شهر ناشناس بودم. یک لحظه دوباره مضطرب شدم. نکنه فکر کرده من از اوناشم که هرکاری بخواد باهام بکنه؟ نکنه با خودش فکر ‌می‌کنه پولی که طبق گفته اونا دزدیدم رو ازم بگیره و سرم رو زیر آب کنه! ته دلم خالی شد. با صداش که چند قدم جلوتر از من برگشته بود و با اون چشم‌های خسته و موهای پخش شده رو پیشونیش داشت نگاهم می‌کرد. از فکر بیرون اومدم.
- چیه؟ چرا خشکت زده؟
چیزی نگفتم. راه افتادم ولی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #20
چند تا نایلون بزرگ تو ورودی آشپزخونه بودش که دیشب اونجا نبود. آروم سمتشون رفتم و در یکیش رو باز کردم.داخلش مرغ و گوشت بود. چرا همینجور ولشون کرده! گذاشتمشون داخل فریزر و بقیه نایلون‌ها رو نگاه کردم. برنج، ماکارونی، کنسرو، تن، رُب، میوه و یه سری دیگه مواد غذایی هم بود که یه سریاشون رو داخل یخچال و بقیه رو داخل کابینت های پایینی گذاشتم. چجوری به من گفت اینجا زندگی می‌کنه؟ این خونه عملاً خالی بود. یه کیسه موند که وقتی درش رو باز کردم پر از دارو و مسکن و باند و الکل و پماد و البته یه چیز خصوصی که هر دختری ماهانه بهش احتیاج پیدا می‌کرد، بود، چیزی که من تو چند روز آینده شدیداً بهش احتیاج پیدا می‌کردم. خجالت کشیدم، اما ته دلم خوشحال شدم که به فکرش رسیده بود.
نایلون رو برداشتم و به اتاقم برگشتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا