- تاریخ ثبتنام
- 15/12/24
- ارسالیها
- 185
- پسندها
- 897
- امتیازها
- 5,133
- مدالها
- 6
- نویسنده موضوع
- #31
نوری که از پنجرهی اتاق افتاده بود روی صورتم، بیدارم کرد. همونجوری نشسته، خودم رو کش آوردم و نگاهم رو به حیاط دوختم. ماشین کاوه نبود. بعید میدونم دیشب اصلاً خوابیده باشه.
ناخودآگاه دستم رو گذاشتم همون جایی که دیشب دست کاوه بود. چقدر دیشب دردسر درست کردم… و چقدر با وجود همهچیز باهام مهربون بود. یاد حرف دیشبش افتادم... گفت بهروز زندانه… یعنی واقعیت بود یا فقط چون من ترسیده بودم اون حرف رو زد؟
کل روز رو منتظر برگشتنش بودم تا بلکه بتونم باهاش حرف بزنم. نزدیکیهای ساعت یک نصفشب صدای در حیاط اومد و از پنجره نگاه کردم که ماشینش رو داخل حیاط آورد. سریع پائین رفتم و منتظر شدم تا بیاد.
در ورودی رو باز کرد. صورتش خیلی خسته بود. سلام کردم که یهلحظه جاخورد. با تعجب برگشت و نگاهم کرد.
-- چرا...
ناخودآگاه دستم رو گذاشتم همون جایی که دیشب دست کاوه بود. چقدر دیشب دردسر درست کردم… و چقدر با وجود همهچیز باهام مهربون بود. یاد حرف دیشبش افتادم... گفت بهروز زندانه… یعنی واقعیت بود یا فقط چون من ترسیده بودم اون حرف رو زد؟
کل روز رو منتظر برگشتنش بودم تا بلکه بتونم باهاش حرف بزنم. نزدیکیهای ساعت یک نصفشب صدای در حیاط اومد و از پنجره نگاه کردم که ماشینش رو داخل حیاط آورد. سریع پائین رفتم و منتظر شدم تا بیاد.
در ورودی رو باز کرد. صورتش خیلی خسته بود. سلام کردم که یهلحظه جاخورد. با تعجب برگشت و نگاهم کرد.
-- چرا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش