نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان همسایه حیاط مشترک | پریا . ظ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع pariya_z
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 81
  • بازدیدها 2,338
  • کاربران تگ شده هیچ

pariya_z

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
ارسالی‌ها
81
پسندها
218
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #31
باید با احتیاط از بالاش می‌رفتم پامو گذاشتم رو قفل در و با اینکه دستم درد می‌کرد به زور خودمو بالا کشیدم اما یه لحظه پام لیز خورد و محکم خوردم به در و سر و صدای بلندی درست کردم. با ترس و وحشت از اینکه کاوه الان قطعاً بیدار شده، تو یه‌لحظه با تمام قدرتم خودمو بالاکشیدم، شکمم رو در بود و پاهام آویزون، فقط یه‌کم دیگه مونده بود که پام کشیده شدو افتادم تو بغل کاوه و بعدش هم دو نفری رو زمین افتادیم. گردنبندم از تو جیبم دراومد و کمی اونورتر پرت شد. سریع دستمو کشیدم تا برش دارم که کاوه سریع برداشت و درحالی‌که بلند می‌شد تو مشتش نگاهش کرد. بلند شدم و دستمو گرفتم جلوش.
- پسش بدید.
نگام کرد، کاملاً چهره‌ش برافروخته بود. یه‌لحظه مچ دستمو گرفت و با سرعت اومد تو خونه هرچی تلاش کردم نتونستم دستمو از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
ارسالی‌ها
81
پسندها
218
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #32
اولش یه کم سکوت و بعدش صدای بلند در اتاق که معلوم بود با شونه‌ش داره بهش می‌کوبه. مسلماً با اون هیکل این در، عرض دو دقیقه شکسته می‌شد. درحالی‌که صدام می‌لرزید داد زدم:
- باشه... بازش می‌کنم... ولی قول بده... کاری باهام نداشته باشی.
دست از کوبیدن به در برداشت.
- باز کن
- قول بده
داد زد:
-دِ باز کن تا نشکستمش.
خیلی آروم سمت در رفتم و تو یه‌حرکت بازش کردم و خودم دو قدم عقب پریدم. اومد تو و درحالی‌که چشم‌هاش از عصبانیت قرمز شده بود در رو بست و اومد سمتم. آب دهنمو محکم قورت دادم.
- تو... یعنی شما قول دادی کاری بهم نداشته باشی!
درحالی‌که ابروهاش رو بالا می‌انداخت گفت:
- کی قول داده؟ من؟ چرا خبر ندارم!
الان دقیقاً روبروم وایساده بود، ناخودآگاه شروع کردم به عقب‌عقب راه رفتن. اونم همین‌جوری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
ارسالی‌ها
81
پسندها
218
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #33
یکیش رو باز کردم توش باند و ماده ضدعفونی و نایلون فریزر و چسپ و مسکن و این جور چیزا بود. پس اون دوتای دیگه چیه؟
یکیش غذا بود! انداختم اونور و اون‌یکی لباس بود! دونه‌دونه بیرون کشیدم. یه‌دونه بافت دخترونه، یه‌دونه تونیک، یه‌دونه شلوار راحتی. اصلاً الان چه لزومی داره لباس راحتی واسه من بگیره؟ باند و مواد دیگه هم اینجا بودش اصلاً لزومی نداشت دوباره بخره! درحالی‌که عصبی شده بودم همون جلو در ولشون کردم و جوری که بشنوه گفتم:
- مگه زندانیم واسم لباس و غذا آوردید؟ منو تحویل پلیس بدید من اینجا نمی‌مونم که! اصلاً تا وقتی اینجا باشم نه غذا می‌خورم نه به زخمم می‌رسم، بمیرم بهتره.
نایلون لباسا رو مچاله کردم و از حرص سمت در پرت کردم و برگشتم سر همون جای اولم پشت تخت گوشه اتاق نشستم. فکر می‌کردم تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
ارسالی‌ها
81
پسندها
218
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #34
- من رفیق اون عوضی نیستم! اسیر هم نگرفتم! از خدا هم نخواستم که نگهت دارم! فقط بدون یه مدت باید اینجا بمونی هرچند بهت بد می‌گذره!
یه‌لحظه انگار بهم قرص مسکن دادن. خواست بره بیرون که آروم گفتم:
- گردنبندمو میشه پس بدید؟ یادگاریه.
بدون این‌که برگرده گفت:
- پست میدم ولی فعلاً نه!
بیرون رفت و در رو بست. به ظرف غذا نگاه کردم و کشیدمش سمت خودم.
چهار روز به همین منوال گذشت. من کمتر از تو اتاق بیرون می اومدم چون در حیاط قفل بود و من قبلاً به‌خاطر رفتن به اونجا پائین می‌رفتم. کاوه هم مرتباً گوشیش زنگ می‌خورد و از صبح تا شب رو اکثراً بیرون خونه بود و عملاً هیچ صحبتی باهم نداشتیم.
روز پنجم بعد از اون ماجرا، ساعت از ده شب گذشته بود و خبری ازش نبود. این مدت همیشه اون ساعت خونه بود، راستش نمی‌دونم چرا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
ارسالی‌ها
81
پسندها
218
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #35
با تعجب برگشتم سمتش.
- سه روز دیگه یعنی پنج‌شنبه همین‌جا میام دنبالت.
با تعجب نگاهش کردم، هیچ اثری از شوخی کردن تو صورتش نبود، این‌بار من پوزخند زدم بعد از نگاه عاقل اندر سفیهی که بهش کردم گفتم:
- خداحافظ.
منتظر جواب نشدم و راه افتادم. اونم پاشو گذاشت رو گاز و رفت. یعنی پیش خودش چه فکری کرده؟ شایدم می‌خواسته به روش خودش شوخی کرده باشه! آره احتمالاً همین بوده! نفس عمیقی از سر رضایت کشیدم. وقتی رسیدم خونه پری‌خانوم و بغلش کردم و بوی چادرش رو به ریه‌هام کشیدم انگار کل دنیا مال من شده بود، انگار تموم مسکن‌های جهان رو یک‌باره خورده بودم. آنقدر محکم همو بغل کردیم و گریه می‌کردیم انگار بیست ساله همو ندیده بودیم. بوی عطر فسنجونش کل محله رو برداشته بود. یک دل سیر غذا خوردم و مادامی که سرمو رو پاش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
ارسالی‌ها
81
پسندها
218
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #36
- راستش مادر، من این موها رو تو آسیاب سفید نکردم، از وجنات و مدل حرف زدنش مشخص بود آدم حسابیه! از دست اون بی‌قواره تو رو نجاتت داده بود و پیش خونوادش بودی. همین که تو رو نجات داده بود خودش یه سند بود برا باشرف بودنش! به خدا توکل کردم و واسه همین ماجراتو گفتم:
- چ...چ...چی؟
- نه، نه! کامل نگفتم، فقط گفتم بعد ازمرگ پدر و مادرت می‌خواستن طبق رسم و رسوم بدنت به پسر عموت که فرار کردی و از طریق نوه من اومدی اینجا، خیلی وقته با من زندگی می‌کنی و باقی ماجرا. دیگه از خونه‌تون و سند و ارث و میراث و این چیزها حرفی نزدم، انسان راحت گول شیطانو می‌خوره واسه همین ترسیدم بگم مال و منالی داری.
نفس عمیقی کشیدم ،پس این همه مدت کاوه از همه‌چی خبر داشت. حداقلش می‌دونست که من دزد نیستم ولی بازم اون همه بهم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
ارسالی‌ها
81
پسندها
218
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #37
- ببخش عزیزم حموم بودم. زنگ زده بودی؟
- آوین سندا نیست!
تقریباً داد زدم.
- چی؟ چه‌جوری نیست؟ گم شده؟
- نه‌نه مدارک هست ولی اصلاً بینشون چیزی به اسم سند نیست.
- چی داری می‌گی سارا؟
- امروز اومدم کوله رو جابه‌جا کنم و برا فردا آماده باشه، از دستم افتاد و زیپش پاره شد و همش ریخت بیرون. کنجکاو شدم و نگاهشون کردم ولی آوین هیچ‌کدومش سند نیست.
- پس چیه؟
- مدارک تحصیلی، مدارک آموزشی، لوح تقدیر و چیزای بی‌ربط!
کلافه دستمو به صورتم کشیدم.
- تو مطمئنی کسی از خونتون چیزی نبرده؟
- نه به‌خدا من هر روز جاشو چک کردم. همون کوله‌ایه که تحویلم دادی. پولا، طلاها همه سرجاشه! ببینم خودت اون مدارک رو دیدی؟ مطمئنی سند توشون بوده؟
وقتی فکر کردم من اصلاً مدارک رو نگاه کرده بودم! فقط هرچی اونجا بود رو تو کوله...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
ارسالی‌ها
81
پسندها
218
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #38
- علیک سلام
- س... سلام.
بلند شد و چند قدم اومد جلوتر.
- خب دیگه وقت رفتنه، آماده شو.
پوزخند زدم.
- مگه من با شما شوخی دارم؟ کی گفته من قراره با شما جایی بیام؟
پری خانوم اخم‌هاش تو هم رفت.
- آوین دخترم زشته!
روشو کرد سمت کاوه و با مهربونی گفت:
- پسرم کجا برید؟ آوین گفت پسرعموش زندانه. از این به بعد تو خونه خودشه مادر. از خونواده‌ت از طرف من تشکر کن.
پریدخت خانوم نمی‌خواستم اون‌موقع نگرانتون کنم. منتظر شدم خودشم بیاد بهتون بگم. سهند بهش رضایت داده و چند روزی میشه که بهروز با وثیقه اومده بیرون. بهتره یه مدت دیگه خونه ما بمونه هرچند بهش بد می‌گذره!
پری خانوم آروم زد رو دستش و گفت:
- خدا مرگم بده. چه‌جوری این جونورو آزادش کردن؟
پوزخند زدم و گفتم:
- دارید دروغ می‌گید!
برگشت سمتم و با جدیت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
ارسالی‌ها
81
پسندها
218
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #39
یه‌جوری نگاهم کرد که نتونستم نگاهش کنم و سرمو چرخوندم یه سمت دیگه.
پری خانوم با یه سینی که توش پارچ و لیوان بود اومد. کاوه سریع از کنارم رد شد و سینی رو ازش گرفت:
- ممنونم، شرمنده!
- دشمنت پسرم، نوش جونت.
- دخترکم می‌دونم تو دلت چی می‌گذره ولی بهتره با آقا کاوه بری.
با تعجب برگشتم سمت پری خانوم.
-آخ قربون دهنتون پری خانوم! یکی باید این خانوم رو شیر فهم کنه!
با ناراحتی نگاهش کردم.
- فکر کنم من اضافی‌ام اینجا و خیلی وقته خبر ندارم!
- استغفرالله! آوین! آخه دل منو خون نکن تو با سارا هیچ فرقی واسه من ندارید!
برگشت سمت کاوه.
- پسرم تو الان برو. فردا صبح زود همینجا می‌بینمت.
کاوه یه‌لحظه مردد لیوانش رو تو سینی گذاشت.
- چشم هرچی شما بگید. من فعلاً میرم، فردا صبح برمی‌گردم.
درحالی‌که نگاهم می‌کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
ارسالی‌ها
81
پسندها
218
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #40
- اگه اون موقع کوتاه اومده بودی الان با هم داشتیم زیر سقف خونه خوشگلمون یه‌زندگی رمانتیک رو تجربه می‌کردیم شاید تا الانم یه بچه خوشگل‌موشگل تو راه داشتیم و با حالت چندش‌آور و مسخره‌ای گفت:
- عزیزم!
دوباره چشم‌هاش عصبی شد و ادامه داد:
- ولی امروز می‌خوام خاکت کنم تو همین باغچه! هیچکس هم نمی‌فهمه! می‌دونی چرا؟
با حرص لبخند زد و گفت:
- چون تو بی‌کس و کاری!
دست‌هام از عصبانیت مشت شده بود. با همون لبخند کریه رو صورتش یه قدم اومد سمتم که عقب رفتم. هی جلو می‌اومد و منم عقب می‌رفتم تا این‌که پشتم به دیوار خورد. حالا دقیقاً روبروی هم بودیم، تازه نگاهم به چاقویی که تو دستش بود افتاد، با وحشت نگاهش کردم که با پشت اون دست دیگه‌ش صورتمو ناز کرد و من سریع دستشو پرت کردم.
- قبل رفتنت به پاس اون همه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 9)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

عقب
بالا