• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان همسایه حیاط مشترک | پریا . ظ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع pariya_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 184
  • بازدیدها بازدیدها 10,641
  • کاربران تگ شده هیچ

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #31
نوری که از پنجره‌ی اتاق افتاده بود روی صورتم، بیدارم کرد. همون‌جوری نشسته، خودم رو کش آوردم و نگاهم رو به حیاط دوختم. ماشین کاوه نبود. بعید می‌دونم دیشب اصلاً خوابیده باشه.
ناخودآگاه دستم رو گذاشتم همون جایی که دیشب دست کاوه بود. چقدر دیشب دردسر درست کردم… و چقدر با وجود همه‌چیز باهام مهربون بود. یاد حرف دیشبش افتادم... گفت بهروز زندانه… یعنی واقعیت بود یا فقط چون من ترسیده بودم اون حرف رو زد؟
کل روز رو منتظر برگشتنش بودم تا بلکه بتونم باهاش حرف بزنم. نزدیکی‌های ساعت یک نصف‌شب صدای در حیاط اومد و از پنجره نگاه کردم که ماشینش رو داخل حیاط آورد. سریع پائین رفتم و منتظر شدم تا بیاد.
در ورودی رو باز کرد. صورتش خیلی خسته بود. سلام کردم که یه‌لحظه جاخورد. با تعجب برگشت و نگاهم کرد.
-- چرا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #32
صبح زود بیدار شدم، پایین رفتم و مشغول شدم. هنوز بدنم از مسکن‌ها سنگین بود و از بی‌خوابی دیشب گیج بودم، ولی خودم رو سر پا نگه داشتم. چند دقیقه نگذشته بود که کاوه با عجله پائین اومد. سوئیچش رو از رو عسلی برداشت و بیرون رفت. حتی نتونستم خودم رو نشون بدم و سلام کنم! یعنی با این عجله کجا رفت؟ واسه ناهار برمی‌گرده؟
تا نزدیکای غروب منتظر موندم، ولی نیومد. خستگی و بی‌خوابی آخرش کار خودش رو کرد. خوابم برد. وقتی چشم‌هام رو باز کردم، ساعت ده شب بود. بلند شدم، از پنجره داخل حیاط رو نگاه کردم. ماشینش بود. یعنی برگشته. سمت اتاقش رفتم. چراغ اتاقش روشن بود. آروم در زدم.
- بیا تو.
در رو باز کردم و داخل اتاقش رفتم. این اولین باری بود که اتاق کاوه رو تو این مدتی که اینجا بودم می‌دیدم. برعکس اتاق من، اینجا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #33
چاره‌ای نبود. پام رو روی قفل در گذاشتم و با اینکه دستم تیر می‌کشید، به زور خودم رو بالا کشیدم. هنوز کامل به بالای در نرسیده بودم که پام لیز خورد و محکم به در برخورد کردم جوری که صداش بلند شد. قلبم ریخت. مطمئن بودم کاوه بیدار شده.
تو یه‌لحظه با تمام قدرتم خودم رو بالاکشیدم، شکمم رو در و پاهام آویزون بود... فقط یه‌کم مونده بود که پام کشیده شد و تو بغل کاوه پرت شدم. دست‌هاش محکم دورم حلقه شد و بعدش هم دو نفری محکم به زمین خوردیم و گردنبند از جیبم به سمت دیگه پرت شد. سریع از رو کاوه بلند شدم و خواستم برش دارم اما کاوه از من سریع‌تر بود. خم شد و برش داشت و تو یه حرکت بلند شد. گردنبند رو با کنجکاوی تو مشتش نگاه کرد. سمتش رفتم و دستم رو جلوش دراز کردم.
- پسش بدید.
نگاهم کرد و چند ثانیه بعدش مچ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #34
چند ثانیه سکوت شد و بعدش یه ضربه محکم‌تر به در خورد جوری که دیوار باهاش لرزید. معلوم بود با اون هیکل، این در بیشتر از یکی‌دو دقیقه دووم نمیاره. درحالی‌که صدام می‌لرزید. داد زدم:
- باشه… باشه… بازش می‌کنم… فقط… فقط قول بده کاری باهام نداشته باشی.
دست از کوبیدن به در برداشت.
- باز کن
- قول بده
صداش بالاتر رفت.
-دِ باز کن تا نشکستمش.
پا‌هام شل شده بود. خیلی آروم سمت در رفتم. تو یه حرکت درو باز کردم و خودم دو قدم عقب پریدم.
اومد تو و نفس عصبیش رو پوفی بیرون داد. در رو پشت سرش بست و سمتم اومد. آب دهنم رو محکم قورت دادم.
- تو... یعنی شما قول دادی کاری باهام نداشته باشی!
ابروهاش رو بالا انداخت.
- کی قول داده؟ من؟... چرا خبر ندارم!
آروم جلو می‌اومد و من عقب می‌رفتم. خواستم از کنارش رد شم که با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #35
یکیش رو باز کردم. داخلش باند و ماده ضدعفونی و نایلون فریزر و چسب و مسکن و این جور چیزا بود. پس اون دوتای دیگه چیه؟
یکی‌ش غذا بود. با حرص هلش دادم اون‌ور. اون‌یکی لباس بود! دونه‌دونه بیرون کشیدم. یه‌دونه بافت دخترونه، یه‌دونه تونیک، یه‌دونه شلوار راحتی. اصلاً الان چه لزومی داره لباس راحتی واسه من بگیره؟ باند و مواد دیگه هم اینجا بودش اصلاً لزومی نداشت دوباره بخره!
خونم به جوش اومد. همون‌جا، جلوی در، نایلون‌ها رو ول کردم و بلند جوری که بشنوه گفتم:
- مگه زندانی‌ام واسم لباس و غذا آوردید؟ منو تحویل پلیس بدید من اینجا نمی‌مونم که! اصلاً تا وقتی اینجا باشم نه غذا می‌خورم نه به زخمم می‌رسم، بمیرم بهتره.
یکی از لباس‌ها رو مچاله کردم و از حرص سمت در پرت کردم و برگشتم سر همون جای اولم پشت تخت گوشه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #36
زیرزیرکی نگاهش کردم؛ داشت زور می‌زد نخنده. حق هم داشت! خودمم همچین صدایی از شکمم تا اون‌موقع نشنیده بودم.
سمت نایلون غذا رفت و روی تخت با کمی فاصله ازم گذاشتش. خواست بره بیرون که یه‌لحظه وایساد و بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
- یه مدت دیگه باید اینجا بمونی. تا اون‌موقع فکر کن دو تا همسایه‌ایم که فقط راهرو و حیاطشون مشترکه.
همین که خواست درو ببنده سریع بلند شدم و درحالی‌که بغضم گرفته بود با صدای لرزون گفتم:
- می‌خوای چه بلایی سرم بیاری؟ چرا نمی‌ذاری برم؟
حالا اشک‌هام سر خوردن پایین و سعی کردم با پشت دستم محکم پاکشون کنم. درحالی‌که اخم‌هاش از هم باز می‌شد نگاهم کرد و آروم گفت:
- نترس! نمی‌خوام بهت آسیبی برسونم. یه چند روز دیگه اینجا رو تحمل کن حتی اگه بهت بد بگذره.
یه‌لحظه انگار بهم مسکن تزریق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #37
با اینکه با زبونش خیلی اذیتم کرد، نمی‌تونم انکار کنم که بیشتر از هرکسی هم مراقبم بود. روزی که از دست بهروز نجاتم داد. روزی که بخیه‌هام باز شد و تا صبح بالا سرم نشست. خونه، غذا، لباس… و مهم‌تر از همه، اینکه حتی یه نگاه بد هم ازش ندیدم و همین خودش کم چیزی نبود.
سرم رو سمتش چرخوندم و سعی کردم لبخند بزنم.
- ممنون که این مدت مراقبم بودید.
لبخند کمرنگی روی لبش نشست.
- همینجا می‌مونی؟
یه لحظه به کوچه نگاه کردم و دوباره سرم رو سمتش چرخوندم.
-- نمی‌دونم. برای یه مدت کوتاه شاید.
-- اوهوم.
-- می‌شه شماره تماستون یا شماره کارتتون رو برام بنویسید؟ هزینه ها رو...
بدون اینکه نگاهم کنه خندید.
-- فعلاً نگهش دار. اگه یه روز لازم شد، خودم پیدات می‌کنم.
لبخند زدم و دوباره تشکر کردم. پیاده شدم و با سر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #38
چشم‌هام و دهنم از تعجب باز مونده بود. کاوه؟ مگه می‌شه؟ اون که اون موقع یه شهر دیگه بود... یعنی فقط برای اینکه از من مطمئن بشه، تا تهران اومده بود؟ شاید کسی که اومده از دوست‌های بهروز بوده!
- پری خانوم قیافه‌ش چه شکلی بود؟
- قدبلند، هیکل مردونه‌ای داشت ماشالله، چشم و ابرو مشکی بود؛ ته‌ریش و سیبیل مرتب. یه‌خط مثل خط بخیه هم روی پیشونیش داشت.
عجیب بود مشخصاتی که می‌داد دقیقاً مشخصات کاوه بود! یه‌لحظه یادم افتاد وقتی اومدیم انگار آدرس اینجا رو بلد بود! پس پری خانوم درست می‌گه. روزی که ویلا بودم باهاش حرف زدم احتمالاً شماره رو همون موقع برداشته.
- خب چی بهتون گفت؟ در مورد چی حرف زدید؟
- هیچی والا، راجع به تو پرسید؛ این‌که من واقعاً نسبتی باهات دارم؟... می‌گم دروغ گفته مادر؟ با اونا زندگی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #39
- باشه عزیزم ممنون.
صبح روز بعد، وقتی بلند شدم تصمیم گرفتم خونه رو تمیز کنم، موهامو گوجه‌ای بالا سرم بستم و دست به کار شدم. حدودای ساعت دوازده ظهر بود که تموم شد. از خودم راضی بودم و پری خانوم هم کلی واسم دعای خیر کرد. رفتم حموم و وقتی اومدم بیرون پری خانوم بهم گفت سارا دو دفعه با خونه تماس گرفته و کارم داشته. تعجب کردم آخه گفت امروز از صبح کلاس داره.
با تلفن خونه بهش زنگ زدم.
- ببخش عزیزم حموم بودم. زنگ زده بودی؟
خیلی هول گفت:
- آوین سندا نیست!
تقریباً داد زدم.
- چی؟ چه‌جوری نیست؟ گم شده؟
- نه‌نه مدارک هست ولی اصلاً بینشون چیزی به اسم سند ملکی نیست.
- چی داری می‌گی سارا؟
- امروز اومدم کوله رو جابه‌جا کنم و برا فردا آماده باشه، از دستم افتاد و زیپش پاره شد و همش بیرون ریخت. کنجکاو شدم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #40
اعصابم بهم ریخته بود، چرا این‌جوری شد؟ چرا بیشتر احتیاط نکردم؟ اینجوری می‌خواستم از ارث و میراث پدر و مادرم مراقبت کنم؟
وقتی به خودم اومدم دیدم کلی راه رو پیاده اومدم و نفهمیدم. هوا رو به تاریکی می‌رفت. از همون‌جا تاکسی گرفتم و برگشتم. نزدیک خونه‌ی پری‌خانوم که رسیدم، در نیمه‌باز بود. انگار مهمون داشتیم. خسته و بی‌جون درو باز کردم و داخل رفتم.
- برگشتی مادر؟ کجا رفتی؟ چرا انقدر طول کشید؟ نگرانت شدیم.
سرم رو بلند کردم که دیدم کاوه رو پله‌های حیاط نشسته و نگاهم می‌کنه. یه‌لحظه سر جام وایسادم و با تعجب نگاهش کردم که با همون خونسردی همیشگیش گفت:
-- علیک سلام
-- س... سلام.
حتماً واسه پس دادن گردنبندم اومده... بلند شد و چند قدم اومد جلوتر و روبروم وایساد و خیلی جدی گفت:
-- وسایلت رو جمع کن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا