• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان همسایه حیاط مشترک | پریا . ظ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع pariya_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 184
  • بازدیدها بازدیدها 10,642
  • کاربران تگ شده هیچ

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #21
سریع از اتاق بیرون رفت و حتی اجازه نداد من جواب بدم یعنی هرچند جوابی هم نداشتم بدم، حق داشت این‌جوری بگه! ولی خب حق هم نداشت بدون اجازه وارد اتاق بشه! درحالی‌که داشتم گرمکنش رو پام می‌کردم یه لحظه تو فکر رفتم که چیکارم داره؟ نفس عمیقی کشیدم و بعدش مردد راه افتادم و پایین رفتم.
رو مبلا نشسته بود و سرش رو به دست‌هاش تکیه داده بود. روی مبل روبروئیش نشستم که سرش رو بالا اورد و چشم تو چشم شدیم. چقدر صورتش با با دو هفته قبل فرق داشت. موهاش رو این بار برخلاف قبل، مرتب رو به بالا شونه کرده بود. بخیه‌ی کنار پیشونیش حالا کامل پیدا بود. ریش بلندش رو کوتاه کرده بود و ته‌ریش خیلی بهتر به صورتش نشسته بود.. راست شد و کامل پشتش رو به مبل تکیه داد. هنوز بخاطر دیدنم اونجوری خجالت‌زده بودم. سرم رو انداختم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #22
سکوت سنگینی تو فضا حکم‌فرما شد. بعد از دو دقیقه گفتم:
- کنکور کارشناسیتون از طریق رشته ریاضی بود؟
- اره.
- خب می‌تونید بگید پشت کنکوری‌ام و واسه این‌که ریاضیم زیاد خوب نیست اومدم پیش شما. یه‌شبه دیگه! فکر نکنم بفهمن.
بعد از چند ثانیه‌ای که تو فکر فرو رفته بود گفت:
- با منطق جور نیس. تو این دوره همچین خاله روشنفکری هست مگه!
از گشاد کردن چشم‌هاش خنده‌م گرفت. با یه لحن جدی گفت:
- بعدشم تا کنکور سال بعد یه‌قرن مونده!
ناامید نگاهش کردم و گفتم:
- چیز دیگه‌ای به ذهنم نمیاد.
دوباره سکوت. بعد از چند دقیقه گفت:
- چاره‌ای نیست. همینو می‌گیم.
بلند شد و داشت از پله‌ها بالا می‌رفت که یادم افتاد با این لباس‌ها که نمی‌تونم جلو مهموناش بیام. صداش کردم:
- ببخشید؟
وسط پله‌ها بود که وایساد و برگشت، با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #23
نگاهش کردم، یه پیرهن یقه دیپلمات سفید که آستین‌هاش رو یکی دو دور از مچ دستش تا زده بود و یه شلوار کتان راسته نوک مدادی هم پوشیده بود. تازه اون موقع بود که فهمیدم زیر اون لباس‌های ساده، هیکلش خیلی ورزیده‌تر از چیزیه که به نظر میاد. احتمالاً برای همین اون روز بدون هیچ زحمتی بغلم کرده بود. مهمون‌ها داخل اومدن، اولش یه پسر سفید قد بلند که تقریباً هم قد کاوه بود و چشم‌های سبزی داشت اومد و با کاوه روبوسی کرد بعدش هم یه دختر مو فرفری که قیافه خیلی با نمکی داشت. منم سلام کردم اون دختر و پسر که انگار تازه من رو دیدن با تعجب کاوه رو نگاه کردن که اون پسر گفت:
- کاوه معرفی نمی‌کنی؟ کلک کی قاطی مرغا شدی؟
من که حس کردم اون لحظه از خجالت شبیه لبو شدم.کاوه هم تو گلو خندید و درحالی‌که ابروهاش رو بالا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #24
سهیل چشمکی به کاوه زد و گفت:
- آخه می‌خوام خاطراتمو قبل از اینکه وارد دوره تاهل و تعهد و آلزیمر بشم برای بار آخر یه بار دیگه تو ذهنم مرور کنم.
باران اخم ظریفی کرد و رو به سهیل گفت:
- باشه آقا سهیل امشب حسابی با رفیق جینگت بتازون! دارم برات.
سهیل دست‌هاش رو به علامت تسلیم بالا برد. بلند شد و درحالی‌که دست باران رو تو دستش می‌گرفت خیلی جدی گفت:
- بیا اتاق سابقمو بهت نشون بدم.
بعد یه نگاهی به من کرد و گفت:
- که الان اتاق کار شماست. پس با هم بریم.
ناچار بلند شدم و بهشون تعارف کردم. کاوه پس حق داشت. رفیق خودش رو بهتر می‌شناسه. رفتیم بالا و لحظه‌ای دستم روی دستگیره مکث کرد. هنوز برای خودم هم عجیب بود که اتاقی که چند روز پیش فقط پناهگاهم بود، حالا قرار بود جلوی چند غریبه باز بشه. در رو باز کردم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #25
گوشیش رو درآورد و سرش رو انداخت رو اون. حتماً فکر کرد که خودم عمداً بهش شماره ندادم اما واقعاً گوشی نداشتم تا شماره‌مو بهش بدم. حس می‌کردم هرچه بیشتر کنار باران بشینم، بیشتر سؤال می‌پرسه و بالاخره یه جایی خراب می‌کنم.
--- من برم یه چیزی بیارم. الان میام.
-- زحمت نکش عزیزم.
سمت آشپزخونه رفتم و میوه و آجیل و شیرینی‌هایی که کاوه خریده بود رو داخل ظرف چیدم و بردم جلوشون گذاشتم. چایی رو گذاشتم دم بکشه و برگشتم. تلاش کردم من بیشتر از باران بپرسم تا اون از من چیزی نپرسه. از حرف‌های باران فهمیدم که مادرش تهرانی و پدرش اهل اینجاست و زمانی که باران دانشگاه این شهر قبول میشه همه با هم برمی‌گردن و اینجا موندگار میشن. یه خواهر بزرگ‌تر از خودش داره که همراه شوهر و پسر کوچکش تو اراک زندگی می‌کنن. چایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #26
سهیل موش ژله‌ای رو که خدائیش خیلی واقعی بود نشونش داد و گفت:
-- همیشه جواب می‌داد... ندونستم این‌دفعه اینجوری می‌شه.
نگاه کاوه دوباره رو صورتم اومدو گفت:
-- آوین خوبی؟
سریع سرم رو تکون دادم.
-- خوبم.
رو به سهیل با عصبانیت گفت:
- یه بارم نشده قبل از شوخی فکر کنی؟
باران: والا صد بار بهش گفتم این عروسک چندش رو بنداز دور. دخترعموی بدبخت من، تا اینو انداخت جلو پاش از حال رفت. اینم از آوین!
سهیل دست‌هاش رو بالا آورد و لحنش جدی شد.
- باشه بابا تسلیم! همین الان می‌ندازمش تو سطل آشغال.
سریع رفت تو آشپزخونه و تو سطل پرتش کرد.
باران با خنده: آخیش راحت شدیم!
سهیل برگشت و هیچ‌کس حرفی نمی‌زد. تو اون سکوت حس ‌می‌کردم صدای نفس‌های بلند من شنیده میشه. سعی کردم یه چیزی بگم تا سکوت شکسته بشه. اون بنده خدا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #27
هم‌زمان که داشتم چایی رو تو استکان‌ها می‌ریختم، حس کردم خیسِ عرق شدم. حتی بازوم هم خیسِ خیس بود. تو دلم گفتم:
این یک ساعت بگذره، تمومه…
سینی رو که برداشتم، دستم دیگه سینی رو نگه نمی‌داشت. درد بدجوری می‌پیچید. سعی کردم محکم بگیرمش. یه نفس عمیق کشیدم و رفتم سمت پذیرایی. دستم می‌لرزید و فنجون‌ها به هم می‌خوردن و صدا می‌دادن. حس می‌کردم عرق از کل بدنم داره می‌ریزه پایین.
سهیل خندید:
- معلومه تو خونه زیاد اهل کار کردن نیستا!
باران با خنده گفت:
- عزیز دلم نگاهش کن اخه!
اول به سهیل و باران تعارف کردم و بعدش سمت کاوه رفتم. وقتی داشت فنجونو برمی‌داشت یه‌لحظه نگاهش رو دستم موند. وقتی نگاه کردم یه قطره خون از زیر آستینم سُر خورد، روی مچ دستم لغزید و آروم خودش رو به انگشت شستم رسوند. با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #28
سهیل: کی گفتن؟ چش شده؟
باران با نگرانی گفت:
-- وای چرا آخه؟ چی شده؟
کاوه با خونسردی تمام گفت:
-- همین الان اس ام اس دادن، فشارش خیلی بالاست.
سهیل: الان راه بیفتید پس. بیائیم باهاتون؟
کاوه: نه لازم نمی‌کنه.
باران اومد سمتم:
- عزیزم انشالا چیزی نیست نگران نباش.
روشو کرد سمت کاوه و گفت:
- حتماً بهمون خبر بدید.
سهیل دستش رو گذاشت رو شونه کاوه و گفت:
- داداش تو مسیر مواظب باش تند نرونی.
برگشت سمت من:
- ببخشید امشب هم خیلی اذیتتون کردم. نگران نباشید انشالا هیچی نیست. مامان منم گهگاهی اینجوری میشه.
با ناراحتی نگاهشون کردم.
- شما ببخشید اینجوری شد.
اگه کاوه نیم‌ساعت دندون رو جیگر می‌ذاشت این طفلکیا این‌جوری نمی‌رفتن!
سرم از شدت دردی که بدنم داشت تحمل می‌کرد در حال ترکیدن بود. بعد از رفتنشون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #29
با تموم دردی که داشتم با یه حالتی که خود دکتر فهمید که منظورش رو نگرفتم نگاهش کردم که ادامه داد:
- تنهایی استحمام کردی و مراقب نبودی نه؟
سرم رو انداختم پایین و با تکون دادن سرم تأئید کردم.
- خب بله! نتیجه‌ش رو هم که داری می‌بینی.
نگاهش رو به سمت کاوه گرفت و گفت:
- قبل از این‌که خانومت بخواد حموم بره کمکش کن این قسمت بازوش رو خیلی راحت با یه نایلون بپوشونه تا آب بهش برخورد نکنه.
انگار که حالا کاوه می‌خواد همچین کاری بکنه سریع گفتم:
- خودم می‌تونم.
کاوه سریع پشت‌بند حرف من گفت:
- بله اشتباه از من بود. از این به بعد حتماً همین‌کارو می‌کنم. اصلاً خودمم باهاش میرم تا مطمئن بشم.
عاقل اندر سفیه نگاهش کردم که دیدم اونم با یه لبخند کمرنگ رو لبش داره نگاهم می‌کنه، دکتر خندید.
- امان از دست شما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #30
با ترس نشستم و قبل از اینکه سوزن رو فرو کنه آروم گفتم:
-- خیلی درد داره؟
-- شاید... ولی چاره چیه دخترم؟
کاوه که کنار تخت وایساده بود دستش رو جلو آورد و گفت:
-- دستمو بگیر.
مردد بودم اما همین که دکتر کارش رو شروع کرد ناخوداگاه محکم دستش رو گرفتم. درد داشت ولی بالاخره تموم شد. به شدت خواب آلوده بودم. کاوه از دکتر تشکر کرد.
- خواهش می‌کنم. می‌تونی ببریش ولی من ‌می‌نویسم امشب رو اینجا بمونه. برو پذیرش کارهاش رو انجام بده. دو هفته بعدهم بیایید که بخیه‌ها رو بکشم. این داروهایی رو هم که می‌نویسم حتماً باید مصرف کنه.
منم بلند شدم. تشکر کردم و دنبال کاوه راه افتادم. داشت می‌رفت سمت پذیرش که از پشت کتش رو گرفتم. برگشت و نگاهم کرد.
- نمونیم؛ از اینجا بریم.
سرش رو آورد جلوتر و آروم گفت:
- مطمئنی؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا