نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان همسایه حیاط مشترک | پریا . ظ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع pariya_z
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 81
  • بازدیدها 2,338
  • کاربران تگ شده هیچ

pariya_z

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
ارسالی‌ها
81
پسندها
218
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #21
- آقا کاوه!
وسط پله‌ها بود که وایساد و برگشت، با کنجکاوی نگاهم کرد.منم با لبخند یه نگاه به لباس‌هام کردم و گفتم:
- این دوستتون نمیگه دختر خاله‌تون خیلی خوشتیپه و لباس‌های مردونه می‌پوشه؟!
یه لبخند رو لبش اومد که تا حالا اونجوری ندیده بودمش. یه نگاه گذرا به لباس‌هام کرد و گفت:
- خوب شد گفتی اصلاً یادم نبود.
پله‌های بالا رفته رو برگشت؛ سوئیچش رو برداشت و گفت:
- زود برمی‌گردم.
بدون معطلی سریع بیرون رفت. کاش منم با خودش می‌برد. حس خفگی داشتم، سریع داخل حیاط رفتم و چند تا نفس عمیق کشیدم. رفتم سمت همون درخت قشنگ داخل حیاط، لبه باغچه نشستم. یاد حیاط خونه خودمون افتادم، یعنی اون عوضیا هنوز تو خونمونن؟ اگه تهران بودم هرجور شده می‌رفتم و سرو گوشی آب می‌دادم. برگشتم داخل، غذا درست کردم و به اتاقم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

pariya_z

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
ارسالی‌ها
81
پسندها
218
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #22
- ب... بله... لطف دارید... من... نه.
کاوه: نه اینجا زندگی نمی‌کنه. اومده پیشم ریاضی باهاش کار کنم.
سهیل: ریاضی؟
ناچاراً فقط لبخند می‌زدم، همون بهتر بود کاوه خودش حرف بزنه. من سریع لو می‌دادم.
کاوه: کنکوریه، اتاق تو رو واسش اتاق کار کردم. قراره هرازگاهی بیاد.
سهیل: آخ که من چه خاطراتی از اونجا دارم لامصب!
کاوه خیلی موزیانه به حرف سهیل خندید و دو نفری با علامت بهم خنده‌شون شدت گرفت. معلومه زمان خودش بدآتیشی سوزوندن باهم.
باران: خونه‌تون کجاست عزیزم؟
سرمو سمت باران چرخوندم و راستش یه لحظه هنگ زدم و موندم که کاوه یه اسمی که تا الان نشنیده بودم رو گفت و ادامه داد:
- آخرشب باید برش گردونم وگرنه خاله روانیم می‌کنه.
باران: اخی الهی! خب حق داره دیگه. رشته تحصیلیت چیه؟
- ریاضی.
سهیل: لامصب خیلی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
ارسالی‌ها
81
پسندها
218
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #23
سهیل از هر طرف اتاق یه چیزی گیر میاورد و باهاش خاطره تعریف می‌کرد. اینجا عاشق شدم، اونجا جای سر منه رو دیوار و خلاصه آن‌قدر بانمک بود که حسابی به حرف‌هاش خندیدیم. راستش یخمون رو آب کرد. وقتی به هال برگشتیم، این‌بار من کنار باران نشستم و کاوه و سهیل هم کنار هم.
باران: واقعاً موهات خیلی قشنگه. مصنوعی که نیست؟ موهای خودته؟
خندیدم.
- لطف دارید بله واسه خودمه اما منم می‌خواستم بگم موهای شما خیلی نازه.
- وای نه خیلی دردسرم میده بعدشم من خودمم بخوام اندازه موهای تو بلند نمی‌شه.
- اما موهاتون کوتاهش هم واقعاً قشنگه.
- ممنونم عزیزم لطف داری. راستی قراره چند روز تو هفته اینجا باشی؟
- نمی‌دونم... دو روز یا یک روز شاید.
- شمارتو بهم بده که بعضی وقت‌ها همو ببینیم.
- راستش... من گوشی ندارم.
بعد از کمی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
ارسالی‌ها
81
پسندها
218
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #24
باران با نگرانی نگاهم کرد و گفت:
- عزیزم نبات‌ها کجاست؟ گلاب دارید؟
نفسم از شدت درد بالا نمی‌اومد به سختی گفتم:
- ل... لازم... نیست خوبم. بریم تو پذیرائی.
باران کمکم کرد بلند شم سهیل هم سرش از خجالت پائین بود. وقتی اومدیم داخل پذیرائی کاوه درحالی‌که لپ‌تاپش دستش بود، در ورودی رو باز کرد.
- صدا چی بود؟
سهیل: هیچی والا اومدم شوخی کرده باشم ندونستم اینجوری میشه و موش ژله‌ای رو که خدائیش خیلی واقعی بود نشونش داد.
نگاه کاوه اومد رو من و باران و بعدش با عصبانیت سرشو چرخوند سمت سهیل و درحالی‌که صداشو بالا برده بود گفت:
- این چه وضع شوخی کردنه آخه؟ تو زنم گرفتی آدم نشدی هنوز؟
باران: والا صد بار بهش گفتم این عروسک چندش رو بنداز دور الان آوین طفلک بدجور ترسید، دخترعموی بدبخت من، تا اینو انداخت جلو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
ارسالی‌ها
81
پسندها
218
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #25
- مراقب باشید تو رو خدا. نکنه تو پاتون بره.
- تموم شد. فقط آخر شب یه جارو برقی بکشید حتماً. احتمالاً بازم تیکه‌های ریز باشه.
- دستتون درد نکنه ممنون.
با یه لحن بامزه‌ای گفت:
- خواهش می‌شود.
منم لبخند زدم. مادامی‌که داشتم چایی رو تو استکون‌ها می‌ریختم حس کردم خیس از عرق شدم. حتی بازوم خیس‌ِخیس شده بود. این یک ساعت بگذره تمومه! برمی‌گردم تو اتاقم و یه‌کاریش می‌کنم. سینی رو که برداشتم، دستم سینی رو نمی‌گرفت، بدجور درد می‌کرد. سعی کردم محکم بگیرمش. یه نفس عمیق کشیدم و رفتم سمت پذیرائی. دستم می‌لرزید و فنجون‌ها بدجور صدا می‌دادن. احساس کردم یه تیکه عرق خالص شدم. سرم از شدت درد نبض پیدا کرده بود.
سهیل: معلومه تو خونه زیاد اهل کار کردن نیستا!
باران با خنده: عزیز دلم نگاهش کن اخه!
اول به سهیل و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
ارسالی‌ها
81
پسندها
218
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #26
- ببینم نکنه موقع فرار از اون اسباب‌بازی این بلا رو سر خودت آوردی؟
نگاهش کردم و آروم گفتم:
- یه‌ساعت... یه‌ساعت چیزی نگید. خودم بعدش حلش می‌کنم.
سریع بلند شد و رفت تو پذیرایی منم وحشت‌زده از این‌که می‌خواد چیکار بکنه سریع بلند شدم و گوشه شالمو انداختم رو شونه‌مو دنبالش رفتم.
باران: کجائید؟ ما که همه چی رو خوردیم. چیزی واسه شما نموند متأسفانه!
- بچه‌ها ببخشید انگار حال خاله‌م بد شده. من باید این بچه رو برسونم خونه‌شون.
جفتشون سریع بلند شدن.
سهیل: کی گفتن؟ چش شده؟
باران: وای چرا آخه؟ چی شده؟
بالاخره کار خودشو کرد. من واقعاً نمی‌دونستم چی بگم.
کاوه: همین الان اس ام اس دادن، فشارش خیلی بالاست.
سهیل: همین الان راه بیفتید پس. بیائیم باهاتون؟
کاوه: نه لازم نمی‌کنه دمت گرم.
باران اومد سمتم:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
ارسالی‌ها
81
پسندها
218
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #27
انگار چون روی زخم باز شده بود و بیشتر هوا می‌کشید دردش به صورت فجیعی بیشتر شده بود. هرچی لبمو گاز گرفتم نشد و نتونستم تحمل کنم و زیر گریه زدم. تو سکوت خونه فقط صدای گریه‌های بلند من بود که شنیده می‌شد، یه‌لحظه کاوه بازوی دیگه‌مو آروم گرفت و سعی کرد بلندم کنه درحالی‌که انگار از عصبانیت چند لحظه پیشش خبری نبود گفت:
- یالا دختر خوب آفرین! می‌ریم سمت ماشین. تا چشم بهم بزنی اونجاییم.
سوار ماشینش شدیم. تو مسیر آنقدر تند رانندگی می‌کرد که فکر می‌کردم هرلحظه ممکنه تصادف کنیم.
***
دکتر که یه مرد تقریباً مسن و خوش‌قیافه بود، زخممو نگاه کرد. منم با نگرانی نگاهمو بهش دوخته بودم که با تأسف سرشو تکون داد:
- چیکار کردی دخترم؟ این هم بخیه‌ش باز شده هم عفونت کرده! عفونتش هم متأسفانه زیاده. امشبو مهمون ما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
ارسالی‌ها
81
پسندها
218
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #28
- دستت رو تکون بدی کلاهمون میره تو هم. ده دقیقه تحمل کن.
کاوه کنارم نشست. انگار تو یه حالت مرددی بود، بعد از چند ثانیه دیدم یه دستی آروم اومد پشتم و با دست دیگه‌ش سرمو به سینه‌ش چسپوند و خیلی آروم نگه داشت، می‌دونستم اینا همش فیلمه که اونجا زیادی مشکوک نباشیم ولی بازم نمی‌تونم آرامشی که اون لحظه کل وجودمو گرفت رو کتمان کنم! مسکن زده بود ولی انگار نزده بود! دردش زیاد بود، دست‌هام مشت شده بود و از تلاش برای گریه نکردن و گاز گرفتن لب‌هام حس می‌کردم لبم تکه‌تکه زخم شده. کاوه دستی که به پشتم گرفته بود رو آورد بالاتر و آروم‌آروم شروع کرد به پشتم ضربه‌های ملایم زدن. انگار یه بچه بودم تو بغل مامانش.
نمی‌دونم چه‌ مدت گذشته بود. احساس خواب‌آلودگی داشتم هی چشم‌هام بسته می‌شد که دکتر گفت:
- خب تموم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
ارسالی‌ها
81
پسندها
218
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #29
نوری که از پنجره اتاق رو صورتم افتاده بود بیدارم کرد. بلند شدم، از همونجا خودمو کش آوردم و داخل حیاط رو نگاه کردم. ماشین کاوه نبود، طفلک دیشب فکر نکنم تونسته باشه بخوابه. یه‌لحظه دست دیگه‌مو گذاشتم جای دست کاوه که دیشب گذاشته بود. چقدر دیشب باعث دردسرش شدم و چقدر عوضش باهام مهربون رفتار کرد! راستی چطور گفت بهروز زندانه؟ یعنی واقعاً گرفتنش یا چون من ترسیده بودم اونجوری گفت؟ نفس عمیقی کشیدم.
دو روز گذشت. معلوم نبود چه ساعتی میاد و چه ساعتی میره که من موفق نمی‌شدم باهاش حرف بزنم! تصمیم گرفتم امشبو هرجور شده دیر بخوابم تا میاد بلکه باهاش حرف بزنم. منتظر موندم ساعت یک نصف‌شب صدای در حیاط اومد و از پنجره نگاه کردم که ماشینش رو آورد داخل. سریع رفتم پائین و وایسادم تا بیاد.
وقتی اومد داخل صورتش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
ارسالی‌ها
81
پسندها
218
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #30
صداش از پشت در می‌اومد که داشت عصبانی حرف می‌زد:
- جا قحطه ؟ نکنه نمی‌دونی شرکت رایان مال بابای لیلاست؟ کودن که نیستی! رفتی صاف مدارکو اونجا فرستادی عقل کل!
برگشتم تو اتاقم و کلی فکر تا خود صبح تو مغزم اومد و رفت. فهمیدم که باید از اونجا برم. خدا رو شکر بهروز هم زندان بود، امیدوارم عمو و زن‌‎عمو هم خونه‌مونو خالی کرده باشن و رفته باشن. وقتی برگردم راحت می‌تونم پیش پریدخت خانوم هم برم. بی‌استرس! تا صبح در مورد رفتارهای کاوه فکر کردم. تا اون موقع رفتار بدی ازش ندیده بودم شاید دیشب از چیز دیگه ای ناراحت بوده! صورتش هم خسته بود.
امروز جمعه‌اس و تا این ساعت از خونه نرفته بیرون. پس احتمال زیاد امروزو خونه‌اس، بهترین فرصته که برای آخرین بار ازش تشکر و خداحافظی کنم. تصمیم گرفتم برای تشکر قبل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 9)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

عقب
بالا