• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه آخرین بوسه در کوچه‌های شیراز | زهرا صالحی(تابان) نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع Taban_Art
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 44
  • بازدیدها 576
  • کاربران تگ شده هیچ

Taban_Art

معلم برتر انجمن + گوینده انجمن
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
18/8/20
ارسالی‌ها
1,592
پسندها
16,789
امتیازها
39,073
مدال‌ها
39
سطح
27
 
  • نویسنده موضوع
  • #21
دلش از چیزی سنگین بود. ریحان را می‌دید، با چشم‌هایی که هر لحظه بیشتر در دل تاریکی محو می‌شد، و هنوز نمی‌دانست چطور باید با این وضعیت کنار بیاید. هر بار که صدای شلیک گلوله‌ای را می‌شنید، قلبش در سینه فرو می‌ریخت. آیا آن‌ها زنده بودند؟ آیا به جایی امن رسیده بودند؟ یا شاید… .
این فکر را از خود دور کرد. نباید تسلیم این افکار شود. اما چیزی درونش، مثل خاری در دل، آرام نمی‌گرفت.
پاهایش او را بی‌هدف به سمت خیابان‌ها می‌کشاندند. چهره‌هایی آشنا و غریبه از کنارش عبور می‌کردند، اما هیچ‌کس در نگاهش نمی‌ماند. همه درگیر موجی شده بودند که شهر را در بر گرفته بود. انقلاب، حالا مثل آتشی بود که در هر گوشه زبانه می‌کشید. اما برای رشید، چیزی فراتر از انقلاب در میان بود. او باید تصمیم می‌گرفت. باید کاری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Taban_Art

Taban_Art

معلم برتر انجمن + گوینده انجمن
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
18/8/20
ارسالی‌ها
1,592
پسندها
16,789
امتیازها
39,073
مدال‌ها
39
سطح
27
 
  • نویسنده موضوع
  • #22
قسمت هشتم:
در پیچ و خمِ مرگ
________________________

چند روز از فرارشان گذشته بود، اما هنوز چیزی در دل شهر آرام نشده بود. شیراز، مثل شهری تسخیر‌شده، میان فریادها و سکوت‌های هراس‌آلود معلق مانده بود. خیابان‌ها، روزها غرق در صدای اعتراض و تظاهرات بودند، و شب‌ها در سایه‌ی تعقیب و گریز، به دام هراس و سکوت کشیده می‌شدند.
کوچه‌ها پر از ردپای کسانی بود که یا فرار می‌کردند، یا شکار می‌شدند. بوی دود و باروت هنوز در هوا معلق بود و اعلامیه‌هایی که بر دیوارها چسبانده شده بودند، چهره‌هایی را نشان می‌دادند که معلوم نبود هنوز زنده‌اند یا دیگر جایی در این جهان ندارند.
در دل این طوفان، رضا، در خانه‌ای کهنه و فرسوده، از چشم دنیا پنهان شده بود. خانه‌ای در میان کوچه‌ای خاکی، محصور در حصار دیوارهای بلند و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Taban_Art

Taban_Art

معلم برتر انجمن + گوینده انجمن
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
18/8/20
ارسالی‌ها
1,592
پسندها
16,789
امتیازها
39,073
مدال‌ها
39
سطح
27
 
  • نویسنده موضوع
  • #23
اما چیزی در وجودش او را وادار می‌کرد لحظه‌ای دیگر صبر کند، لحظه‌ای دیگر فکر کند. شاید هنوز راهی بهتر وجود داشت، شاید هنوز نشانه‌ای می‌آمد، شاید… .
اما آیا زمان داشت؟ او فقط به نقشه‌ها نگاه کرد. به خطوطی که روی کاغذ کشیده شده بودند، به مسیری که یا نجات را می‌آورد، یا نابودی را.
چشم‌هایش را بست. هر حرکتی که می‌کرد، هر قدمی که برمی‌داشت، خطر در کمینش بود.‌ خطر دستگیری، خطر خ**یا*نت، خطر اینکه این شب، آخرین شب‌شان باشد. اما شاید…شاید این آخرین فرصت بود.
نفس عمیقی کشید، چشمانش را باز کرد، و نگاهش را به چشمان ریحان دوخت.
- همه‌چیز آماده است، فقط باید دقیق عمل کنیم.
ریحان بی‌اختیار پلک زد. می‌توانست تردید را در چهره‌ی رضا ببیند. اما او منتظر جواب نماند. نمی‌توانست بیشتر صبر کند. نمی‌توانست اجازه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Taban_Art

Taban_Art

معلم برتر انجمن + گوینده انجمن
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
18/8/20
ارسالی‌ها
1,592
پسندها
16,789
امتیازها
39,073
مدال‌ها
39
سطح
27
 
  • نویسنده موضوع
  • #24
قسمت نهم:
آسمان بی‌ستاره
____________________

همه‌چیز به سرعت در حال تغییر بود. ساعت‌های طولانی در راه بودند و نگرانی روز به روز بیشتر می‌شد. شب به شب، تحرکات در خیابان‌ها افزایش می‌یافت، اما هیچ‌کس نمی‌دانست در گوشه‌های تاریک شهر چه کسانی منتظرند.
کوچه‌ها دیگر امن نبودند. سایه‌ها روی دیوارهای بلند و فرسوده می‌لغزیدند، نجواهای پنهانی در پس‌کوچه‌ها به گوش می‌رسید، و هر گام در دل شب، می‌توانست به نقطه‌ی پایانی یک زندگی ختم شود. پچ‌پچ‌ها در محافل مخفی شدت گرفته بود. برخی می‌گفتند نیروهای جدیدی وارد شهر شده‌اند، چهره‌هایی که هیچ‌کس پیش از این ندیده بود. برخی دیگر سوگند می‌خوردند که چشمانی تیزبین، از پشت پنجره‌های خاموش، حرکت‌ها را زیر نظر دارند.
در یکی از آن شب‌های بی‌ستاره، هنگامی که باد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Taban_Art

Taban_Art

معلم برتر انجمن + گوینده انجمن
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
18/8/20
ارسالی‌ها
1,592
پسندها
16,789
امتیازها
39,073
مدال‌ها
39
سطح
27
 
  • نویسنده موضوع
  • #25
در شب‌های بعد، وقتی رضا در گوشه‌ای از محله ایستاده بود، سوز سردی از میان کوچه‌های باریک می‌وزید و رد نازکی از مه روی زمین می‌نشست. او یقه‌ی پالتویش را بالا کشید و دستانش را در جیب فرو برد. تاریکی سنگینی بر خیابان حکم‌فرما بود و تنها نور کم‌سوی یک چراغ نفتی، سایه‌های لرزان را بر دیوارهای بلند و کهنه‌ی خانه‌ها می‌انداخت.
ناگهان، صدای قدم‌هایی از پشت سرش بلند شد. نرم، اما محکم. رضا بی‌اختیار گوش‌هایش را تیز کرد. کسی داشت نزدیک می‌شد.
_ رضا!
صدای مردانه‌ای به گوشش رسید. برقِ غریبی در چشمانش نشست و تنش ناخودآگاه منقبض شد. قلبش لحظه‌ای از تپش ایستاد. با شتاب سر برگرداند.
_ رشید؟
نور ضعیف چراغ، چهره‌ی رشید را که در چند قدمی‌اش ایستاده بود، روشن کرد. قامتش را کمی خم کرده بود، انگار که برای مدتی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Taban_Art

Taban_Art

معلم برتر انجمن + گوینده انجمن
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
18/8/20
ارسالی‌ها
1,592
پسندها
16,789
امتیازها
39,073
مدال‌ها
39
سطح
27
 
  • نویسنده موضوع
  • #26
_ من باید کاری کنم، دیگه نمیتونم وایسم. همه چیز داره بهم می‌ریزه.
صدای رشید پر از اضطراب بود. قدم‌هایش بی‌قرار زمین را لمس می‌کردند، انگار که حتی ایستادن در یک نقطه هم برایش دشوار بود. دستانش را مشت کرده بود و نگاهش مدام از رضا به تاریکی انتهای کوچه می‌چرخید. انگار که می‌ترسید هر لحظه سایه‌ای از میان آن تاریکی بیرون بیاید.
رضا، با چهره‌ای گرفته و پر از استرس، به او زل زد. در دلش تردید داشت. احساس می‌کرد هر حرکت اشتباهی، می‌تواند مثل شعله‌ای کوچک در انبار باروت باشد و اوضاع را از این هم بدتر کند.
_ الان همه‌چیز پیچیده‌تر شده، رشید. باید منتظر بمونیم.
رشید که نفس‌هایش تندتر شده بود، سرش را به علامت تردید تکان داد. انگار که رضا را نمی‌فهمید. انگار که زمان برای او دیگر معنا نداشت. منتظر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Taban_Art

Taban_Art

معلم برتر انجمن + گوینده انجمن
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
18/8/20
ارسالی‌ها
1,592
پسندها
16,789
امتیازها
39,073
مدال‌ها
39
سطح
27
 
  • نویسنده موضوع
  • #27
قسمت دهم:
پایانِ راه؟

___________________________
آخرین شب بود. شبی تاریک، پر از هراس و انتظار. هوا سنگین بود، آن‌قدر که نفس کشیدن دشوار می‌شد. انگار تمام دنیا روی سینه‌شان سنگینی می‌کرد. باد سردی میان درختان خشک و بی‌برگ زوزه می‌کشید، مثل ناله‌ی شبانه‌ی یک شهر زخمی. آسمان مثل پتویی سیاه، شهر را در بر گرفته بود، بی‌آنکه حتی ستاره‌ای در آن بدرخشد. نه نوری، نه امیدی. گویی خود شب، نظاره‌گر آخرین تصمیم آن‌ها بود.
در میان تاریکی، در سایه‌ی درختان کهن‌سال، دو پیکر خسته، شکسته از ترس و فرار، بی‌حرکت ایستاده بودند. رضا و ریحان.
پشت بوته‌های انبوه، میان سایه‌ها، پنهان شده بودند. نفسی به سختی از سینه‌هایشان بالا می‌آمد. آن‌سوی کوچه، جاده‌ای باریک، میان خانه‌های نیمه‌ویران، کشیده شده بود. انتهای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Taban_Art

Taban_Art

معلم برتر انجمن + گوینده انجمن
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
18/8/20
ارسالی‌ها
1,592
پسندها
16,789
امتیازها
39,073
مدال‌ها
39
سطح
27
 
  • نویسنده موضوع
  • #28
نگاهی که از حقیقتی تلخ پرده برمی‌داشت. این فرار ممکن نیست. ریحان لبش را گزید. چیزی در گلویش گیر کرده بود، ترکیبی از ترس، خشم، و ناامیدی.
پس…تمام این راه، تمام این شب‌های دلهره، تمام این نقشه‌ها… . همه به بن‌بست رسیده بودند؟
اما او نمی‌توانست بپذیرد. نه حالا. نه این‌گونه. نه وقتی که هنوز یک قدم تا آزادی مانده بود. اما رضا…او همیشه عاقل‌تر از این بود که بی‌پروا دل به راه بزند. همیشه خطر را قبل از وقوعش می‌دید. همیشه تصمیم‌هایش را نه با احساس، که با منطق می‌گرفت. و حالا، منطق به او می‌گفت این راه، دیگر بسته است.
صدای سربازان نزدیک‌تر شده بود. قدم‌هایشان، مثل پتکی بر استخوان‌های امید فرود می‌آمد. ریحان دستانش را مشت کرد، بازوهایش را دور خود حلقه زد، گویی می‌خواست خود را از سرمای شب، و سرمای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Taban_Art

Taban_Art

معلم برتر انجمن + گوینده انجمن
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
18/8/20
ارسالی‌ها
1,592
پسندها
16,789
امتیازها
39,073
مدال‌ها
39
سطح
27
 
  • نویسنده موضوع
  • #29
قسمت یازدهم:
آتش در دل شب

________________________
آن‌ها در سکوت، سایه به سایه‌ی دیوارهای آجری و سیمانی حرکت می‌کردند. خیابان‌ها را رد می‌کردند، بعضی باریک و پیچ‌درپیچ، بعضی باز و خطرناک، جایی که نور چراغ‌های تیر برق سایه‌هایشان را کشدار می‌کرد و می‌توانست هر لحظه آن‌ها را لو بدهد. رضا جلوتر از همه راه می‌رفت، چشمانش تیز و هوشیار، دستش گاهی بی‌اختیار روی قبضه‌ی اسلحه‌ای که زیر لباسش پنهان کرده بود، می‌لغزید.
ریحان، که هنوز نفسش از دویدن سنگین بود، به دوروبر نگاه کرد. چهره‌ی خسته‌ی رشید زیر نور کم‌رنگ ماه پیدا بود. هیچ‌کدام حرفی نمی‌زدند، اما سکوتشان پر از معنا بود؛ پر از هیجان، ترس و تصمیم.
ناگهان، از یکی از کوچه‌های سمت چپ، صدای فریادی بلند شد:
_ وایستا!
یک آن، زمان از حرکت ایستاد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Taban_Art

Taban_Art

معلم برتر انجمن + گوینده انجمن
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
18/8/20
ارسالی‌ها
1,592
پسندها
16,789
امتیازها
39,073
مدال‌ها
39
سطح
27
 
  • نویسنده موضوع
  • #30
نفس‌هایش تند شده بود، پاهایش سست، اما ترس، مثل آتش زیر پایش زبانه می‌کشید و او را به جلو می‌راند. رشید از میان کوچه‌ها می‌دوید، خم می‌شد، پنهان می‌شد و دوباره به راه می‌افتاد. رضا محکم دست ریحان را گرفته بود، انگار اگر لحظه‌ای رهایش می‌کرد، او در سیاهی شب گم می‌شد.
از یک کوچه‌ی باریک پیچیدند و به کوچه‌ای بازتر رسیدند. رضا ایستاد، نفس‌نفس می‌زد، به اطراف نگاه کرد. صدای قدم‌های سربازها از دور شنیده می‌شد، نزدیک‌تر و نزدیک‌تر.
مردی از سایه‌ای نزدیک به آن‌ها بیرون آمد، همان که منتظرشان بود. با صدایی بریده گفت:
_ سریع، بیاین تو!
رضا نگاهی به پشت سر انداخت، بعد بی‌درنگ ریحان را به داخل کوچه‌ی باریکی که مرد نشان می‌داد، هدایت کرد. رشید هم نفس‌زنان خودش را به آن‌ها رساند.
پشت سرشان، صداهای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Taban_Art

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا