- تاریخ ثبتنام
- 18/8/20
- ارسالیها
- 1,592
- پسندها
- 16,789
- امتیازها
- 39,073
- مدالها
- 39
سطح
27
- نویسنده موضوع
- #21
دلش از چیزی سنگین بود. ریحان را میدید، با چشمهایی که هر لحظه بیشتر در دل تاریکی محو میشد، و هنوز نمیدانست چطور باید با این وضعیت کنار بیاید. هر بار که صدای شلیک گلولهای را میشنید، قلبش در سینه فرو میریخت. آیا آنها زنده بودند؟ آیا به جایی امن رسیده بودند؟ یا شاید… .
این فکر را از خود دور کرد. نباید تسلیم این افکار شود. اما چیزی درونش، مثل خاری در دل، آرام نمیگرفت.
پاهایش او را بیهدف به سمت خیابانها میکشاندند. چهرههایی آشنا و غریبه از کنارش عبور میکردند، اما هیچکس در نگاهش نمیماند. همه درگیر موجی شده بودند که شهر را در بر گرفته بود. انقلاب، حالا مثل آتشی بود که در هر گوشه زبانه میکشید. اما برای رشید، چیزی فراتر از انقلاب در میان بود. او باید تصمیم میگرفت. باید کاری...
این فکر را از خود دور کرد. نباید تسلیم این افکار شود. اما چیزی درونش، مثل خاری در دل، آرام نمیگرفت.
پاهایش او را بیهدف به سمت خیابانها میکشاندند. چهرههایی آشنا و غریبه از کنارش عبور میکردند، اما هیچکس در نگاهش نمیماند. همه درگیر موجی شده بودند که شهر را در بر گرفته بود. انقلاب، حالا مثل آتشی بود که در هر گوشه زبانه میکشید. اما برای رشید، چیزی فراتر از انقلاب در میان بود. او باید تصمیم میگرفت. باید کاری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.