- تاریخ ثبتنام
- 31/5/25
- ارسالیها
- 42
- پسندها
- 75
- امتیازها
- 103
- سن
- 19
- نویسنده موضوع
- #41
کاترین از سرجایش بلند شد و با صدای نسبتا بلندی گفت:
- بسه!
ادوارد سرش را بالا آورد، یک تای ابرویش را بالا انداخت و به کاترین نگاه کرد. کاترین بدنش از شدت آشوب و خشم میلرزید.
- جک... جک کیه؟ پدربزرگم پدر مادرم رو کشته؟
ادوارد مستقیم به صورت کاترین زل زد.
- کاترین، حس میکنم کلا اشتباه متوجه شدی... یا شایدم نمیخوای باورش کنی. من ادامش رو برات میخونم. کاترین به سمت ادوارد رفت.
- کت امروز چیز عجیبی بهم گفت؛ که چند تا آدم عجیب با چیزای عجیب دور و بر دهکده دیده. جک میگفت که فردا شب، شب بزرگیه واسهی همین باید مخفی بشیم توی اتاق مطالعهی تالار آینه. جیمز امشبم اومد بهم گفت این اخطار اخرشه، و قول میده اگه باهاش برم کاری به کار جک نداشته باشه. نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و وقتی جک اومد...
- بسه!
ادوارد سرش را بالا آورد، یک تای ابرویش را بالا انداخت و به کاترین نگاه کرد. کاترین بدنش از شدت آشوب و خشم میلرزید.
- جک... جک کیه؟ پدربزرگم پدر مادرم رو کشته؟
ادوارد مستقیم به صورت کاترین زل زد.
- کاترین، حس میکنم کلا اشتباه متوجه شدی... یا شایدم نمیخوای باورش کنی. من ادامش رو برات میخونم. کاترین به سمت ادوارد رفت.
- کت امروز چیز عجیبی بهم گفت؛ که چند تا آدم عجیب با چیزای عجیب دور و بر دهکده دیده. جک میگفت که فردا شب، شب بزرگیه واسهی همین باید مخفی بشیم توی اتاق مطالعهی تالار آینه. جیمز امشبم اومد بهم گفت این اخطار اخرشه، و قول میده اگه باهاش برم کاری به کار جک نداشته باشه. نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و وقتی جک اومد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.