• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آرامور | رستا صبری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع rastaa_hsh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 40
  • بازدیدها بازدیدها 807
  • کاربران تگ شده هیچ

rastaa_hsh

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/25
ارسالی‌ها
42
پسندها
75
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #21
کاترین سریع به خانه بازگشت، با سرعت در اتاقش رفت. یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟
درِ اتاقش زودی باز شد و آماندا داخل شد. ترسیده به سمت کاترین رفت و شانه‌های کاترین را گرفت و او را به سمت تختش برد.
- نباید می‌رفتی بیرون کاترین! نباید! سریع بخواب کاترین سریع! اگه پدرت اومد داخل فقط یه طوری وانمود کن انگار تموم مدت خواب بودی!
کاترین: چی‌شده آماندا... خواهش می‌کنم بگو چی‌شده!
صدای آماندا با ترس بالا رفت و همانطوری که کاترین را روی تختش انداخت و پتوی کاترین را در دستش داد گفت:
- نباید می‌رفتی بیرون کاترین! الانم زودی بخواب... فقط بخواب... .
بعدش سراسیمه از اتاق بیرون رفت و در اتاق را قفل کرد. کاترین با ترس و اشک روی تختش دراز کشید و زیر پتویش رفت‌.
کلید محکم در قفل در چرخید و درِ اتاقش به شدت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : rastaa_hsh
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] KHAZAAN

rastaa_hsh

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/25
ارسالی‌ها
42
پسندها
75
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #22
پدر کاترین نیشخند کریهی بر صورتش نقش بست، به سمت کاترین برگشت.
کاترین: پدر اونطوری که فکر می‌کنید نیست... من می‌تونم توضیح بدم!
پدرش خواست حرفی بزند که آماندا سریع و بلند گفت:
- من بودم!
کاترین و پدرش هم‌زمان با تعجب به سمت آماندا برگشتند. پدر کاترین ابروهایش را بالا انداخت و نیشخندش پررنگ‌تر شد. کاترین را به سمتی هل داد که باعث شد کاترین تعادلش را از دست بدهد و روی زمین بیوفتد.
کنت به سمت آماندا رفت. حال آماندا با اینکه سنش بین چهل تا پنجاه سال بود طوری با اعتماد به نفس و سرکشانه جلوی پدر کاترین قد علم کرده بود گویی جوانی بیست ساله بود.
اشک‌های کاترین از چشم‌هایش سرازیر شدند و زیرلبش نه‌ای گفت. آماندا نباید پاسوز کار سرخود کاترین میشد.
کنت: پس که اینطور! اون ماری که من توی آستینم پرورش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : rastaa_hsh

rastaa_hsh

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/25
ارسالی‌ها
42
پسندها
75
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #23
ماه نقره‌ای کمر ظریف کاترین را گرفت، پاهایش را روی لبه‌های تراش نخورده‌ی دیوار و مجسمه‌ها می‌گذاشت و طوری می‌پرید یا راه می‌رفت که کاترین در ذهنش چرخید شاید او نیرویی ماورایی دارد.
ماه نقره‌ای کاترین را در زیرزمین عمارت برد. کاترین با تعجب به زیرزمین عمارتشان نگاه می‌کرد. نمی‌دانست خانه‌ای در آن زندگی می‌کنند زیرزمینی دارد که سیاه‌چال است! نگهبانی در آنجا نگهبانی می‌داد و درحال رفت و آمد بین در اصلی سیاه‌چال بود.
سیاه‌چال با نور های نارنجی و زردی که حاصل از مشعل‌هایی که در حال سوختن بودند روشن بود. ماه نقره‌ای کاترین را ول کرد و به آرامی به سمت نگهبان رفت که پشتش به آن‌ها بود، به سر نگهبان ضربه‌ای زد که باعث شد نگهبان به زمین بیوفتد.
به کاترین اشاره‌ای کرد که دنبالش برود، او بالافاصله...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : rastaa_hsh
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] KHAZAAN

rastaa_hsh

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/25
ارسالی‌ها
42
پسندها
75
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #24
کاترین به سختی توانست از آماندا جدا شود، آدرین با قلبی شکسته نیز همینطور.
مشخص شد که آماندا از کودکی درحالی که در عمارت پدر کاترین مشغول به کار بود، درحال پرستاری و مراقبت از آدرین هم بود و برایش مادری می‌کرده است.
آدرین کاترین را به اتاقش برد. بغض شدیدی در گلوی آدرین شکل گرفته بود ولی نمی‌خواست جلوی آن دختر خودش را بیرون بریزد.
کاترین: یعنی فردا صبح... .
آدرین: اعدامش می‌کنن... و آماندا برای همیشه میره... .
با گفتن جمله‌ی آخرش قطره‌ای اشک از چشمانش ناخواسته به روی صورتش ریخت. سریع رویش را آن‌طرف گرفت که کاترین اشکش را نبیند.
همین‌که کاترین قدمی به سمتش برداشت، آدرین بدون اینکه کاترین را نگاه کند دستش را به نشانه‌ی اینکه نزدیک نیا بین خودش و کاترین قرار داد.
- آدرین... .
- ماه نقره‌ای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : rastaa_hsh
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] KHAZAAN

rastaa_hsh

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/25
ارسالی‌ها
42
پسندها
75
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #25
کاترین تا خود صبح نتوانست بخوابد و همان‌جا روی کاشی‌های سرد بالکن دراز کشیده بود.
آماندا را به میدان بزرگ شهر برده بودند تا در ملاء عام او را به قول خودشان، به سزای اعمالش برسانند.
آدرین روی پشت‌بام ساختمانی در کنار سایرا ایستاده بود. نگاهش تاریک و پر از درد بود.
سایرا می‌دانست آماندا حکم مادر را برای آدرین داشت و درحال حاضر آدرین در شرایط خوبی نبود.
سایرا دستش را روی شونه‌ی آدرین قرار داد.
با کشیده شدن صندلی از زیر پای آماندا آدرین چشم‌هایش را سریع بست و سرش را پایین انداخت.
- بریم سایرا... .
صدایش آرام و پر از درد بود. سایرا می‌دانست در این شرایط نمی‌تواند چیزی به آدرین بگوید، بنابراین بدون هیچ حرفی همراه آدرین از روی پشت بام‌ها به این‌ور و آن‌ور پریدند.
در میان تاریکی پس کوچه‌ها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : rastaa_hsh
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] KHAZAAN

rastaa_hsh

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/25
ارسالی‌ها
42
پسندها
75
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #26
***
هفته‌ها از ماجرای آماندا و آخرین دیدار کاترین با آدرین می‌گذشت.
در این روزها کاترین مغزش پر شده بود از سوال‌های مختلف ولی دیگر کسی را جز خودش نداشت که بتواند سوال‌هایش را جواب بدهد.
احساس بی‌کسی و تنهایی می‌کرد. هرشب بخاطر آماندا، تنهایی و بی‌کسی‌اش گریه می‌کرد و به خدا التماس می‌کرد کاری برایش انجام دهد.
بیرون از عمارت هم نمی‌رفت. فقط هر از گاهی در حیاط عمارت قدم میزد یا روی آلاچیق ته باغ می‌نشست، به گل و گیاهان نگاه می‌کرد یا آن‌ها را آبیاری می‌کرد.
امروز هم در آلاچیق نشسته بود و نگاهش را به نقطه‌ای نامعلوم دوخته بود.
منظور آدرین از اینکه می‌گفت دومین اشراف‌زاده‌ای هستی که تصمیم گرفتم بهش اعتماد کنم چه بود؟ اولین اشراف‌زاده که بود؟ صحبت های آماندا هم برایش عجیب بود.
ناگهان باز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : rastaa_hsh
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] KHAZAAN

rastaa_hsh

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/25
ارسالی‌ها
42
پسندها
75
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #27
***

نمی‌دانست از کجا می‌تواند دفترچه‌ی خاطراتِ مادرش را پیدا کند.
پدرش هرچیز مربوط به مادرش را همان سال مرگ مادرش به آتش کشیده بود، پس دنبال دفترچه‌ خاطرات مادرش گشتن کار بیهوده‌ای می‌توانست باشد.
کاترین در کتابخانه‌ی بزرگی که داشتند لابه لای کتاب‌ها می‌چرخید تا شاید بتواند دفترچه را بین کتاب‌ها پیدا کند؟ ولی هرچه می‌گشت به هیچ نتیجه‌ای نرسید.
کتاب‌ها را یکی یکی از قفسه‌ها بیرون می‌کشید و نگاه کرد، چون فکر می‌کرد ممکن بود یکی از آن‌ها کتاب نباشد بلکه دفترچه خاطرات مادرش باشد.
وقتی دید نمی‌تواند چیزی پیدا کند ناامید به اتاقش بازگشت.
ایستاده به در اتاقش تکیه داد. ناگهان فکر آدرین در سرش شروع کرد به چرخیدن. یعنی الان کجاست؟ دارد چه می‌کند؟
موهایش را پشت گوشش زد و تصمیم گرفت بیرون برود،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : rastaa_hsh
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] KHAZAAN

rastaa_hsh

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/25
ارسالی‌ها
42
پسندها
75
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #28
در فکر سایرا چیز‌های زیاد می‌گذشت. اینکه آخر و عاقبت این داستانی که برای انتقام چند سال پیششان‌ شروع کرده بودند با برنامه‌های جدید آدرین چه خواهد بود.
تنها چیزی که سایرا ازش مطمئن بود یک چیز بود؛ نقشه‌های آدرین هیچوقت کسی را نجات نمی‌داد که هیچ، بلکه جان یه نفر را هم می‌گرفت!
سایرا از روی پشت‌بام ساختمان بلند شد، به سمتی دیگر رفت و از دید کاترین خارج شد.
‌کاترین چشم‌هایش را می‌چرخاند به دنبال سایرا ولی از یکجا به بعد نتوانست او را ببیند، برای همین بیخیال شده بود.
پسر که خودش را اِدی معرفی کرده بود همچنان دنبال کاترین بود.
کاترین اعصابش کم‌کم داشت از اینکه این پسر دنبالش است خورد میشد.
- ببینم! تو کاری جز اینکه دنبال من کنی نداری واقعا؟
پشت بند این حرفش ایستاد و به سمت پسر برگشت. ادی با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : rastaa_hsh
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] KHAZAAN

rastaa_hsh

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/25
ارسالی‌ها
42
پسندها
75
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #29
ادی به آرامی در عمارت را باز کرد. در با صدای جیرجیر بلندی باز شد و صدای شیشه خرده‌هایی که پشت در بودند با باز شدن در به کناری می‌رفتند بلند شد.

ادی: فکر نکنم بخوان اینجا رو با این وضعیت باز کنن، مگه اینکه اون پسر بچه‌ خل و چل بوده باشه که همچین چیزی رو وسط شهر داد بزنه!

کاترین بی‌توجه به ادی به آرامی داخل رفت و با تعجب به تالار آینه نگاه می‌کرد.
دیوار و سقف پر از آینه‌ و شیشه بود، چه ساده چه رنگارنگ. تابلوهای آینه‌کاری شده روی دیوارها بودند و حتی کاشی‌های تالار آینه‌ و شیشه های رنگی کدر شده بودند. قسمتی از سقف ریخته بود و باعث شده بود که فضای تالار را نور ماه کمی روشن کند.
کاترین حس می‌کرد در دنیایی دیگر است.
بعضی از آینه‌ها شکسته بودند و به کف تالار ریخته بودند. برای لحظه‌ای کاترین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : rastaa_hsh
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] KHAZAAN

rastaa_hsh

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/25
ارسالی‌ها
42
پسندها
75
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #30
ماه نقره‌‌ای با نگاه نافذی که می‌دانست کاترین ممکن است از آن بترسد به او خیره شد، طوری که کاترین توانست آن نگاه را در بند بند وجودش حس کند.
کاترین نمی‌دانست چه بگوید، دلش می‌خواست پا به فرار بگذارد و تا توان دارد از دست او فرار کند.
خنجر نگین‌دار نقره‌ای رنگی به کمربند ماه‌ نقره‌ای قفل شده بود، کاترین با دیدنش وحشت را بیشتر در وجودش حس کرد. سلانه سلانه به عقب می‌رفت و ماه نقره‌ای فقط او را تماشا می‌کرد.
- اگه فکر کردی اینجا می‌تونی از دست من فرار کنی، فقط یه احمق کودنی "کاترین ویلیام"!
کاترین: من... من... .
- دو دقیقه بهت وقت فرار میدم!
ماه نقره‌ای خنجرش را از کمربندش آزاد کرد، آن را تهدیدوارانه‌ سمت کاترين گرفت و قدمی به سمتش برداشت.
کاترین نمی‌دانست به کدام سمت باید برود، تالار پر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : rastaa_hsh
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] KHAZAAN

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا