• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آرامور | رستا صبری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع rastaa_hsh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 40
  • بازدیدها بازدیدها 807
  • کاربران تگ شده هیچ

rastaa_hsh

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/25
ارسالی‌ها
42
پسندها
75
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #31
ادی دست کاترین را محظ احتیاط گرفته بود. کاترین نمی‌دانست چرا، ولی برای لحظه‌ای دلش خواست ماه نقره‌ای جای ادی دست‌هایش را می‌گرفت. برای لحظه‌ای شک کرد نکند ادی همان آدرین‌ باشد.
- اسم کاملت چیه؟
ادی با تعجب به کاترین نگاه کرد و گفت:
- ادوارد، چطور؟
کاترین گویی انگار هیجانش فروکش کرده باشد، سرش را به آرامی تکان داد.
- هیچی، فکر کردم آشنایی. اینجارو چطوری بلدی؟

ادوارد به کاترین نگاه کرد. می‌دانست که باید کنجکاوی او را رفع کند. پس از مدتی سکوت گفت:
- خب یه زمانی اینجا خونمون بود. می‌دونی، قبل از اینکه آتیشش بزنن و بشه شهر سوخته. اینجا فقط تالار آینه نبود، طبقه‌ی بالاترش برامون حکم مدرسه داشت و خب طبیعیه که اینجارو بلد باشم.

کاترین در سکوت به حرف‌های ادوارد گوش می‌داد. این پسر زمین تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : rastaa_hsh
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] KHAZAAN

rastaa_hsh

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/25
ارسالی‌ها
42
پسندها
75
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #32
ادوارد متعجب قیافه‌ی بهت زده‌ی کاترين را نگاه می‌کرد. انگشتان کاترین به آرامی روی حکاکی قفسه کشیده میشد.
- این یعنی چی؟ چرا؟ چرا همش این رو می‌بینم؟
ادوارد به حکاکی نزدیک‌تر شد و آن را با صدای آرامی بین‌ لب‌هایش خواند. سرش را تکان داد و به کاترين نگاهی کرد.
- چیز عجیبی نیست که تو نگاهش می‌کنی. فقط یه حکاکی خانوادگی باید باشه همین.
کاترین سرش را سریع به سمت ادوارد چرخاند که داشت همچنان‌ حکاکی را نگاه می‌کرد.
کاترین: چیزی میدونی درموردش؟
ادوارد سرش را به آرامی خاراند و سری تکان داد.
- خب دست و پا شکسته می‌دونم، یعنی میدونی من بچه بودم و خب دیگه هم کسی درموردش صحبتی نمی‌کنه.

کاترین گویی نور امیدی در دلش روشن شد. چشمانش منتظر به ادوارد خیره شده بود، ادوارد که نگاه منتظر کاترین را دید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : rastaa_hsh
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] KHAZAAN

rastaa_hsh

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/25
ارسالی‌ها
42
پسندها
75
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #33
آفتاب داشت بالا می‌آمد و کاترین می‌دانست دیگر باید به خانه بازگردد. رو به ادوارد گفت:
- میشه بازم من رو بیاری اینجا؟ فقط می‌خوام مطمئن بشم که... .
ادوارد حرف او را قطع کرد، می‌دانست کاترین ‌می‌خواهد چه بگوید.
- فهمیدم، مشکلی نداره.
ادوارد و کاترین از آنجا خارج شدند. ادوارد او را تا جایی که توانست او را به نزدیک عمارتشان برد. کاترین به سمت ادوارد برگشت که از او خداحافظی کند.
ادوارد: از خداحافظی خوشم نمیاد بانوی من.

به سمت کاترين تعظیمی کرد، کاترین از این‌کار ادوارد خنده‌اش گرفته بود، نتوانست جلوی خودش را بگیرد و خندید.
ادوارد سرش را بالا آورد و به خنده‌های کاترين نگاهی انداخت و شانه‌هایش را بالا انداخت.
ادوارد: خب، من باید برم بانوی من. صبح به این زیبایی، یه ولگرد خیابونی مثل من باید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : rastaa_hsh
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] KHAZAAN

rastaa_hsh

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/25
ارسالی‌ها
42
پسندها
75
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #34
کتاب کوچک چرمی‌ای در دستان کاترین قرار داشت، چشم‌هایش روی نوشته‌های کتاب می‌چرخید اما ذهن و روحش در جاهای دیگری پرواز می‌کرد.
پدرش شدیدا درگیر پیدا کردن گروه کشتار جدید بود. اشراف‌زاده‌های زیادی به خانه‌شان رفت و آمد می‌کردند و گویی عمارت بزرگشان تبدیل شده بود به محل حل معما برای اشراف‌زاده‌های پست و کثیف!
از نظر کاترین خانه شده بود کاروانسرای اشراف‌زاده‌هایی با مغزهای پوسیده‌ی پول‌پرست.
دلش می‌خواست به شهر برود، به بازار قدیمی برود و آن‌جا برای خودش گشتی بزند.
ناگهان یاده آن پسر بامزه‌ی مو مشکی، ادوارد افتاد. یادش آمد که ادوارد به او گفته بود اگر خواست او را ببیند برود به بوته‌زار نعنا. اما چگونه می‌رفت؟ یا چرا به آنجا می‌رفت؟
اصلا چگونه خدمتکارهای فضول و پدرش را می‌توانست دور بزند؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : rastaa_hsh
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] KHAZAAN

rastaa_hsh

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/25
ارسالی‌ها
42
پسندها
75
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #35
کاترین در تالار بزرگ حاضر شد. قیافه‌اش ماتم‌زده بود. پدرش یا همان جیمز اصلا توجه‌ای به قیافه‌ی غمگینش نکرد و با خوشحالی به لرد جوانی توی تالار که جامی نقره‌گون در دستش بود اشاره‌ای کرد.
- هاهاها! کاملا لباس برازنده‌ای هست، لرد پارسِل! کاترین ايشان لرد پارسِل هستند، راه زیادی برای دیدن تو آمده‌اند.
کاترین به خودش زحمت نداد به آن لرد جوان نگاهی بیاندازد و چشمانش خیره شده بود به لبه‌ی توریِ آستین لباس جدیدش.
لرد پارسل سری تکان داد و به پدر کاترین گفت:
- آیا بانوی جوان از مهمان ناخواسته خوشش نمی‌آید؟
صدای لرد پارسل برای گوش‌های کاترین آشنا بود برای همین سرش را به آرامی بالا آورد.
شخصی را دید که باورش نمی‌شد او را آنجا و در عمارتشان روزی ببیند. ادوارد بود! کاترین برای لحظه‌ای کوتاه چشم‌هایش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : rastaa_hsh
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] KHAZAAN

rastaa_hsh

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/25
ارسالی‌ها
42
پسندها
75
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #36
کاترین با وجود ادوارد لحظه‌ای امنیت را بند‌ بند وجودش حس کرد. این حس برایش کاملا آشنا بود. درست مثل زمان‌هایی که ماه‌نقره‌ای پیش او می‌ایستاد و کاترین گرمایش را حس می‌کرد.
کاترین در کالسکه نشسته‌ بود. ادوارد به او گفته بود جیمز با او کار دارد، برای همین باید کمی در کالسکه منتظرش بماند.
درِ کالسکه باز شد. کاترین که داشت با گوشه‌ی دامنش بازی می‌کرد سرش را برگرداند‌.
- ادوارد... .
اما با دیدن شخص رو‌به‌رویش زبانش بند آمد. خودش را محکم به صندلی چسباند.
- ادوارد؟
آدرین حرف کاترین را تکرار کرد و زیر خنده‌ زد. نقاب نقره‌ایِ روی صورتش کمی خونی شده بود. کاترین در دلش آشوبی شد که نکند، نکند آدرین، ادوارد را... .
آدرین با حرکتی سریع که حتی کاترین هم نتوانست آن را پیش‌بینی کند به سمتش هجوم برد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : rastaa_hsh
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] KHAZAAN

rastaa_hsh

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/25
ارسالی‌ها
42
پسندها
75
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #37
***
ادوارد، کاترین را دوباره به شهر سوخته برد.
کاترین با دقت به همه جا نگاه می‌کرد شاید سرنخی از چیزی که دنبالش است به دست بياورد.
- یه سوال... تو می‌دونی خونه‌ای که اون خانواده داخلش زندگی می‌کردن کجا بوده؟
ادوارد سری به معنای تایید تکان داد و در سکوت به راه باریکه‌ای رفت. برخی ساختمان‌ها کامل سقوط کرده بودند و برخی دیگر نصف و نیمه سرپا بودند. آن دو به خانه‌ای رسیدند که نصف دیوارش ریخته بود و به دلیل آتش‌سوزی دیوارهایش سیاه و خاکستری رنگ شده بود.
برای لحظه‌ای کاترین توانست تصور کند که چه خانه‌ی زیبایی بوده. توانست بوته‌ی گل‌های سوخته را پر از گل تصور کند. قلبش به درد آمد از اینکه اشراف‌زاده‌ها چه ظلم‌هایی که نکرده بودند.
ادوارد: اينجاست؛ ولی فکر نمی‌کنم بتونی چیزی پیدا کنی کاترین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : rastaa_hsh
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] KHAZAAN

rastaa_hsh

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/25
ارسالی‌ها
42
پسندها
75
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #38
***
چند روزی از قضیه‌ی پیدا کردن صندوقچه‌ی چوبی می‌گذشت. کاترین به غیر از عکس، دیگر دستی به محتویات صندوقچه نزده بود، گویا می‌ترسید از گذشته باخبر بشود و توان هضم آن را نداشته باشد.
ادوارد هر از گاهی با نامادری پیرش خانم پارسل، به عمارت آن‌ها می‌آمدند و ادوارد سعی می‌کرد ذهن کاترین را از این مسائل دور کند. کاترین به ادوارد گفته بود هنوز توانایی دانستن گذشته را ندارد و او نیز کاملا درکش کرده بود.
خانم پارسل زن بسیار خوب و خوش‌اخلاقی بود و کاترین را دخترم خطاب می‌کرد.
ادوارد کاترین را برای گردش به بوته‌زار نعنا برده بود. بوی نعنای تازه زیر بینیِ سربالای کاترین درحال رقصیدن بود. کاترین چشم‌هایش را بست و هوا را در ریه‌هایش برد و لبخندی زد.
ادوارد زیر یک درخت سیب نشسته بود و به کاترین‌...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : rastaa_hsh
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Ghasedak~

rastaa_hsh

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/25
ارسالی‌ها
42
پسندها
75
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #39
***
- نکنه مرده باشه؟ آخه چرا اومد دنبالم؟
- لیلی چرت و پرت نگو، اون فقط‌ بی‌هوشه!
کاترین صدای زمزمه‌های آرومی را می‌شنید و بعد صدای بسته شدن در را شنید. کجا بود؟ با همین سوالی که در ذهنش رفت چشم‌هایش را به آرامی باز کرد و دور و اطرافش نگاه کرد. سرش وحشتناک درد می‌کرد و بازویش نیز داشت از شدت درد می‌سوخت.
به آرامی سرجایش نشست و دستش را روی سرش قرار داد. شخصی نقاب‌دار را روبه رویش دید که روی صندلی نشسته.
- بالاخره بیدار شدی‌.
آدرین دست به سینه به کاترین نگاه کرد، تازه متوجه شد اوضاع از چه قرار است. آدرین او را نجات داده. کاترین تلاش خود را کرد از روی تخت بلند شود اما همین که بلند شد نزدیک بود به زمین بیوفتد که آدرین با سرعت از سرجایش بلند شد و او را گرفت. کاترین سرش به شدت گیج می‌رفت.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : rastaa_hsh
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Ghasedak~

rastaa_hsh

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/25
ارسالی‌ها
42
پسندها
75
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #40
کاترین به دروغ گفته بود که حین حمام کردن لیز خورده و دستش آسیب دیده است. البته آنچنان هم برای کسی اهمیتی نداشت. یادش آمد اگر آماندا بود مادرانه مداوایش می‌کرد، ولی دیگر آماندایی نیست.
با ادوارد در اتاقش روی صندلی‌های نشیمن نشسته بودند. کاترین بازویش را به آرامی‌ گرفته بود و گوشه‌ای را نگاه می‌کرد.
- پس که اینطور! دشمنت تو رو نجات داد؟ با اینکه دشمنتم هست تورو نکشت، بلکه آوردتت خونه. جالب شد!
صندوقچه چوبی در دستان ادوارد قرار داشت. کاترین دیگر هیچ شک و تردیدی برای خواندن دفترچه نداشت.
ادوارد دفترچه‌ی را دست گرفت و صندوقچه را در کنار پایش گذاشت.
به آرامی قفل بندی‌اش را باز کرد و به کاترین نگاهی کرد. گویی کاترین در دنیایی دیگر بود.
- به چی فکر می‌کنی؟
کاترین بدون مکث و فکری سریع جواب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : rastaa_hsh
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Ghasedak~

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا