• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

مطلوب رمان مانداب | نیلوفر اکبری نسب کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع نیلوفر اکبری نسب
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 47
  • بازدیدها بازدیدها 1,914
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    جنابی
  • کاربران تگ شده هیچ

نیلوفر اکبری نسب

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
218
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #31
با اوقات‌تلخی، دستهٔ چمدان را محکم‌تر در مشت گرفت و آن را از روی آستانهٔ بلند گذراند و به درون کشید. کفش‌هایش را بر روی حصیرِ کنار در گذاشت، بی‌آنکه کسی به او اشاره‌ای کرده باشد. خانه، خلوت و بی صدا بود، گویی تمامی ساکنانش در اعماقی پنهان شده بودند. مسیرش را به سمتِ اتاقِ زیر پله‌های مارپیچ آغاز کرد؛ راه‌رویی باریک که با فرشی قهوه‌ایِ پررنگ پوشیده شده بود و دیوارهایش را قفسه‌های چوبیِ بلند، انباشته از کتاب، دربر گرفته بودند. قدم‌هایش بر روی آن فرشِ ضخیم، بی‌صدا بلعیده می‌شد. نگاهش از روی جلدهای چرمی و کهنهٔ کتاب‌ها می‌لغزید، عنوان‌هایی به زبان‌هایی بیگانه که همچون دیواری دیگر، بر فاصله‌اش با صاحبِ این خانه تأکید می‌کردند.
در نهایت، به انتهای راه‌رو و درِ اتاقِ خود رسید. کلید را در قفل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

نیلوفر اکبری نسب

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
218
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #32
نگاهش بر دیوار افتاد. قاب کوچکی آنجا بود، چیزی که پیش از ورودش ندیده بود. آهسته به سمتش رفت. قاب قدیمی، با شیشه‌ای مکدر، عکسی در خود داشت از زنی جوان با لباس تیره و چهره‌ای آرام. اما نگاهش... نگاهش چیزی داشت، آشنا و در عین حال تهدیدگر. لاوین بیشتر خم شد، نفسش را حبس کرد. در انعکاس تار شیشه، گونه‌اش لرزید. زن در عکس، گردنبندی بر گردن داشت؛ نگینی کوچک با قاب بیضی و سنگی بی‌رنگ.
دقیقاً همان گردنبند مادرش. انگار کسی درونِ پوستش چنگ زد. عقب کشید، نفسش را میان گلو نگه داشت. دیوار سرد بود، اما ضربان قلبش گرم‌تر و تندتر می‌کوبید. چند لحظه فقط به قاب خیره ماند، آن‌قدر که صدای خِرچِ نور را شنید. ناگهان از پشت در، صدای پای کسی آمد. آرام، موزون، بی‌شتاب. درِ اتاق هنوز قفل بود.
لحظه‌ای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

نیلوفر اکبری نسب

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
218
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #33
در همان لحظه، صدای دستگیره دوباره به‌آرامی تکان خورد؛ این‌بار نه به شکل نوازشی، بلکه مثل کسی که منتظر واکنشی‌ست، منتظر شنیدن رمقی، نفسی، حتا لرزشی زیر زبان.
- لاوین؟
صدای آصف، این‌بار کمی نزدیک‌تر، کمی خشک‌تر شنیده میشد. حرف زدنش همیشه شبیه شکستن شاخه‌های خشک در هوای زمستان بود؛ بی‌انعطاف، بی‌حوصله، بی‌نیاز از پاسخ.
لاوین گلویش خشک شد. نگاهش را از در کند و دوباره به سمت قاب چرخاند؛ قاب هنوز خالی بود، خالی به شکلی توهین‌آمیز، انگار هرچه دیده بود، تنها حاصل ذهنی تب‌دار بوده اما لرزش نامرئی هوا…نه، آن واقعی بود. بوی فلز درون اتاق… آن هم واقعی بود.
چطور ممکن بود ذهنش چنین بوهایی بسازد؟
در پشت در، صدای نفس آصف شنیده می‌شد. آرام و بلند، از آن نفس‌هایی که وقتی عصبانی بود، از میان دندان‌هایش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

نیلوفر اکبری نسب

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
218
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #34
آصف رفت. یا حداقل، دیگر صدایی از او شنیده نمی‌شد. لاوین به آرامی، بسیار آرام، دستش را از روی سینه‌اش برداشت. نفس عمیقی کشید؛ این‌بار هوا دیگر آن بوی فلز سرد را نداشت، بلکه طعمی تلخ و خاک‌گرفته داشت، مثل بوی کتاب‌های قدیمی که مدت‌ها در انبار مانده‌اند.
به تخت خیره شد. همان تختِ نو، همان تختِ غریب. روی لبه‌اش نشست. پارچهٔ لطیف آن زیر انگشتانش کشیده شد اما دیگر حسِ تمیزیِ صحنهٔ نمایش را نداشت. حالا فقط یک تخت بود؛ خالی، منتظر، و غریبه.
مثل خودش. نگاهش دوباره به سمت دیوار چرخید. قاب خالی بود و این خالی بودن، بیش از هر تصویری، قلبش را فشرد. آن زن، آن گردنبند، حتی چهرهٔ جوانِ آصف. همهٔ این‌ها، هرچه که بودند، حالا به شکلی ناگهانی محو شده بودند. انگار که هیچ‌وقت نبوده‌اند. شاید حق با آصف بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

نیلوفر اکبری نسب

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
218
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #35
بر زانوانش، آلبومی کهنه بود. چرمِ قهوه‌ایِ جلدش، در کنج‌ها ساییده و سفید شده بود، و بندی که روزی آن را می‌بست، اکنون تنها دو نخِ پوسیده از آن باقی مانده بود. نفسِ گرمِ شعله‌ها که به جلد می‌رسید، بویِ کپکِ سال‌های حبس در صندوقچه‌ی سرداب را بیرون می‌ریخت. آصف نفس عمیقی کشید.
صفحاتِ آلبوم را با پشتِ ناخنِ خشک و صیقلی‌اش برگرداند. کاغذها زیر انگشتانش خش‌خشی استخوانی داشتند. در میانِ جلد، گلبرگ‌هایِ خشکِ شمعدانی‌ای افتاده بود که روزی، زنی نامعلوم، میانِ دو صفحه جا گذاشته بود. آصف آن‌ها را نچید. گذاشت با وزشِ شعله، بر روی فرش بریزند؛ خُرد، تیره، چون پوسته‌ی مارهایی که پوست انداخته‌اند.
عکسی را بیرون کشید. لاوین بود. نه لاوینِ امروز، با چشم‌هایِ آبیِ تیره و شانه‌هایِ خمیده. لاوینِ کودکی، با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

نیلوفر اکبری نسب

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
218
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #36
شومینه دیگر شعله‌ای نداشت. تنها چند زغالِ سرخ، در میانِ توده‌ای از خاکسترِ سفید، گاه و بی‌گاه چشمکی می‌زدند و باز می‌مردند.
اتاق بویِ شب می‌داد. بویِ چرمِ پیر، بویِ کاغذِ سوخته، بویِ چیزی شبیهِ بنزین که از لای درزِ پنجره‌ی کهنه، با مهمانیِ برف، به درون می‌خزید.
آصف هنوز ایستاده بود. پشت به شومینه، رو به پنجره اما نه به بیرون نگاه می‌کرد، نه به درون. نگاهش جایی ایستاده بود که نه زمین بود و نه زمان؛ جایی میانِ نبضِ گردنش و سردردِ همیشگیِ پشتِ جمجمه‌اش.
انگشتانش بی‌هدف، بر شیشه خط می‌کشید. دایره. بعد خطی صاف. بعد دایره‌ای دیگر. هیچ طرحی در کار نبود. فقط حرکت. فقط صدایِ خش خشِ آرامِ ناخن بر شیشه‌ی یخ زده، صدایی که اگر کسی در آن اتاق بود، او را دیوانه می‌پنداشت. اما آصف تنها بود. همیشه تنها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

نیلوفر اکبری نسب

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
218
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #37
سادیسم!
این واژه را یک بار، سال‌ها پیش، در کتابخانه‌ی پدر خوانده بود. در یکی از آن کتاب‌های قطور و گردآلودی که در قفسه‌ی بالایی، پشتِ جلدهایِ چرمیِ تقلبی، قایم شده بود. کتابِ روان‌شناسیِ جنایی. ورق زده بود. بی‌هدف. چشمش به پاراگرافی افتاده بود: «سادیسم، لذت بردن از رنج دیگران است. در موارد پیشرفته، بیمار بدون ایجاد درد، نمی‌تواند لذت عاطفی را تجربه کند.»
آصف آن موقع نوزده سال داشت. کتاب را بست و گذاشت سرِ جایش. همان شب، در رخت‌خواب، واژه را زیر لب تکرار کرد:
- سادیسم. سا…دی…سم.
این نام غریب بود. مثل اسم یک بیماریِ خارجی که به بدنِ تو ربطی ندارد. اما جایی در اعماقِ سینه‌اش، چیزی تکان خورد. چیزی که می‌دانست. چیزی که سال‌ها بود با او زندگی می‌کرد، بی‌آنکه نامی برایش داشته باشد. آصف هیچ‌گاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نیلوفر اکبری نسب

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
218
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #38
راهرو تاریک بود، اما آصف هر تخته‌ی فرسوده‌ی کف را با پاهایش می‌شناخت. همان تخته‌ی سومی که زیرِ پای چپ، اندکی فرو رفته بود و تخته‌ی هفتم که میخِ آهنی‌اش از جا کنده بود و زیرِ کفش، صدایی فلزی و زننده می‌داد. قدم‌هایش آهسته بود. کفش‌های چرمیِ مشکیِ نوک‌تیز، با هر گام، صدایی مطمئن و مغرور بر زمین می‌کوبیدند. تق. تق. تق. گویی که خودِ غرور، پا شده و راه می‌رود اما ناگهان، میانِ راهرو، ایستاد. چیزی در سینه‌اش گره خورد. نه دلتنگی، نه عشق، نه حتی آن لذتِ مریضِ همیشگی. چیز دیگری. چیزی که نامش را سال‌ها بود به زبان نیاورده بود: پشیمانی.
پشیمانی، چون سگی ولگرد، آرام از پله‌های ذهنش بالا آمد. اول دور ایستاد، دم تکان داد، سپس نشست، سپس زوزه کشید. آصف دستش را به دیوار کشید. گچِ سردِ دیوار، زیرِ نوکِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

نیلوفر اکبری نسب

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
218
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #39
سیگار را از جیبِ کت درآورد. پاکتِ نرمِ مارلبورو، که نصفش خالی بود. یک نخ بیرون کشید. کبریت را کشید. این بار، کبریت اول روشن شد. شعله‌ای زرد و لرزان، برای لحظه‌ای، صورتش را روشن کرد. آن صورتِ سنگی، آن چشمانِ مغرور، آن لبِ نازک و همیشه بسته. سیگار را آتش زد. کبریت را انداخت بیرون. روی برف افتاد. خش خش کرد و خاموش شد.
سیگار را گوشه‌ی لبش گذاشت. نه میانِ لب، که گوشه‌اش. عادتی کهنه از روزهایی که می‌خواست دستانش آزاد باشند برای کارهای دیگر. کارهایی که حالا، در این ماشینِ سرد، هیچ‌کدامشان را نمی‌توانست بکند. دودِ سیگار، در هوایِ سردِ ماشین، ابری غلیظ و آبی‌رنگ شد، بالا رفت، به سقف رسید، و آنجا، آرام، پخش شد.
موتور را روشن کرد. صدایِ خشن و عمیقِ شش سیلندر، سکوتِ شب را درید. برف‌پاک‌کن را روشن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

نیلوفر اکبری نسب

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
218
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #40
ماشین می‌رفت. برف می‌بارید. و آصف نمی‌دانست به کجا می‌رود. خیابان‌های مسکو، یکی پس از دیگری، زیرِ چرخ‌های بنزِ مشکی می‌لغزیدند و ناپدید می‌شدند. چراغ‌ها سبز می‌شدند، قرمز می‌شدند و آصف بی‌آنکه ببیند، از میانشان عبور می‌کرد. نگاهش روی جاده نبود. نگاهش در جایی دیگر بود. در سال‌هایی که دیگر برنمی‌گردند. در اتاقی که دیگر هرگز درِ آن را باز نخواهد کرد. در چهره‌ی دختری که گردنش، میانِ دستانِ خود آصف، آرام‌آرام، بی‌صدا، خفه شد.
دستش روی فرمان می‌لرزید. نه از سرما. از چیزی شبیهِ لرزِ پس از تشنج. از آن لرزهایی که بعد از گریه‌های بلند و بی‌امان به سراغ آدم می‌آید. اما آصف گریه نکرده بود. سال‌ها بود گریه نکرده بود. اما بدنش، بی‌اجازه، بی‌آنکه از او کسب اجازه کند، لرزیده بود.
ذهنش در خاطراتش چرخید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا