- تاریخ ثبتنام
- 1/7/25
- ارسالیها
- 52
- پسندها
- 143
- امتیازها
- 523
- مدالها
- 2
- نویسنده موضوع
- #41
ماشین، آن اسبِ آهنینِ خسته، دیگر نمیدوید. ایستاده بود. نه در پارکینگِ عمارت، نه در کنارِ بلوارهای شلوغ. در گوشهای خلوت، زیرِ تکچراغی که نورِ زرد و بیمارش، بر کاپوتِ مشکی، لکهای مدور و بیجان انداخته بود. برف، بر روی شیشهها نشسته بود و آب شده بود.
آصف پشتِ فرمان نشسته بود، اما نه چون رانندهای که مقصدی داشته باشد. چون مجسمهای که بر صندلیِ چرمیِ سرد، نشانده شده باشد. دست راست، هنوز بر فرمان بود، اما انگشتان، بیآنکه فشاری آورند، بر چرم لغزیده بودند. دست چپ، زیرِ چانهاش قلاب شده بود. آرنج، بر زانو. چانه، در گودیِ میانِ انگشت شست و سبابه، چنان که گویی میخواهد سرِ خود را از افتادن باز دارد. سری که سنگین بود، نه از خستگی، که از اندیشهای که نمیتوانست نامش را بیاورد: «با لاوین چه کنم؟»...
آصف پشتِ فرمان نشسته بود، اما نه چون رانندهای که مقصدی داشته باشد. چون مجسمهای که بر صندلیِ چرمیِ سرد، نشانده شده باشد. دست راست، هنوز بر فرمان بود، اما انگشتان، بیآنکه فشاری آورند، بر چرم لغزیده بودند. دست چپ، زیرِ چانهاش قلاب شده بود. آرنج، بر زانو. چانه، در گودیِ میانِ انگشت شست و سبابه، چنان که گویی میخواهد سرِ خود را از افتادن باز دارد. سری که سنگین بود، نه از خستگی، که از اندیشهای که نمیتوانست نامش را بیاورد: «با لاوین چه کنم؟»...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش