• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان مانداب | نیلوفر اکبری نسب کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع نیلوفر اکبری نسب
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 47
  • بازدیدها بازدیدها 1,751
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    جنابی
  • کاربران تگ شده هیچ

نیلوفر اکبری نسب

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
143
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #41
ماشین، آن اسبِ آهنینِ خسته، دیگر نمی‌دوید. ایستاده بود. نه در پارکینگِ عمارت، نه در کنارِ بلوارهای شلوغ. در گوشه‌ای خلوت، زیرِ تک‌چراغی که نورِ زرد و بیمارش، بر کاپوتِ مشکی، لکه‌ای مدور و بی‌جان انداخته بود. برف، بر روی شیشه‌ها نشسته بود و آب شده بود.
آصف پشتِ فرمان نشسته بود، اما نه چون راننده‌ای که مقصدی داشته باشد. چون مجسمه‌ای که بر صندلیِ چرمیِ سرد، نشانده شده باشد. دست راست، هنوز بر فرمان بود، اما انگشتان، بی‌آنکه فشاری آورند، بر چرم لغزیده بودند. دست چپ، زیرِ چانه‌اش قلاب شده بود. آرنج، بر زانو. چانه، در گودیِ میانِ انگشت شست و سبابه، چنان که گویی می‌خواهد سرِ خود را از افتادن باز دارد. سری که سنگین بود، نه از خستگی، که از اندیشه‌ای که نمی‌توانست نامش را بیاورد: «با لاوین چه کنم؟»...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

نیلوفر اکبری نسب

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
143
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #42
آن وقت، هر روز، هر ساعت، هر ثانیه، با چشمانِ لاوین روبه‌رو می‌شود. چشمانی که همیشه، از ته، می‌پرسند: «چرا؟ چرا من؟ چرا این گونه؟» و آصف، هرگز جوابی برای آن سوال ندارد، جز یک جوابِ ساده و بیمار:
«چون تو، تنها چیزی هستی که هنوز می‌تواند مرا به خودم یادآوری کند.»
دست راست را از فرمان برداشت. به موهایش کشید. انگشتان، در توده‌ی انبوه و جوگندمی فرو رفتند.
به آینه نگاه کرد. چشمانش، در آینه، گود بود. گیسوانِ ژولیده، بر پیشانی ریخته بودند و سایه‌ای بر نگاهش انداخته بودند.
نگاهی که نه امید در آن بود، نه یأس. فقط خالی. خالیِ مطلق. چون چاهی که هر چه در آن می‌اندازی، صدا برنمی‌گرداند.
بخارِ نفسش، باز از لایِ لب‌ها بیرون زد. زیرِ نورِ چراغ، لحظه‌ای درخشید و ناپدید شد. آصف به آن خیره ماند. به آن جانِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

نیلوفر اکبری نسب

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
143
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #43
دستِ راست، همچنان در جیبِ کتِ خاکستری فرو رفته بود. پارچه‌ی نرم و گران، زیرِ انگشتانِ بی‌حسش تکانی خورد. آصف به آسمان نگاه می‌کرد. به آن سیاهیِ بی‌پایان. به آن سکوتِ سنگینی که بر فرازِ مسکو، چون سقفی از جنسِ غم، گسترده شده بود. برف، همچنان نمی‌بارید. زمین، سفید بود اما آسمان، سیاه پشت چشمانش نقش بسته بود.
سیگارِ دوم را از گوشه‌ی لب برداشت. تهش مانده بود. نگاهش کرد. روزی یک پاکت را بی‌شک تمام می‌کرد! سپس، بی‌آنکه فکر کند، آن را بر لبه‌ی سقفِ ماشین فشار داد. شعله خاموش شد. ته‌سیگار را انداخت روی برف. سیاه، سوخته و تنها، روی سفیدیِ بکر افتاد.
دستِ راست را از جیب بیرون آورد. گوشی را برداشت. آصف آن را در کفِ دست چرخاند. صفحه را روشن کرد. نورِ سفید و آبی، برای لحظه‌ای، صورتش را شست. نور، بر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

نیلوفر اکبری نسب

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
143
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #44
صدایی خشک و فلزی، که در سکوتِ شب، چون شلیکِ گلوله‌ای دور، پیچید. آصف، سرش را به سمتِ صدا چرخاند. چشمانش، در تاریکی، به دنبالِ سایه‌ای گشت و یافت. فاتح، از ماشین بیرون آمد.
اول، پاهایش با کفش‌های چرمیِ مشکی، براق، که برف، زیرِ آن‌ها، خش خش کرد. سپس، تنه. کتِ شلوارِ ماتِ مشکی، که زیرِ نورِ کمِ چراغ، هیچ نوری را بازنمی‌تاباند. پارچه‌ای صاف و بی‌درخشش. کت، فیت بود. فیتِ تنِ فاتح. نه چسبان و نه گشاد بود. درست اندازه، چنان که گویی خیاط، ماه‌ها، پشتِ چرخِ خیاطی نشسته بود تا این پارچه، بر این شانه‌ها، این گونه بنشیند و شانه‌های فاتح، پهن بود. پهن‌تر از شانه‌های آصف؟ شاید. اما آصف، هرگز به این فکر نکرده بود. چون مقایسه، برای آصف، معنی نداشت. فاتح، فاتح بود و آصف، آصف و این دو نام، در ذهنِ آصف،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

نیلوفر اکبری نسب

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
143
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #45
سکوت، در ماشین، سنگین‌تر از بیرون بود. در فضایِ بسته، نفس‌ها به دیوارها می‌خوردند و بازمی‌گشتند. آصف، به شیشه‌ی کناری نگاه کرد. به بازتابِ صورتِ خودش.
فاتح، به جاده نگاه می‌کرد. دستانش روی فرمان، سفت و منقبض و بندِ انگشتانش، از فشار سفید شده بود. چیزی می‌خواست بگوید. آصف می‌دانست. چون می‌توانست نفس‌های فاتح را بشنود. عمیق‌تر از همیشه. پر از حرفی که روی زبانش می‌چرخید و بیرون نمی‌آمد.
- بگو.
صدای آصف، آرام و سرد، از تاریکیِ ماشین بیرون زد. فاتح، نگاه نکرد. به جاده خیره ماند.
- چی رو بگم؟
- همون چیزی که داری توی گلوت خفه می‌کنی. از وقتی اومدی، داری بهش فکر می‌کنی. بگو. راحت شو.
سکوت ماشین را در آغوش گرفت و بعد، فاتح، نفسی عمیق کشید. چنان عمیق که انگار دارد برای حرف زدن، غواصی می‌کند. و از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

نیلوفر اکبری نسب

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
143
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #46
- دستم نزن. دیگه تموم شد. دیگه سکوت نمی‌کنم!
چشمانِ فاتح، برای اولین بار، خیس شدند. نه اشک. چیزی شبیهِ اشک، رطوبتی که در گوشه‌ی چشم جمع شد اما نریخت. چون فاتح، هم مثلِ آصف، گریه را فراموش کرده بود.
آصف، دستش را پایین آورد. نگاه کرد به فاتح. نگاهی که نه خشم در آن بود، نه کینه. چیزی دیگر. چیزی شبیهِ حسرت. حسرتِ دیدنِ برادری که دیگر، آن برادرِ مطیعِ همیشگی نیست و این، برای آصف، هم تلخ بود و هم شیرین. تلخ، چون داشت کنترل را از دست می‌داد. شیرین، چون کسی بود که بالاخره، جرئت کرده بود به صورتش حقیقت را بگوید. حتی اگر آن حقیقت، «مریض» بود.
- برو خونه، فاتح. قبل از اینکه کاری کنم که پشیمون بشی.
- پشیمون؟ تو از چی پشیمون شدی تا حالا؟ از قتل؟ از زندونی کردن لاوین؟ از نابود کردن خودت؟
آصف، دیگر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

نیلوفر اکبری نسب

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
143
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #47
عمارت، در تاریکیِ نیمه‌شب، نفس می‌کشید. نفس‌هایی عمیق و سنگین. فاتح، خشمگین به طرفِ اتاقش می‌رفت. قدم‌هایش، بر خلافِ همیشه، سنگین بود. نه آن سنگینیِ مطیعِ همیشگی، که سنگینیِ باری که تازه فهمیده بود روی شانه‌هایش هست. قدم‌هایش، بر فرشِ کهنه‌ی راهرو، صدا نمی‌دادند، فقط سایه‌اش، بر دیوار، دراز و سیاه، جلو می‌رفت. به درِ اتاقش رسید. دستگیره را چرخاند. فلز، سرد بود. سردتر از همیشه. شاید چون دستانِ فاتح، عرق کرده بود. عرقِ سرد. ترسیده بود اما نه ترس از آصف. ترس از خودش. از حرفی که زده بود. از جرقه‌ای که روشن کرده بود و نمی‌دانست چه آتشی خواهد شد.
در، باز شد. اتاق، تاریک بود. بویِ بسته و کهنه، از لایِ پرده‌های ضخیم و همیشه کشیده، بیرون می‌زد. بویِ سیگارِ خاموش.
وارد شد. در را پشتِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

نیلوفر اکبری نسب

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
143
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #48
و بعد، نگاهش افتاد پایین‌تر. به پنجره‌ی طبقه‌ی اول. به پنجره‌ی لاوین. چراغش، خاموش بود.
فاتح، نفسش را حبس کرد. نمی‌دانست چرا. شاید چون خاموشیِ چراغِ لاوین، یعنی او خوابیده است یا بیدار است در تاریکی یا شاید، رفته است. نه، نرفته بود. جایی برای رفتن نداشت. همان طور که فاتح، جایی برای رفتن نداشت. هر دو، در این عمارت، زندانی بودند. فقط نوعِ زندانشان فرق می‌کرد. لاوین، زندانیِ آصف بود. فاتح، زندانیِ خودش.
دست از پرده برداشت. پرده، آرام، سر جای خودش افتاد. نورِ بیرون، دوباره، از اتاق قایم شد. فاتح، در تاریکیِ اتاق، برگشت به سمتِ تخت. نشست. دستانش را روی زانوهایش گذاشت. نگاه به زمین دوخت. به تخته‌هایِ چوبیِ کف که در نورِ کمِ چراغِ کنارِ تخت، خط‌هایی موازی و بی‌پایان می‌انداختند و در دلِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا