• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان مانداب | نیلوفر اکبری نسب کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع نیلوفر اکبری نسب
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 33
  • بازدیدها بازدیدها 1,555
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    جنابی
  • کاربران تگ شده هیچ

نیلوفر اکبری نسب

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
35
پسندها
111
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #31
با اوقات‌تلخی، دستهٔ چمدان را محکم‌تر در مشت گرفت و آن را از روی آستانهٔ بلند گذراند و به درون کشید. کفش‌هایش را بر روی حصیرِ کنار در گذاشت، بی‌آنکه کسی به او اشاره‌ای کرده باشد. خانه، خلوت و بی صدا بود، گویی تمامی ساکنانش در اعماقی پنهان شده بودند. مسیرش را به سمتِ اتاقِ زیر پله‌های مارپیچ آغاز کرد؛ راه‌رویی باریک که با فرشی قهوه‌ایِ پررنگ پوشیده شده بود و دیوارهایش را قفسه‌های چوبیِ بلند، انباشته از کتاب، دربر گرفته بودند. قدم‌هایش بر روی آن فرشِ ضخیم، بی‌صدا بلعیده می‌شد. نگاهش از روی جلدهای چرمی و کهنهٔ کتاب‌ها می‌لغزید، عنوان‌هایی به زبان‌هایی بیگانه که همچون دیواری دیگر، بر فاصله‌اش با صاحبِ این خانه تأکید می‌کردند.
در نهایت، به انتهای راه‌رو و درِ اتاقِ خود رسید. کلید را در قفل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

نیلوفر اکبری نسب

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
35
پسندها
111
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #32
نگاهش بر دیوار افتاد. قاب کوچکی آنجا بود، چیزی که پیش از ورودش ندیده بود. آهسته به سمتش رفت. قاب قدیمی، با شیشه‌ای مکدر، عکسی در خود داشت از زنی جوان با لباس تیره و چهره‌ای آرام. اما نگاهش... نگاهش چیزی داشت، آشنا و در عین حال تهدیدگر. لاوین بیشتر خم شد، نفسش را حبس کرد. در انعکاس تار شیشه، گونه‌اش لرزید. زن در عکس، گردنبندی بر گردن داشت؛ نگینی کوچک با قاب بیضی و سنگی بی‌رنگ.
دقیقاً همان گردنبند مادرش.
انگار کسی درونِ پوستش چنگ زد. عقب کشید، نفسش را میان گلو نگه داشت. دیوار سرد بود، اما ضربان قلبش گرم‌تر و تندتر می‌کوبید. چند لحظه فقط به قاب خیره ماند، آن‌قدر که صدای خِرچِ نور را شنید.
ناگهان از پشت در، صدای پای کسی آمد. آرام، موزون، بی‌شتاب.
درِ اتاق هنوز قفل بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

نیلوفر اکبری نسب

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
35
پسندها
111
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #33
در همان لحظه، صدای دستگیره دوباره به‌آرامی تکان خورد؛ این‌بار نه به شکل نوازشی، بلکه مثل کسی که منتظر واکنشی‌ست، منتظر شنیدن رمقی، نفسی، حتا لرزشی زیر زبان.
- لاوین؟
صدای آصف، این‌بار کمی نزدیک‌تر، کمی خشک‌تر شنیده میشد.
حرف زدنش همیشه شبیه شکستن شاخه‌های خشک در هوای زمستان بود؛ بی‌انعطاف، بی‌حوصله، بی‌نیاز از پاسخ.
لاوین گلویش خشک شد. نگاهش را از در کند و دوباره به سمت قاب چرخاند؛ قاب هنوز خالی بود، خالی به شکلی توهین‌آمیز، انگار هرچه دیده بود، تنها حاصل ذهنی تب‌دار بوده.
اما لرزش نامرئی هوا…نه، آن واقعی بود. بوی فلز درون اتاق… آن هم واقعی بود.
چطور ممکن بود ذهنش چنین بوهایی بسازد؟
در پشت در، صدای نفس آصف شنیده می‌شد. آرام و بلند.
از آن نفس‌هایی که وقتی عصبانی بود، از میان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

نیلوفر اکبری نسب

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
35
پسندها
111
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #34
آصف رفت. یا حداقل، دیگر صدایی از او شنیده نمی‌شد.
لاوین به آرامی، بسیار آرام، دستش را از روی سینه‌اش برداشت. نفس عمیقی کشید؛ این‌بار هوا دیگر آن بوی فلز سرد را نداشت، بلکه طعمی تلخ و خاک‌گرفته داشت، مثل بوی کتاب‌های قدیمی که مدت‌ها در انبار مانده‌اند.
به تخت خیره شد. همان تختِ نو، همان تختِ غریب.
روی لبه‌اش نشست. پارچهٔ لطیف آن زیر انگشتانش کشیده شد.
اما دیگر حسِ تمیزیِ صحنهٔ نمایش را نداشت.
حالا فقط یک تخت بود؛ خالی، منتظر، و غریبه.
مثل خودش. نگاهش دوباره به سمت دیوار چرخید. قاب خالی بود.
و این خالی بودن، بیش از هر تصویری، قلبش را فشرد.
آن زن، آن گردنبند، حتی چهرهٔ جوانِ آصف. همهٔ این‌ها، هرچه که بودند، حالا به شکلی ناگهانی محو شده بودند.
انگار که هیچ‌وقت نبوده‌اند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا