• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان جنناس | بریسکا کاربر انجمن یک‌رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 63
  • بازدیدها بازدیدها 2,616
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
353
پسندها
1,983
امتیازها
12,063
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #11
دستم را روی کاغذ گذاشتم. کلمات می‌لرزیدند؛ نه از جوهر، از درون من. انگار کاغذ زیر انگشتم گرم شده بود. انگار چیزی درونم، چیزی که سال‌ها خاموش مانده بود، حالا داشت بیدار می‌شد. ریل، ساکت، کنارم ایستاده بود. دستش را آرام دور شانه‌ام حلقه کرد؛ نه با جسارت، با احتیاطی که فقط از عشق پنهان می‌آید. گرمای دستش مثل پناهی بی‌صدا روی شانه‌ام نشست. من تنها نبودم. می‌توانستم به او تکیه کنم.
مادرم، که خالهٔ ریل هم می‌شد، رفته بود. اما شاید نه با مرگ. شاید با نسیان. در شورابه می‌گویند بعضی اجنه، وقتی دلشان به کسی بند شود، او را تسخیر می‌کنند. و اگر دلشان بیشتر بند شود، او را با خود می‌برند؛ به سرزمین خودشان. می‌گویند آن‌جا زمان نمی‌گذرد. آدم کم‌کم نام خودش را هم فراموش می‌کند. و من… فقط حس کردم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
353
پسندها
1,983
امتیازها
12,063
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #12
باران هنوز آرام می‌بارید. من و ریل، بی‌صدا، از کتابخانه بیرون آمدیم. کتاب «نسورا» را در آغوش گرفته بودم، انگار چیزی زنده در میان بازوانم می‌تپید. ریل چیزی نگفت. فقط گاهی به آسمان نگاه می‌کرد، انگار دنبال نشانه‌ای می‌گشت در میان ابرهای خاکستری. از کنار رود کوکچه عبور کردیم. کوکچه در باران، بوی خاک خیس و سنگ‌های معدنی می‌داد، بویی که انگار از دل کوه‌ها برمی‌خواست. سنگ‌های صاف و سردش، زیر آب می‌درخشیدند، مثل خاطراتی که هنوز فراموش نشده‌اند. از کنار مسجد گذشتیم. گنبد سبزش، خیس از باران، در مه گم شده بود. صدای نماز جماعت، از بلندگوی زنگ‌زده‌ای پخش می‌شد، و در دل من، چیزی می‌لرزید. ریل ایستاد. به مسجد نگاه کرد. لب زد، آرام:
- سهیلا…
من چیزی نگفتم. فقط دستم را محکم‌تر دور کتاب حلقه کردم. به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
353
پسندها
1,983
امتیازها
12,063
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #13
من هم ترسیده بودم. نه از آن ترس‌هایی که آدم را به دویدن و فریاد می‌اندازد؛ از آن ترس‌های ساکت، که در استخوان می‌خزند. ترس، مثل مه در تنم پیچیده بود. حالا بهتر می‌شناختمش. او نسیان بود. وقتی از مادربزرگ پرسیدم همهٔ این‌ها را از کجا می‌داند، فقط گفت «صبر کنید» و از جایش بلند شد. به سمت قفسهٔ چوبی گوشهٔ هال رفت و از پشت ظرف‌های مسی، بسته‌ای پارچه‌ای بیرون آورد؛ بسته‌ای که با نخ سبز محکم شده بود. پارچه را باز کرد. داخلش چند برگ خشک اسفند بود، کمی نمک، و یک تکه سنگ صاف از رود کوکچه. آن‌ها را در سینی کوچکی ریخت و با آتشی که در منقل روشن کرد، دود را به گوشه‌گوشهٔ اتاق گرداند. در نور لرزان شعله، چشم‌های فندقی‌اش تیره‌تر شده بود؛ انگار چیزی را به یاد آورده باشد که سال‌ها از آن فرار کرده بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
353
پسندها
1,983
امتیازها
12,063
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #14
رنگ از رخم پرید. خانه‌ی ما هم همیشه بوی خاک سوخته می‌داد. من حسش می‌کردم. از بچگی. ولی هیچ‌وقت نمی‌دانستم چرا.  مادربزرگ ادامه داد:
- یه روز، مادرِ دختر دلیل این بو رو پرسید. جن گفت: چون ما از آتیشیم. ولی وقتی به دنیای شما نزدیک می‌شیم، ردی از خودمون می‌مونه. نه آتیش، خاکی که آتیش لمسش کرده. اون بو، بوی سوختن نیست… بوی حضوره. بوی بیداریه. بوی عهدیه که هنوز تموم نشده. همان وقت، مادر فهمید. فهمید که یکی داره میاد، برای بردن. یکی از دوقلوها… یکی موند، چون خونش بیشتر آدم بود. اما اون یکی را مه نقره‌ای برد؛ مهی که آرام و روشن بود، مثل سپری از رحمت. و نسیان، سایه‌ی تاریک، خواست دیگری را ببرد. مادر، خودش را فدا کرد. با نسیان رفت، تا دخترش بماند. نه مُرد، نه گم شد؛ فقط غیب شد. مثل مه. مثل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
353
پسندها
1,983
امتیازها
12,063
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #15
در همان لحظه، مهی نازک از گوشه‌ی اتاق بالا آمد. آرام، بی‌صدا، مثل کسی که نمی‌خواهد بترساند، فقط می‌خواهد باشد. نفس در سینه‌ام حبس شد. مه، به‌نرمی روی صورتم نشست؛ روی گونه‌هایم، روی شانه‌هایم. مثل دستی که سال‌ها منتظر لمسش بودم. چشم‌هایم پر شد. اشک‌ها بی‌صدا سرازیر شدند. نه از ترس، از چیزی شبیه دلتنگی، شبیه شناخت، شبیه بیداری. حضورش را حس می‌کردم؛ نه با چشم، با تن، با استخوان، با چیزی که از من قدیمی‌تر بود. مادربزرگ آهسته گفت:
- اون اینجاست، آیرا. اما هنوز نمی‌تونی ببینیش. چون منتظر اجازه‌ی توئه.
چشم بستم. مه دورم می‌چرخید، مثل آبی که دور سنگی در دل رودخانه می‌رقصد. و ناگهان، صدایی درونم پیچید. نه با گوش، با ذهن. آشنا. آرام.
- نترس. من اینجام.
نفس در سینه‌ام گیر کرد. پلک‌هایم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
353
پسندها
1,983
امتیازها
12,063
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #16
مه درخشان شد. نوری نرم، مثل سپیده‌دم، از میان ذراتش جوشید. بوی خاک سوخته، با گرمایی آشنا، در جانم نشست. اشک‌هایم جاری شدند. لبخند زدم.
- بیا، خواهرم.
مه لرزید. ذراتش کنار رفتند و از میان آن، دختری بیرون آمد. هم‌قد من بود، با پوستی روشن‌تر و موهای تیره‌ای که تا شانه‌هایش می‌ریخت. صورتش آرام بود؛ گونه‌های نرم، بینی صاف، لب‌های گرم، و چانه‌ای ظریف که مه نرمش کرده بود. و با اینکه اولین‌بار بود می‌دیدمش، قلبم لرزید. انگار خودم را در آینه می‌دیدم، نه دقیق، نه یکسان، اما آن‌قدر نزدیک که نفسم بند آمد. لباسی بلند از حریر نقره‌ای به تن داشت، با رگه‌های آبی مه‌آلود که با هر حرکت موج می‌خورد. نور روی پارچه می‌لغزید، انگار از درون می‌تابید. دور یقه‌اش، نوار باریکی از نخ طلایی دوخته شده بود؛ ساده،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
353
پسندها
1,983
امتیازها
12,063
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #17
اما درست همان‌وقت، مهِ دیگری پدیدار شد؛ نه مثل مهِ روشنِ قبل که نرم و آرام بود، بلکه سنگین و بی‌قرار، مثل زخمی که دوباره باز شده باشد. برای لحظه‌ای فکر کردم… شاید من هم بتوانم مهِ خودم را داشته باشم. فکری شیرین بود، اما مهِ نسیان با خشم تاریکش مرا از خیال بیرون کشید. آیلا لبخندی زد، بعد ساکت شد. نگاهش به پنجره افتاد، انگار چیزی را در دل مه می‌شنید. ناگهان، از شکاف پنجره رشته‌هایی نقره‌ای بیرون لغزیدند؛ مهِ آیلا، آرام و روشن، مثل نوری که تازه از خواب بیدار شده باشد. همه نفس در سینه حبس کردند. خاله‌ام بی‌صدا ناله‌ای کرد، ریل مشت‌هایش را فشرد، و مادربزرگ دعا را نیمه‌کاره نگه داشت. مهِ نقره‌ای آهسته از اتاق بیرون رفت، انگار می‌خواست راهی میان تاریکی باز کند. پشت پنجره، مهِ سیاهِ نسیان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
353
پسندها
1,983
امتیازها
12,063
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #18
نور گردنبند در چشم‌هایم افتاد. خم شدم و در سطح لرزان آویز، انعکاس خودم را دیدم، اما نه آن‌طور که همیشه بودم. مردمک‌هایم آرام آرام رنگ می‌باختند؛ از فندقیِ آشنا به آبیِ مه‌آلود می‌چرخیدند. رنگی که از آیلا می‌شناختم. از ریل.
آن شب، آرام در مه حل شد. مادربزرگ پتو را روی پاهایم انداخت، دستی به موهایم کشید و با صدایی که انگار از دل خاک می‌آمد، گفت:
- بخواب، دخترم. فردا مدرسه‌ست. زندگی باید ادامه پیدا کنه… حتی وقتی مه پشت پنجره‌ست.
بعد، بی‌صدا به سمت خاله‌ام رفت. خاله کنار در ایستاده بود؛ نگاهش خسته، و چشم‌هایش هنوز از آیلا جدا نشده بودند. مادربزرگ چیزی در گوشش گفت. خاله آهی کشید، دستی به شانه‌ام زد و بدون حرف از اتاق بیرون رفت. اما ریل نرفت. کنار تختم نشسته بود، زانوهایش را بغل کرده،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
353
پسندها
1,983
امتیازها
12,063
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #19
- آره. همیشه همین‌طور بودن.
آوا پلک زد. کمی نزدیک‌تر شد، انگار می‌خواست مطمئن شود.
- عجیبه… فکر می‌کردم فندقیِ خالص بودن. ولی خب… لابد اشتباه می‌کنم. و برگشت سمت دفترش؛ انگار چیزی از ذهنش لیز خورده باشد. یا شاید… پاک شده باشد. من خشکم زد. به او نگاه کردم. به دستم. به گردنبند. ریل، آرام و بی‌آن‌که کسی بشنود، گفت:
- آیرا… این، قدرت دومته، نه؟
لبخند زدم؛ کمی مغرور، کمی شوخ.
- شاید… یا شاید فقط یه جور جادوی خواهرانه‌ست.
ریل هم لبخند زد؛ همان لبخند پنهانی که فقط وقتی می‌زد که فکر می‌کرد کسی نمی‌بیند. اما من دیدم. و این‌بار… دلم خواست بیشتر ببینمش. من در مدرسه بودم. در شورابه. میان آدم‌هایی که نمی‌دانستند چه گذشته. اما من می‌دانستم. و مه، پشت دیوار مدرسه، آرام می‌چرخید؛ مثل رازی که فقط من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
353
پسندها
1,983
امتیازها
12,063
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #20
اما بعد، از گوشهٔ چشمم دیدم:
پریسا، با لبخندی پنهان، دفترش را آرام در کیفش گذاشت. نازنین، که همیشه نگران نمره بود، نفس راحتی کشید و زیر لب گفت:
- خدا رو شکر…
سهراب، از ته کلاس، با آرنجش به آرش زد و پچ‌پچ کرد:
- دیدی گفتم؟ استاد یَما یادش می‌ره!
لبخندها پنهان بودند، اما واقعی؛ مثل شکوفه‌هایی که بی‌اجازه در زمستان می‌رویند. و من، میان آن همه آسودگی، بیشتر در خودم فرو رفتم. چون می‌دانستم این آسودگی… از من آمده. و شاید از مه. زنگ که خورد، آقای یَما هنوز گیج بود. دفترش را جا گذاشت. اسم یکی از بچه‌ها را اشتباه صدا زد. و من، با هر اشتباه، بیشتر در خودم فرو می‌رفتم. در حیاط، ریل کنارم ایستاد. چیزی نگفت. فقط دستش را آرام روی شانه‌ام گذاشت. نه برای دلداری، برای یادآوری:
قدرت، همیشه با خودش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا