• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آوِن: ملکه‌ای از جنس یاد | بریسکا کاربر انجمن یک‌رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 52
  • بازدیدها بازدیدها 2,031
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #11
دستم را روی کاغذ گذاشتم. کلمات می‌لرزیدند. نه از جوهر، از درون من. انگار کاغذ زیر انگشتم گرم شده بود. انگار چیزی درونم، چیزی که سال‌ها خاموش مانده بود، حالا داشت بیدار می‌شد. ریل، ساکت، کنارم ایستاده بود. دستش را آرام دور شانه‌ام حلقه کرد. نه با جسارت، با احتیاطی که فقط از عشق پنهان می‌آید. گرمای دستش، مثل پناهی بی‌صدا، روی شانه‌ام نشست. من تنها نبودم. می‌توانستم به او تکیه کنم. مادرم، که خاله‌ی ریل هم می‌شد، رفته بود. اما شاید نه با مرگ. شاید با نسیان. در شورابه، می‌گویند بعضی اجنه، وقتی دلشان به کسی بند شود، او را تسخیر می‌کنند. و اگر دلشان بیشتر بند شود، او را با خود می‌برند، به سرزمین خودشان. می‌گویند آن‌جا، زمان نمی‌گذرد. و آدم، کم‌کم نام خودش را هم فراموش می‌کند. و اگر کسی،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #12
باران هنوز آرام می‌بارید. من و ریل، بی‌صدا، از کتابخانه بیرون آمدیم. کتاب «نسورا» را در آغوش گرفته بودم، انگار چیزی زنده در میان بازوانم می‌تپید. ریل چیزی نگفت. فقط گاهی به آسمان نگاه می‌کرد، انگار دنبال نشانه‌ای می‌گشت در میان ابرهای خاکستری. از کنار رود کوکچه عبور کردیم. کوکچه در باران، بوی خاک خیس و سنگ‌های معدنی می‌داد، بویی که انگار از دل کوه‌ها برمی‌خاست. سنگ‌های صاف و سردش، زیر آب می‌درخشیدند، مثل خاطراتی که هنوز فراموش نشده‌اند. از کنار مسجد گذشتیم. گنبد سبزش، خیس از باران، در مه گم شده بود. صدای نماز جماعت، از بلندگوی زنگ‌زده‌ای پخش می‌شد، و در دل من، چیزی می‌لرزید. ریل ایستاد. به مسجد نگاه کرد. لب زد، آرام:
- سهیلا…
من چیزی نگفتم. فقط دستم را محکم‌تر دور کتاب حلقه کردم. به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #13
منم ترسیده بودم. نه از آن ترس‌هایی که آدم را به دویدن و فریاد می‌اندازد، از آن ترس‌های ساکت، که در استخوان می‌خزند. ترس، مثل مه در تنم پیچیده بود. حالا بهتر می‌شناختمش. او نسیان بود. لحظه‌ای بعد، مادربزرگ بلند شد. رفت سر قفسه‌ی چوبی گوشه‌ی هال. از پشت ظرف‌های مسی، چیزی بیرون آورد:
یک بسته‌ی پارچه‌ای، بسته‌شده با نخ سبز…
پارچه را باز کرد. داخلش، چند برگ خشک اسفند بود، کمی نمک، و یک تکه سنگ صاف از رود کوکچه. آن‌ها را در سینی کوچکی ریخت، و با آتش کوچکی که در منقل روشن کرد، دود را به گوشه‌گوشه‌ی اتاق گرداند. زیر لب چیزی می‌خواند، آرام، کشیده، با لحنی شبیه لالایی، اما در آن،
هشداری پنهان بود. من و ریل بی‌صدا نگاهش می‌کردیم. بعد، کنارم ما نشست. دستم را گرفت و گفت:
- حالا می‌خوام قصه‌ای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #14
رنگ از رخم پرید. خانه‌ی ما هم همیشه بوی خاک سوخته می‌داد. من حسش می‌کردم. از بچگی. ولی هیچ‌وقت نمی‌دونستم چرا.  مادربزرگ ادامه داد:
- یه روز، مادرِ دختر دلیل این بو رو پرسید. جن گفت: چون ما از آتیشیم. ولی وقتی به دنیای شما نزدیک می‌شیم، ردی از خودمون می‌مونه. نه آتیش، خاکی که آتیش لمسش کرده. اون بو، بوی سوختن نیست… بوی حضوره. بوی بیداریه. بوی عهدیه که هنوز تموم نشده.
و همون وقت، مادر فهمید. فهمید که یکی داره میاد. برای بردن. یکی از دوقلوها… یکی موند. گفتن خونِ این یکی، بیشتر آدمه. باید بمونه. اما اون یکی… رفت. و مادرشون هم، باهاش رفت. نه مُرد. نه گم شد. فقط… غیب شد. مثل مه. مثل نسورا. سکوت افتاد. فقط صدای بارون بود. بعد، ریل، با صدایی لرزون پرسید:
- اون دوقلوها… کی بودن؟
مادربزرگ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #15
در همان لحظه، مهی نازک از گوشه‌ی اتاق بالا آمد. آرام، بی‌صدا، مثل کسی که نمی‌خواهد بترساند، فقط می‌خواهد باشد. نفس در سینه‌ام حبس شد. مه، به‌نرمی روی صورتم نشست. روی گونه‌هایم، روی شانه‌هایم. مثل دستی که سال‌ها منتظر لمسش بودم. چشم‌هایم پر شد. اشک‌ها بی‌صدا سرازیر شدند. نه از ترس. از چیزی شبیه دلتنگی. شبیه شناخت. شبیه بیداری. حضورش را حس می‌کردم. نه با چشم، با تن. با استخوان. با چیزی که از من قدیمی‌تر بود. مادربزرگ آهسته گفت:
- اون اینجاست، آیرا. اما هنوز نمی‌تونی ببینیش. چون منتظر اجازه‌ی توئه.
چشم بستم. مه دورم می‌چرخید، مثل آبی که دور سنگی در دل رودخانه می‌رقصد. و ناگهان، صدایی درونم پیچید. نه با گوش، با ذهن. آشنا. آرام.
- نترس. من اینجام.
نفس در سینه‌ام گیر کرد. پلک‌هایم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #16
مه درخشان شد. نوری نرم، مثل سپیده‌دم، از میان ذراتش جوشید. بوی خاک سوخته، با گرمایی آشنا، در جانم نشست. اشک‌هایم جاری شدند. لبخند زدم.
- بیا، خواهرم.
مه لرزید. ذراتش به‌نرمی کنار رفتند. و از میان آن، دختری بیرون آمد. هم‌قد من بود. با پوستی روشن‌تر، موهایی تیره و نرم که تا شانه‌هایش می‌ریخت. لباسی بلند به تن داشت، از حریری نقره‌ای با رگه‌های آبی مه‌آلود، انگار مه، خودش را به شکل پارچه درآورده باشد. لباسش در نور می‌درخشید، نه پرزرق‌وبرق، بلکه مثل نوری که از درون می‌تابد. دور یقه‌اش، نوار باریکی از نخ طلایی دوخته شده بود، ساده و بی‌ادعا، اما انگار نشانی از عهدی قدیمی. اما آنچه نفسم را برید، چشم‌هایش بود، آبی. آبی‌ای زنده، شبیه چشم‌های ریل. آبی‌ای که انگار از دل رویا آمده باشد. مادربزرگ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #17
اما مه هنوز آرام نگرفته بود. لرزشی دوباره در هوا پیچید. نه صدا، نه نور، بلکه چیزی در دل فضا، مثل زخمی که دوباره باز شود. مه پشت پنجره چرخید، پیچید، اما به درون نیامد. در آستانه ایستاد، انگار چیزی سد راهش شده بود. خاله‌ام با چشمانی گشاد به پنجره خیره مانده بود، لب‌هایش بی‌صدا تکان می‌خوردند، انگار می‌خواست چیزی بگوید اما صدا در گلویش خشک شده بود. مادربزرگ آرام زمزمه می‌کرد، شاید دعایی کهن، یا نامی فراموش‌شده. ریل یک قدم عقب رفت، دستش را روی سینه‌اش گذاشت، انگار می‌خواست تپش قلبش را آرام کند. مه بی‌قرار بود، مثل حیوانی که چیزی را گم کرده باشد. نمی‌دانستم چرا برگشته. شاید چون کتاب نسورا را باز کرده بودم. شاید چون نسیان نزدیک می‌شد. یا شاید… چون چیزی درونم بیدار شده بود، و مه آن را حس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #18
- و حالا تو این‌جایی. حالا باهمیم. پس چرا مه دست از سرت برنمی‌داره؟
آیلا لبخندش لرزید. خاله‌ام بی‌صدا گریه می‌کرد. مادربزرگ دستش را روی شانه‌ی او گذاشت، اما نگاهش هنوز به مه بود.
- چون مه، نسیان اینو نمی‌خواد. نباید پیشت بیام. اگه بیشتر بمونم، شاید راه تو رو هم ببنده… شاید تو رو هم ببره، همون‌طور که اون مه منو برد.
مکث کرد. نگاهش را از من گرفت و به مه دوخت.
- ببین، مه الان دوپاره‌ست، آیرا. یه تکه‌ش منو می‌خواد، یه تکه‌ش هنوز تو دست نسیانه. و حالا که من این‌جام، اون تکه‌ها دارن با هم می‌جنگن.
مادربزرگ زیر لب گفت:
- پس هنوز وقت داریم… هنوز همه‌ی مه در چنگ او نیست.
آیلا نگاه کوتاهی به او انداخت، بعد آرام گفت:
- شاید. ولی نه زیاد. آیرا کتاب نسورا رو برداشت، نه؟ ما باید نقشه رو زودتر پیدا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #19
نور گردنبند در چشم‌هایم افتاد. خم شدم، و در سطح لرزان آویز، انعکاس خودم را دیدم، اما نه آن‌طور که همیشه بودم. مردمک‌هایم آرام آرام رنگ می‌باختند، از قهوه‌ای خاکی به آبی مه‌آلود می‌چرخیدند. رنگی که از آیلا می‌شناختم. از ریل. آن شب، آرام در مه حل شد. مادربزرگ پتو را روی پاهایم انداخت، دستی به موهایم کشید و با صدایی که انگار از دل خاک می‌آمد، گفت:
- بخواب، دخترم. فردا مدرسه‌ست. زندگی باید ادامه پیدا کنه… حتی وقتی مه پشت پنجره‌ست.
بعد، بی‌صدا به سمت خاله‌ام رفت. خاله کنار در ایستاده بود، با نگاهی خسته و چشم‌هایی که هنوز از آیلا جدا نشده بودند. مادربزرگ چیزی در گوشش گفت. خاله آهی کشید، دستی به شانه‌ام زد، و بی‌آن‌که چیزی بگوید، از اتاق بیرون رفت.
اما ریل نرفت. کنار تختم نشسته بود، زانوهایش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #20
- آره. همیشه همین‌طور بودن.
آوا پلک زد. نگاهش نرم شد. لبخند زد.
- عجیبه. فکر می‌کردم قهوه‌ای بودن. ولی خب… لابد اشتباه می‌کنم.
و برگشت سمت دفترش. انگار چیزی یادش رفته باشد. یا شاید… پاک شده باشد. من خشکم زد. به او نگاه کردم. به دستم. به گردنبند. و ریل، آرام، بی‌آن‌که کسی بشنود، گفت:
- آیرا… این، قدرت دومته، نه؟
لبخند زدم. کمی مغرور، کمی شوخ.
- شاید. شاید هم فقط یه جور جادوی خواهرانه‌ست.
ریل لبخند زد. همان لبخند خاصش، که فقط وقتی می‌زد که فکر می‌کرد کسی نمی‌بیند. اما من دیدم. و این‌بار، دلم خواست بیشتر ببینمش. و حالا، من در مدرسه بودم. در شورابه. در میان آدم‌هایی که نمی‌دانستند چه گذشته. اما من می‌دانستم. و مه، پشت دیوار مدرسه، آرام می‌چرخید. مثل رازی که فقط من بلد بودم. و البته… ریل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا