- تاریخ ثبتنام
- 6/8/20
- ارسالیها
- 341
- پسندها
- 1,888
- امتیازها
- 11,933
- مدالها
- 12
- نویسنده موضوع
- #11
دستم را روی کاغذ گذاشتم. کلمات میلرزیدند. نه از جوهر، از درون من. انگار کاغذ زیر انگشتم گرم شده بود. انگار چیزی درونم، چیزی که سالها خاموش مانده بود، حالا داشت بیدار میشد. ریل، ساکت، کنارم ایستاده بود. دستش را آرام دور شانهام حلقه کرد. نه با جسارت، با احتیاطی که فقط از عشق پنهان میآید. گرمای دستش، مثل پناهی بیصدا، روی شانهام نشست. من تنها نبودم. میتوانستم به او تکیه کنم. مادرم، که خالهی ریل هم میشد، رفته بود. اما شاید نه با مرگ. شاید با نسیان. در شورابه، میگویند بعضی اجنه، وقتی دلشان به کسی بند شود، او را تسخیر میکنند. و اگر دلشان بیشتر بند شود، او را با خود میبرند، به سرزمین خودشان. میگویند آنجا، زمان نمیگذرد. و آدم، کمکم نام خودش را هم فراموش میکند. و اگر کسی،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش