• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آوِن: ملکه‌ای از جنس یاد | بریسکا کاربر انجمن یک‌رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 52
  • بازدیدها بازدیدها 2,020
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #21
اما بعد، از گوشه‌ی چشمم دیدم:
پریسا، با لبخندی پنهان، دفترش را آرام در کیفش گذاشت. نازنین، که همیشه نگران نمره بود، نفس راحتی کشید و زیر لب گفت:
- خدا رو شکر…
سهراب، از ته کلاس، با آرنجش به آرش زد و پچ‌پچ کرد:
- دیدی گفتم؟ استاد یَما یادش می‌ره!
لبخندها پنهان بودند، اما واقعی. مثل شکوفه‌هایی که بی‌اجازه در زمستان می‌رویند. و من، میان آن همه آسودگی، بیشتر در خودم فرو رفتم. چون می‌دانستم این آسودگی، از من آمده. و شاید… از مه. زنگ که خورد، آقای یَما هنوز گیج بود. دفترش را جا گذاشت. حتی اسم یکی از بچه‌ها را اشتباه صدا زد. و من، با هر اشتباه، بیشتر در خودم فرو می‌رفتم. در حیاط، ریل کنارم ایستاد. چیزی نگفت. فقط دستش را آرام روی شانه‌ام گذاشت. نه برای دلداری. برای یادآوری:
قدرت، همیشه با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #22
صبح، زودتر از همیشه بیدار شدم. نه با زنگ ساعت، نه با صدای پرنده‌ها. با حسی عجیب در پوست دستم. انگار هنوز مه آنجاست. نه دیده می‌شد، نه لمس می‌شد، اما حضورش مثل رد انگشت روی شیشه‌ی بخارگرفته، باقی مانده بود. بلند شدم. اتاقم همان بود، اما نه دقیقاً. نور از پنجره جور دیگری می‌تابید. انگار ذراتش کندتر حرکت می‌کردند. انگار هوا، حافظه‌ای داشت. رفتم جلوی آینه. چشم‌هایم برق می‌زدند. نه از بی‌خوابی، از چیزی دیگر. چیزی که هنوز اسم نداشت. گردنبند را لمس کردم. گرم بود. نه از گرمای بدنم، از درون خودش. انگار بیدار مانده بود، حتی وقتی من خواب بودم. صدای مه در ذهنم پیچید:
- آماده باش…
لب‌هایم بی‌صدا تکرار کردند:
- آماده‌م.
اما در دل، می‌دانستم هنوز نمی‌دانم برای چه. در راه مدرسه، همه‌چیز معمولی بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #23
پریسا گفت:
- نه آقا، شما گفتین تمرین نداریم.
آقای یَما ابرو در هم کشید. دفترش را ورق زد. چیزی پیدا کرد. لبخند زد، لبخندی کم‌سابقه، کمی خجالتی، کمی سبک‌شده.
- حق با من بود. نوشته بودم. ولی... نمی‌دونم چرا یادم نمی‌اومد.
من لبخند زدم. آرام. در همان لحظه، حس کردم ریل نگاهم می‌کند. نه مثل همیشه. نه فقط از سر دوستی. نگاهی که انگار می‌خواست چیزی بگوید، اما نمی‌توانست. نگاهی آشنا، از سال‌های دور. اما حالا... فرق داشت. من سرم را پایین انداختم. ولی لبخندم ماند. ریل، از پشت سر، آهسته گفت:
- خوب بود. دیدی؟ تونستی.
صدایش نرم بود. مثل نسیمی که فقط برای من می‌وزید. و من، برای لحظه‌ای، دلم خواست برگردم و نگاهش کنم. فقط نگاه. اما نترسیدم. من ناخودآگاه فهمیدم که این نگاه، این حضور، بخشی از منه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #24
آفتاب گرمایی نرم داشت، اما هوا هنوز بوی سرما می‌داد. به‌خاطر حال جسمی‌ام، از بازی معاف بودم، دلیلی که هر ماه برای هر دختری پیش می‌آمد، اما برای من... همیشه چیزی بیشتر بود. ریل با بچه‌ها تمرین می‌کرد. من تنها بودم. اما تنهایی‌ام از جنس سکوت نبود، از جنسی دیگر بود. مثل پرده‌ای نازک و ناپیدا میان من و باقی دنیا. چند دقیقه بعد، آوا آمد و کنارم نشست. چادر سفیدش را عقب زد، موهایش را با کش بست و با نفس‌های بریده گفت:
- وای مردم! این خانم مریمی فکر می‌کنه ما تیم ملی‌ایم. پنج دور دویدیم، بعد هم گفت «این تازه گرم‌کردنه!»
لبخند زدم، اما نگاهم جای دیگری بود. آروین، با موهای پریشان و تی‌شرت آبی‌رنگش، یونیفورم مدرسه‌ی ما، میان جمع می‌چرخید. یکی را از پشت هل داد و با صدای بلند خندید. بعد، ناگهان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #25
روی زمین قالیچه‌ای کهنه پهن بود. گوشه‌ای از اتاق، چراغ نفتی خاموشی بود و قفسه‌ای پر از کتاب‌های قدیمی. من و ریل رو صندلی گوشه‌ی اتاق نشستیم. خاله کنار پنجره ایستاد. مادربزرگ تسبیحش را دور دستش پیچید. مه، مثل دستی نامرئی، دور پاهایم پیچید. آرام‌تر شد. و از دلش، صدایی آمد:
- آیرا…
برگشتم. آیلا آنجا بود. با چشمانی که هنوز آبی مه‌آلود بودند، اما حالا در آن‌ها چیزی از خستگی بود. چیزی از ترس. مادربزرگ لب‌هایش را به هم فشرد. خاله یک قدم عقب رفت. ریل، بی‌حرکت ایستاده بود. آیلا جلو آمد. دستم را گرفت. پوستش سرد بود، اما زنده. مثل مه.
- نسیان داره گوش می‌ده. اما اینجا نه. اینجا امنه. چون اینجا، حافظه هنوز زنده‌ست.
نفس در سینه‌ام حبس شد. قلبم تند می‌زد. نه از هیجان، از چیزی شبیه غرق شدن. آیلا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #26
نفس کشیدم. عمیق. مثل کسی که می‌خواهد چیزی را نگه دارد، اما می‌داند نمی‌شود. گفتم:
- تو… اگه من گم بشم، منو پیدا می‌کنی؟
ریل سرش را پایین انداخت. بعد، بی‌آنکه نگاهم کند، گفت:
- من از اولم دنبال تو بودم، آیرا.
مه بین ما پیچید. نور شکست. صداها کش آمدند. گردنبند روی سینه‌ام گرم شد. نه سوزان، نه دردناک. فقط گرم. مثل دستی که بخواهد بگوید:
«وقتشه.»
کتاب نسورا روی قفسه بود. همان جلد تیره با طرحی از مه. مادربزرگ آن را اینجا گذاشته بود. می‌دانست که باید باشد. می‌دانست که وقتش نزدیک است. نگاهش نکردم. حس می‌کردم اگر نگاه کنم، شاید پشیمان شوم. مه، مثل موجی نرم، دورم پیچید. صداها تغییر کردند. صدای تیک‌تاک ساعت، کش آمد. نور چراغ نفتی، شکست. آیلا کنارم ایستاده بود. بی‌صدا. چشمانش هنوز آبی مه‌آلود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #27
پرسیدم:
- اینجا خونه‌ی توئه؟
آیلا لبخند زد.
- خونه‌م که نه. ولی اینجا زندگی می‌کنم. از وقتی سیلورا منو آورد اینجا.
بعد نگاهش را از من دزدید. صدایش آرام شد، مثل کسی که چیزی را به‌زور به یاد می‌آورد:
- تو هم می‌تونستی زندگی بهتری داشته باشی.
- واقعاً؟
- آره… ولی مادربزرگ نخواست. گفت شورابه جای خوبیه. گفت باید زندگیمون عادی باشه، مثل بقیه.
چیزی نگفتم. چون خودم هم این‌ها را می‌دانستم. مادربزرگ بعضی چیزها را برایم تعریف کرده بود. می‌دانستم بابا حافظه‌ی مردم شورابه را پاک کرده. از نظر آن‌ها، من فقط یک دختر یتیم بودم که مامان و باباش را در تصادف از دست داده بود. پس فقط به کف کاخ نگاه کردم. کف، مثل آینه بود. اما تصویر خودم را نمی‌دیدم. فقط مه بود. سیلورا، که هنوز آن‌جا بود، آرام و زنده. آیلا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #28
ایستادم وسط اتاق. دل‌درد خفیفی داشتم. یادم آمد که امروز از ورزش معاف بودم. عادت ماهیانه‌ام شروع شده بود.نمی‌دانستم این‌جا دستشویی دارد یا نه. اما در گوشه‌ی اتاق، دری کوچک بود. بازش کردم. دستشویی بود. تمیز، ساکت، با آینه‌ای که تصویرم را تار نشان می‌داد. روی طاقچه، بسته‌ای گذاشته بودند. پد.کسی می‌دانست. شاید آیلا. شاید مادرم، سال‌ها پیش. کارم که تمام شد، برگشتم به اتاق. هوا ساکت بود، مثل وقتی که کسی منتظر است چیزی را به یاد بیاوری. روی تخت نشستم. شانه را به دست گرفتم. دلم می‌خواست موهایم را شانه کنم، مثل او. اما دستم نرفت. انگار هنوز زود بود. شکمم صدا داد. آهسته، اما واضح. یادم آمد که از ظهر چیزی نخورده بودم. مدرسه، بعدش آیلا، بعد مه، بعد این‌جا. همه‌چیز آن‌قدر سریع گذشته بود که نفهمیده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #29
قاشقم را روی سینی گذاشتم. بخار سوپ هنوز در هوا بود. آیلا نگاهم کرد و گفت:
- دل‌دردت بهتر شد؟
متعجب نگاهش کردم.
- از کجا فهمیدی دل‌درد داشتم؟
شانه بالا انداخت.
- همیشه می‌فهمیدم. از وقتی خیلی کوچیک بودیم. هر دردی که تو می‌کشیدی، منم می‌کشیدم. هر کابوسی که تو می‌دیدی، منم بیدار می‌شدم. یه‌جورایی انگار هنوز یه جایی توی مه، به هم وصلیم. ساکت ماندم. نه چون نمی‌فهمیدم، چون نمی‌دانستم چه بگویم. پرسیدم:
- پد رو تو گذاشتی؟
سرش را پایین انداخت. آرام گفت:
- آره. چون حس کردم وقتشه. چون منم هم‌زمان با تو… یه‌جورایی هم‌دردم، هم‌زمان.
نگاهش کردم. برای اولین‌بار، حس کردم چیزی بین ما هست که هیچ‌کس دیگری نمی‌فهمد. نه فقط خواهر بودن. چیزی شبیه آینه. اما نه برای صورت، برای درد. برای رؤیا. برای تنهایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #30
یرسیدم:
- این خط مال کیه؟
آیلا مکث کرد. انگار گفتن اسمش براش سخت بود.
- کسی که دیگه این‌جا نیست. ولی هنوز صدای فکرهاش توی مه می‌پیچه.
- یعنی مرده؟
- نه. فقط فراموش شده. مثل خیلی‌های دیگه.
پوست را دوباره نگاه کردم. خط‌ها هنوز می‌درخشیدند، انگار زنده بودند. انگار هنوز دستی داشت آن‌ها را می‌نوشت. آیلا گفت:
- این خط، مال کسیه که اولین‌بار نسیان رو دید. اون موقع، نسیان هنوز تبعید نشده بود. پسرعموی بابامون بود. آروم، تنها، ولی بی‌خطر به‌نظر می‌رسید. هیچ‌کس فکر نمی‌کرد تهدیدی باشه. ولی نسا… نسا همیشه زودتر از بقیه چیزها رو حس می‌کرد.
مکث کرد. بعد ادامه داد:
- یه شب که مه خیلی سنگین شده بود،
نسا دید که نسیان داره با مه حرف می‌زنه. نه با کلمه، با نگاه. با سکوت. و مه، انگار جوابش رو می‌داد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا