- تاریخ ثبتنام
- 6/8/20
- ارسالیها
- 341
- پسندها
- 1,888
- امتیازها
- 11,933
- مدالها
- 12
- نویسنده موضوع
- #21
اما بعد، از گوشهی چشمم دیدم:
پریسا، با لبخندی پنهان، دفترش را آرام در کیفش گذاشت. نازنین، که همیشه نگران نمره بود، نفس راحتی کشید و زیر لب گفت:
- خدا رو شکر…
سهراب، از ته کلاس، با آرنجش به آرش زد و پچپچ کرد:
- دیدی گفتم؟ استاد یَما یادش میره!
لبخندها پنهان بودند، اما واقعی. مثل شکوفههایی که بیاجازه در زمستان میرویند. و من، میان آن همه آسودگی، بیشتر در خودم فرو رفتم. چون میدانستم این آسودگی، از من آمده. و شاید… از مه. زنگ که خورد، آقای یَما هنوز گیج بود. دفترش را جا گذاشت. حتی اسم یکی از بچهها را اشتباه صدا زد. و من، با هر اشتباه، بیشتر در خودم فرو میرفتم. در حیاط، ریل کنارم ایستاد. چیزی نگفت. فقط دستش را آرام روی شانهام گذاشت. نه برای دلداری. برای یادآوری:
قدرت، همیشه با...
پریسا، با لبخندی پنهان، دفترش را آرام در کیفش گذاشت. نازنین، که همیشه نگران نمره بود، نفس راحتی کشید و زیر لب گفت:
- خدا رو شکر…
سهراب، از ته کلاس، با آرنجش به آرش زد و پچپچ کرد:
- دیدی گفتم؟ استاد یَما یادش میره!
لبخندها پنهان بودند، اما واقعی. مثل شکوفههایی که بیاجازه در زمستان میرویند. و من، میان آن همه آسودگی، بیشتر در خودم فرو رفتم. چون میدانستم این آسودگی، از من آمده. و شاید… از مه. زنگ که خورد، آقای یَما هنوز گیج بود. دفترش را جا گذاشت. حتی اسم یکی از بچهها را اشتباه صدا زد. و من، با هر اشتباه، بیشتر در خودم فرو میرفتم. در حیاط، ریل کنارم ایستاد. چیزی نگفت. فقط دستش را آرام روی شانهام گذاشت. نه برای دلداری. برای یادآوری:
قدرت، همیشه با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش