- تاریخ ثبتنام
- 6/8/20
- ارسالیها
- 353
- پسندها
- 1,983
- امتیازها
- 12,063
- مدالها
- 12
- نویسنده موضوع
- #61
سیلورا از پشت سرم آرام بالا آمد؛ انگار او هم میخواست چیزی بگوید، اما زبانش فقط همین مه بود. من دستم را مشت کردم. فردا… بالاخره میدیدمش. قبر مادربزرگ. و نمیدانستم برای کدام بخشش باید بیشتر آماده باشم. صبح، قبل از اینکه چشمهایم باز شود، اول بو رسید. بوی گرمِ حلوا؛ از همان بوهایی که آدم را آرام از خواب بیرون میکشد، شیرین، آشنا، و کمی غمگین. چشم باز کردم. آیلا کنارم خواب بود، نفسهایش آرام. سیلورا پایین تخت جمع شده بود؛ مهی سرد که با بوی حلوا قاطی نمیشد اما انگار کنجکاو بود بداند این بو یعنی چه. آرام از تخت پایین آمدم. زمین سرد بود؛ سردیای که کمک کرد بفهمم امروز رسیده. از پلهها پایین رفتم و پیش از رفتن به آشپزخانه، از درِ کوچک کنار راهرو خودم را به ایوان رساندم. هوا خنک بود و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش