• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان جنناس | بریسکا کاربر انجمن یک‌رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 63
  • بازدیدها بازدیدها 2,616
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
353
پسندها
1,983
امتیازها
12,063
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #61
سیلورا از پشت سرم آرام بالا آمد؛ انگار او هم می‌خواست چیزی بگوید، اما زبانش فقط همین مه بود. من دستم را مشت کردم. فردا… بالاخره می‌دیدمش. قبر مادربزرگ. و نمی‌دانستم برای کدام بخشش باید بیشتر آماده باشم. صبح، قبل از اینکه چشم‌هایم باز شود، اول بو رسید. بوی گرمِ حلوا؛ از همان بوهایی که آدم را آرام از خواب بیرون می‌کشد، شیرین، آشنا، و کمی غمگین. چشم باز کردم. آیلا کنارم خواب بود، نفس‌هایش آرام. سیلورا پایین تخت جمع شده بود؛ مهی سرد که با بوی حلوا قاطی نمی‌شد اما انگار کنجکاو بود بداند این بو یعنی چه. آرام از تخت پایین آمدم. زمین سرد بود؛ سردی‌ای که کمک کرد بفهمم امروز رسیده. از پله‌ها پایین رفتم و پیش از رفتن به آشپزخانه، از درِ کوچک کنار راهرو خودم را به ایوان رساندم. هوا خنک بود و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
353
پسندها
1,983
امتیازها
12,063
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #62
- دخترا، شما هم مانتو بپوشین. هوا هنوز سرده.
من و آیلا سر تکان دادیم و بلند شدیم. سیلورا پشت سرمان آمد؛ مهش آرام روی زمین می‌لغزید، انگار او هم می‌دانست وقت رفتن نزدیک است. وقتی برگشتیم، سینی نان‌های حلوا آماده بود؛ مرتب و ساده، همان‌طور که مادربزرگ دوست داشت. پدر کلیدها را برداشت. خاله ظرف مسی حلوا را پوشاند. آیلا دستم را گرفت. ریل کنار در ایستاده بود، سینی در دست، و نگاهی که انگار می‌گفت:
«اگه سخت شد… من هستم.»
خانه، با بوی حلوا و نان تنوری و مه آرام سیلورا،
آمادهٔ قدم گذاشتن به صبحی بود که مدت‌ها منتظرش بودیم. درِ خانه که باز شد، نسیم خنکِ بهاری به صورتم خورد؛ بوی خاکِ نم‌خورده‌ای که فقط صبح‌های اولِ بهار دارد.
حیاط روشن‌تر شده بود؛ چند جوانه کنار دیوار دیده می‌شد و شبنم روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
353
پسندها
1,983
امتیازها
12,063
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #63
اسمش مدت‌ها فقط در ذهنم مانده بود، نه روی زبانم. آیلا کنارم ایستاد؛ لبش لرزید و اشکش بی‌صدا افتاد. بعد مادر… بعد خاله که سینی را زمین گذاشت و با گوشهٔ چادرش چشم‌هایش را پاک کرد. گریه‌ها آرام بود؛ نه زاری، نه فریاد، همان گریهٔ صبحگاهی که نمی‌شود نگهش داشت. ریل کنارم ماند. هیچ نگفت؛ فقط دستش را کمی جلو آورد، نه برای گرفتن، فقط برای اینکه بفهمم اگر بخواهم،
می‌توانم تکیه کنم. آیلا آرام گفت:
- بریم.
سر تکان دادم. قدم گذاشتم داخل قبرستان. سنگ‌ریزه‌ها زیر پا صدا دادند و سیلورا کنار رفت، انگار راه را باز می‌کرد. قبر مادربزرگ زیر سایهٔ درخت توت بود خاکش کمی تیره‌تر، سنگش ساده و خطش کم‌رنگ. نشستم. سنگ زیر دستم زبر بود، نمِ صبح را نگه داشته بود و سایهٔ درخت آرام رویش افتاده بود.آیلا کنارم زانو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
353
پسندها
1,983
امتیازها
12,063
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #64
و همه در سکوت، حلوا را خوردیم. نه برای رسم،
برای دل‌هایی که بعد از مدت‌ها دوباره کنار هم ایستاده بودند. وقتی آخرین تکهٔ حلوا را خوردیم، سیلورا کمی روشن‌تر شد؛ انگار او هم فهمیده بود لحظهٔ کنار هم بودن تمام شده. از قبرستان پایین آمدیم. هوا گرم‌تر شده بود و صدای رود کوکچه از دور مثل زمزمه‌ای آرام
دنبال‌مان می‌آمد. خاله سینی حلوا را دوباره بغل گرفت. مادر چادرش را مرتب کرد. آیلا هنوز چشم‌هایش خیس بود و ریل ساکت، اما نزدیک؛ آن‌قدر نزدیک که سکوتش بیشتر از هر کلمه‌ای شنیده می‌شد. پدر چند قدم عقب‌تر ایستاد. به مادر نگاه کرد و گفت:
- شما برید خانه… من یک کار دارم. زود می‌رسم.
هیچ‌کس نپرسید چه کاری. همه خسته بودیم، دل‌هایمان سنگین،
و فقط می‌خواستیم برسیم خانه. راه برگشت کوتاه‌تر از رفتن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : briska

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا