• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان دامیار | ریحانا۲٠ کاربر انجمن یک‌رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ~Frozen~
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 128
  • بازدیدها بازدیدها 1,521
  • کاربران تگ شده هیچ

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
171
پسندها
490
امتیازها
2,863
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #101
ابرویی بالا انداخت و با خباثت گفت:
- بهتر نیست که اول سلام کنی؟
- چه ربطی به سوالم داشت؟
- چه ربطی؟
نفسش را تند بیرون داد.
- سیم جیم نکن... یه کلام بگو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟
- اوه... آروم چیزی که نشده... پس تو هم بلد بودی که عصبانی بشی.
وقتی هیدر با اخم نگاهی به او کرد ادامه داد:
- نمی‌دونستم عصبی میشی... وگرنه نمیومدم.
- می‌دونستی که پدرم از دستت شکار هست و اگه تو رو با من ببینه از وسط نصفت میکنه؟
- ببینم... پدرت بهت یاد نداده که با بزرگترت باید درست حرف بزنی؟
خنده هیستریکی کرد و با طعنه گفت:
- احترام؟ چرا یادم داده ولی آدم جلوی خودم نمی‌بینم که بخوام باهاش مثل آدم حرف بزنم و احترام بذارم... چرا اومدی این‌جا؟ چی از جونم می‌خوای؟
عمیق، طولانی و گیرا نگاه کرد و گفت:
- خب من برای بحث...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
171
پسندها
490
امتیازها
2,863
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #102
عصبی فشاری به سینه موریس داد و او را کمی از خود فاصله داد و غرید:
- این‌قدر چرند نگو... تلاش نکن برای ادگار هجمه بسازی تا رابطه بین من و اون و خراب کنی.
موریس بی‌تفاوت گفت:
- این‌ها هجمه نیست... حقیقته.
با نفرت و تنفری که درونش موج می‌زد گفت:
- اها، یادم رفته بود که دروغ درون ذات آدم‌های کثیفی مثل توئه... من دیگه حرفی باهات ندارم، پس با کمال احترام میگم که گور تو گم کن.
بی‌توجه به دهان باز موریس، گوشه پیراهن مشکی‌اش را که برای عزای پیترز پوشیده بود را در مشت گرفت و با چند قدم خواست از او درو بشود. موریس با اخم غلیظ به سمتش رفت و با گرفتن مچ دستش او را به سمت خود گرداند و غرید:
- کجا... نمیشه که این طور بذاری بری، باید به حرفم گوش کنی.
هیدر کلافه حدقه در چشم چرخاند و با کشیدن نفسی لب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
171
پسندها
490
امتیازها
2,863
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #103
- دارم میگم من دستور قتلت رو ندادم چرا نمی‌خوای بفهمی. نفهمی یا خودت و زدی به نفهمی. تو چقدر کینه‌ای؟ حرفم اینه که عمرت و کنار ادگار تلف نکن، بیا پیش خودم. من می‌تونم ازت مراقبت کنم. هر کاری کنیم اون یه قاتله، به هر دلیلی ممکنه که تو رو بفروشه.
- تو هم سردسته آدم‌های خلافکاری، چه طور توقع داری به تو اعتماد بکنم؟! همه‌تون مرد هستین و اعتماد کردن به شما خطرناکه.
- من فرق می‌کنم.
- نه بابا چه فرقی؟ غیر از اینه که هرکدوم‌تون پست‌تر از یکی دیگه هستین.
عصبی طغیان کرد و دست مشت شده‌اش را محکم به درخت پشت سر هیدر کوبید و غرید:
- از دستورم سرپیچی کردی و من و نادیده گرفتی... همه می‌دونن قانون من چیه. تحمل گستاخی و سرپیچی رو ندارم و نخواهم داشت... بعد فکر کردی افرادم این رو قبول می‌کردن و کاری به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
171
پسندها
490
امتیازها
2,863
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #104
- چرا؟ برای این که بدون اجازه من با دخترم خلوت کردی، اونم در موقعی که من نبودم... هیچ میدونی کارت چقدر زشت بوده؟
- خودت بگو... کار خودت بدتر بود که آدم‌ها رو می‌کشی یا من که دارم دخترت رو قانع می‌کنم تو آدم خوبی نیستی؟
ادگار از لای دندان‌های چفت شده غرید:
- خفه شو عوضی کثافت. دهن نجست رو ببند وگرنه خودم برات این کار رو انجام میدم... می‌دونی که مهارتش رو دارم.
- به چه دلیل؟
- به همون دلیلی که قانون حکم میکنه که هیدر دختر منه و من پدر هیدر هستم... بازم بگم یا فهمیدی؟
موریس اعتاب‌آلود غرید:
- با من از قانون حرف نزن مردک... تو اگه قانون برات مهم بود هیچ‌وقت دستت رو به خون آدم‌ها آلوده نمی‌کردی؛ حتی اگه اون نفر گناهکار هم باشه مرتیکه احمق.
ادگار با تحکیم گفت:
- الان جای این حرف‌ها نیست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
171
پسندها
490
امتیازها
2,863
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #105
- بیا یه نگاه به این بنداز.
گری پر از آرامش، عینک مطالعه‌اش را از روی چشم برداشت و خیره به پرونده‌ی داخل دست الیوت لب زد:
- چیز خاصی من توش نمی‌بینم... از این موارد توی این چند وقت زیاد داشتیم... یکی که از مصرف بیش‌از حد الکل زنش رو روی شیشه تیکه‌تیکه کرده، یکی که به دختر ده ساله خودش ت*جاوز کرده، من نمی‌دونم چرا باید این اتفاقات توی مملکت‌ما بیفته وقتی که می‌تونیم از این موارد جلوگیری کنیم. بعد توقع کنیم با این مشکلات کشور پیشرفت هم کنه.
بیخیال شانه‌ای بالا انداخت و دوباره عینک را به چشمش زد و به پرونده‌ی خودش نگاه کرد و ادامه داد:
- من اگه جای مسئول‌ها بودم یه فکر اساسی می‌کردم.
الیوت گوشه‌های لبش را کمی به سمت پایین خم کرد و با لحن تأثیرگذاری گفت:
- مثلاً چی‌کار می‌کردی؟
اول نگاه زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
171
پسندها
490
امتیازها
2,863
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #106
- من حتماً چند نفر رو می‌فرستم تا اون عوضی‌ها رو پیدا کنن‌.
- حتماً همین کارو بکن گری.
گری با اطمینان دوباره مشغول پرونده‌ی مقابلش شد. الیوت با نگاه خیره‌ای که هم‌چنان داشت، گری سوالی پرسید:
- چیز دیگه‌ای هم هست که می‌خوای به من بگی؟
لبش را با زبان تر کرد و با مکث گفت:
- خب راستش چند وقتی هست که روی یه پرونده‌ای دارم کار می‌کنم... اوم... مربوط میشه به دخترهای ربوده شده.
با تعجب ساختگی گفت:
- دخترهای ربوده شده؟
- آره خب در مورد دخترهایی که فرار کردن یا از راه مدرسه و دانشگاه یا محل‌های عمومی یا به هر دلیل و شرایطی دزدیده شدن و کسی از سرنوشت شون خبری ندارن... خانواده‌ها از این موضوع شاکی هستن و درخواست پیگیری فوری رو دادن.
بی‌قید شانه‌ای بالا انداخت و با بی‌محلی گفت:
- خب... از این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
171
پسندها
490
امتیازها
2,863
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #107
گری نگاه گیج و گنگی کرد و با مرددی گفت:
- خب باشه... بیارش این‌جا، خودتم برو بیرون.
با چند گام بلند خودش را به میز گری رساند و با گذاشتن جعبه روی میز، از اتاق خارج شد. گری نگاه خیره‌ای به جعبه بدون طرح انداخت و مشغول بازرسی آن شد.
- به نظرت کار کی می‌تونه باشه؟
گری سرش را تکان داد و گفت:
- نمی‌دونم الیوت... هرچی که هست حتماً چیز سری توش وجود داره.
- چه طور؟
جعبه را نشان داد و گفت:
- ببین این چسب‌هایی که زده شده همه پلمب شدست و قابلیت یه بار باز شدن و داره و این یعنی... .
- یعنی میتونه کار کسی باشه که نمی‌خواد هویتش مشخص بشه.
با کامل کردن جمله‌اش از طرف الیوت مطمئن سر تکان داد و از درون کشوی میز تیزبری بیرون آورد و مشغول باز کردن پلمپ جعبه شد. الیوت سرجایش با چشم‌های منتظر گری را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
171
پسندها
490
امتیازها
2,863
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #108
الیوت ترسیده دست روی شانه‌ی گری گذاشت و با نگرانی و اظطراب گفت:
- نکنه کار خودش باشه؟
- کی؟
- همون قاتله رو میگم... نکنه با این روش بخواد دخلمون رو بیاره!
با پریشانی چند بار پلک زد و نرم دست الیوت را از شانه‌اش پس زد و گفت:
- نه بابا مگه دیونه است که بخواد یه همچین کاری رو بکنه.
- پس این نقشه چیه؟
با این حرفش دوباره نگاهی به برگه انداخت. خطوط نامشخصی که طراحی‌اش کامل نبود و چیزی را نشان نمی‌داد، او را حسابی کنجکاو کرده بود. لب برچید و چشم ریز کرد که الیوت گفت:
- حالا می‌خوای چیکار کنی؟
دستش را عصبانی شده مشت کرد و با مکث از جایش برخاست و بدون حرف به طرف در خروجی راه افتاد. الیوت هم به دنبالش دوید و با گرفتن شانه‌اش او را به سمت خود متمایل کرد و تعجب کرده پرسید:
- چی‌کار می‌خوای بکنی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
171
پسندها
490
امتیازها
2,863
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #109
کنجکاو بر روی پیامی که از طریق ایمیل برایش ارسال شده بود کلیک کرد. بعد از چند دقیقه پنجره‌ای برایش باز شد و اولین پیام مبنی بر این اساس بود.
_سلام.
برایش کمی عجیب و غریب می‌آمد، پیامی ناشناخته از یک فرد ناشناس. متفکر دستی زیر چانه‌اش کشید و جوابش را نوشت.
- سلام... بفرمایید شما؟
وقتی پیام را فرستاد خواست از ایمیل بیرون بیاید که در ادامه سریع جواب پیام آمد، انگار همان جا منتظر نشسته بود تا جواب گری را بدهد. با دیدن محتوای پیام بزاق دهانش را سخت بلعید و سر انگشتانش را محکم روی کی‌بورد کامپیوتر نگه داشت. خودش بود. همانی که سعی دارد تا به او کمک بکند تا آن قاتل جایزه بگیر را پیدا بکند، ولی چه کسی می‌توانست باشد؟ آیا واقعاً قصدش از این کارها فقط کمک به او و کشور است؟
- از هدیه‌ای که برات...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
171
پسندها
490
امتیازها
2,863
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #110
" بعد از شستن کامل ظرف‌ها دست‌هایش را با کنارهِ‌های لباسش پاک کرد و با خاموش کردن لامپ آشپزخانه به سمت اتاقش رفت. دستش که روی بند دریچه رسید دوباره صدای ناله‌های آن زن به گوشش خورد. صدای ناله‌هایی که با بی‌تابی فرزندش را می‌خواند. نگاهی به عقبش کرد و دوباره نگاهش میخ دریچه شد. می‌ترسید این بار با ماجرای جدیدتری رو به‌ رو بشود که هضمش برایش دشوار بشود. صدای ناله‌های زن رژه‌ای روی عصاب سرگردانش شده بود، برای همین مصمم بند را کشید که پله‌های رو به بالا تا پایین برایش فرش شد. هراسان آب دهانش را قورت داد و از پله‌ها بالا رفت. چشم گرداند و سایه زن را کنار تخت‌خوابش دید که با سری پایین در حال گریه و زاری بود. لحظه‌ای دلش به ‌حال زن سوخت و با قدم‌هایی آرام خودش را به کنار زن رساند. زن خودش را با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا