• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان فصل خاک | زینب گرگین کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع zeynab-g
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 41
  • بازدیدها بازدیدها 1,026
  • کاربران تگ شده هیچ

zeynab-g

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
46
پسندها
308
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #41

(ریحانه)

دستم روی خاک سرد و تاریک کشیده می‌شود؛ مرتبش می‌کنم.
خم شده‌ام به سمتش و لبخندم کنار نمی‌رود.
– آبجی نترسیا، من همین‌جام.
بغض اجازه نمی‌دهد درست نفس بکشم.
سرمای خاک به جانم نیش می‌زند؛ انگار تن خسته‌ام را به درون خود صدا می‌زند.
- قربون چشمای قشنگت برم. تاریکه اون‌جا؟
صدای زوزهٔ گرگ‌ها از کوه و نور ماه از آسمان روی قبرش ریخته. هیچ‌کس نیست؛ فقط منم و دردانه‌ام.
از روی خاک نوازشش می‌کنم. گریه و خنده‌ام قاطی می‌شود؛ شبیه تمام زندگی.
- دیدی علی چه شکلی شده؟ مردکِ خر بعد نزدیک چهل روز برگشته؛ زمین تا آسمون عوض شده.
سینه‌ام سنگین است و شانه‌هایم سنگین‌تر.
هوا سرد بود و استخوان‌هایم درد داشت.
پارچهٔ سبزرنگ را بالا می‌کشم و نگران، قبرش را می‌پوشانم.
- سرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Sad
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

zeynab-g

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
46
پسندها
308
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #42
***
نور آفتاب تنم را در آغوش گرفته بود. خاک سرد بود و تنم سنگین. با نفس عمیقی لای پلکم را باز می‌کنم و دیدن منظرهٔ قبرستان، هوشیارم می‌کند.
دستم زیر سرم خواب رفته بود؛ چون چوبی خشک و دردناک.
صورتم درهم می‌رود و سرم را بالا می‌کشم که با هانیه چشم‌درچشم می‌شوم.
لبخندی به صورتش می‌زنم.
صدایم خش دارد و به سختی بالا می‌آید.
– صبح‌بخیر آبجی.
انگار چیز سنگینی روی تنم انداخته‌اند.
سرم خم می‌شود و دیدن پالتوی مشکی مردانه اخمم را درهم می‌برد.
– بیدار شدی؟
صدای میراث شوک خفیفی به تنم می‌دهد.
تکان می‌خورم و نیم‌خیز می‌شوم که پشت سرم می‌بینمش.
روی تکه‌سنگی نشسته و با چشم‌های نگران نگاهم می‌کند.
پیراهن مشکی‌اش را نگاه می‌کنم و دوباره به پالتوی روی تنم برمی‌گردم.
لب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 11)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا