- تاریخ ثبتنام
- 16/9/25
- ارسالیها
- 57
- پسندها
- 403
- امتیازها
- 2,623
- مدالها
- 6
- سن
- 20
- نویسنده موضوع
- #51
#پارت50
خاک را از روی روسری میتکانم و گره زیر گلویم را محکم میکنم. چند نفس عمیق میکشم تا آرامش بیابم. پشت درب فلزی حیاط میرسم و با باز کردن آن، سر به زیر میاندازم.
نگاهم خیره به کفشهای مشکی و چرمیاش است؛ خط اتوی شلوار پارچهایاش، مانند همیشه تیز بود و مرتب.
- سلام آقای مهندس. ببخشید معطل شدید.
سنگینی نگاهش را حس میکنم. گلویش را صاف میکند و دستش به درون جیبش میرود.
- خواهش میکنم...
مکثی میکند و با بیرون آوردنِ دستش از جیب، برگهای توجهم را جلب میکند. برگه را به سمتم میگیرد.
- اول اومدم معذرتخواهی کنم برای مراسم چهلم نبودم. باید برای کارهای اداری پروژه میرفتم تهران؛ جلسه داشتم.
هیچ دلیلی نمیبینم که بخواهد به من توضیح...
خاک را از روی روسری میتکانم و گره زیر گلویم را محکم میکنم. چند نفس عمیق میکشم تا آرامش بیابم. پشت درب فلزی حیاط میرسم و با باز کردن آن، سر به زیر میاندازم.
نگاهم خیره به کفشهای مشکی و چرمیاش است؛ خط اتوی شلوار پارچهایاش، مانند همیشه تیز بود و مرتب.
- سلام آقای مهندس. ببخشید معطل شدید.
سنگینی نگاهش را حس میکنم. گلویش را صاف میکند و دستش به درون جیبش میرود.
- خواهش میکنم...
مکثی میکند و با بیرون آوردنِ دستش از جیب، برگهای توجهم را جلب میکند. برگه را به سمتم میگیرد.
- اول اومدم معذرتخواهی کنم برای مراسم چهلم نبودم. باید برای کارهای اداری پروژه میرفتم تهران؛ جلسه داشتم.
هیچ دلیلی نمیبینم که بخواهد به من توضیح...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش