- تاریخ ثبتنام
- 16/9/25
- ارسالیها
- 46
- پسندها
- 308
- امتیازها
- 1,703
- مدالها
- 3
- سن
- 20
- نویسنده موضوع
- #41
(ریحانه)
دستم روی خاک سرد و تاریک کشیده میشود؛ مرتبش میکنم.
خم شدهام به سمتش و لبخندم کنار نمیرود.
– آبجی نترسیا، من همینجام.
بغض اجازه نمیدهد درست نفس بکشم.
سرمای خاک به جانم نیش میزند؛ انگار تن خستهام را به درون خود صدا میزند.
- قربون چشمای قشنگت برم. تاریکه اونجا؟
صدای زوزهٔ گرگها از کوه و نور ماه از آسمان روی قبرش ریخته. هیچکس نیست؛ فقط منم و دردانهام.
از روی خاک نوازشش میکنم. گریه و خندهام قاطی میشود؛ شبیه تمام زندگی.
- دیدی علی چه شکلی شده؟ مردکِ خر بعد نزدیک چهل روز برگشته؛ زمین تا آسمون عوض شده.
سینهام سنگین است و شانههایم سنگینتر.
هوا سرد بود و استخوانهایم درد داشت.
پارچهٔ سبزرنگ را بالا میکشم و نگران، قبرش را میپوشانم.
- سرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.