• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان فصل خاک | زینب گرگین کاربر انجمن یک رمان

zeynab-g

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
62
پسندها
469
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #51
خاک را از روی روسری می‌تکانم و گره‌ زیر گلویم را محکم می‌کنم. چند نفس عمیق می‌کشم تا آرامش بیابم. پشت درب فلزی حیاط می‌رسم و با باز کردن آن، سر به زیر می‌اندازم.
نگاهم خیره به کفش‌های مشکی و چرمی‌اش است؛ خط اتوی شلوار پارچه‌ای‌اش، مانند همیشه تیز بود و مرتب.
- سلام آقای مهندس. ببخشید معطل شدید.
سنگینی نگاهش را حس می‌کنم. گلویش را صاف می‌کند و دستش به درون جیبش می‌رود.
- خواهش می‌کنم...
مکثی می‌کند و با بیرون آوردنِ دستش از جیب، برگه‌ای توجهم را جلب می‌کند. برگه را به سمتم می‌گیرد.
- اول اومدم معذرت‌خواهی کنم برای مراسم چهلم نبودم. باید برای کارهای اداری پروژه می‌رفتم تهران؛ جلسه داشتم.
هیچ دلیلی نمی‌بینم که بخواهد به من توضیح بدهد. من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : zeynab-g

zeynab-g

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
62
پسندها
469
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #52
بعد از دو ماه انتظار، دوندگی و خون‌دل خوردن؛ بالاخره لحظه‌ی موعد رسیده بود. تقاصِ قطره‌به‌قطره‌ی جانِ عزیزم که از تنش رفت را می‌گیرم.
سنگینیِ سکوتِ دادگاه، مثل غباری خاکستری، نگاهم را پر کرده بود. خاطرات، خنده‌های قشنگِ هانیه، روزهای خوبمان، ثانیه‌ای رهایم نمی‌کرد. دو ماه بود چشم‌هایم رنگ خواب ندیده؛ یک حکمِ اعدام و یک نفسِ راحت دلم می‌خواست.
دو ماه، شب و روزم بی‌نفس‌های او گذشت و این نحسِ نجس، نفس کشیده بود. روی شانه‌هایم سنگینیِ داغش نشسته و قامتم راست نمی‌شد.
خسته‌تر از آن بودم که به دیوارهای بلند و بی‌روحِ دادگاه نگاه کنم؛ فقط به سرِ انگشتانم که لبه‌ی چادر را چنگ زده بود، خیره ماندم. نگاهم سیاهیِ چادر را می‌دید و مغزم سیاهیِ خاکِ هانیه را.
آقای ناصحی، مردی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : zeynab-g

zeynab-g

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
62
پسندها
469
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #53
سکوت حکم‌فرما می‌شود و همه خیره به دهانِ مهندس می‌مانند. قاضی عینکش را روی بینی جابه‌جا می‌کند و چشم تنگ می‌کند:
- بفرمایید!
میراث برای یک ثانیه به من نگاه می‌کند؛ انگار با نگاهش می‌خواهد آرامم کند. اضطرابم را می‌بیند؟ حتماً. نگاه از من می‌گیرد و با جدیت به قاضی خیره می‌شود. صدایش عاری از هرگونه لرزش و تردید است:
- اون روز ظهر، وسیله‌ای رو خونه جا گذاشته بودم و داشتم برمی‌گشتم روستا...
قاضی میانِ کلامش می‌پرد:
- از کجا برمی‌گشتین؟
مهندس بدون مکث پاسخ می‌دهد:
- از کمپ. فقط از طریق جاده خاکیِ فرعی میشه به روستا رسید.
قاضی قلمش را برمی‌دارد و زیرچشمی به مهندس نگاه می‌کند:
- مطمئنی؟
مهندس اخمی درهم می‌کشد و سینه صاف می‌کند:
- بله. ساعت حدوداً دو و ربع بود که دیدم یه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : zeynab-g

zeynab-g

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
62
پسندها
469
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #54
***

روز‌ها از حکم دادگاه می‌گذشت.
روزهایی پر از آشوب؛ به معنای واقعی کلمه.
پریشان و سردرگم بودم.
خانواده‌ی سیّد همه‌چیز را فهمیدند.
گل‌افروز و مومد، برای رضایت آمدند و بعد از شنیدن جواب رد، هزار و یک قصه در روستا پخش کردند.
جنگ به پا شد.
تا به حال سیّد مرا سرزنش نکرده بود و حالا از وقتی ماجرا را فهمیده، حتی نگاهم نمی‌کند؛ نه بخاطر حرف و حدیث‌ها، بلکه چون به او نگفتم چه‌ اتفاقی افتاده بوده.
علی هر بار که از خانه بیرون می‌رود با سر و صورت زخمی برمی‌گردد و هر چه دم‌دستش می‌رسد را می‌شکند.
بچه‌ها سرِ کلاس درس حاضر نمی‌شدند و مدیر، محترمانه عذرم را خواست.
بی‌بی مرتب فشارش بالا و پایین می‌رفت و هفته پیش، حسن، پسر بزرگش آمد و او را به گچساران برد تا بستری کند.
و اما من؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : zeynab-g

zeynab-g

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
62
پسندها
469
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #55
***

نورِ بی‌رمقِ عصر از لابه‌لای پرده‌های سفید توریِ قدیمی به داخل اتاق می‌خزد و روی گرد و غبارِ معلق در هوا می‌رقصد. سرم پایین است، اما سنگینی نگاه‌ را روی پوستم حس می‌کنم؛ انگار هوا، غلیظ‌تر از آن است که ریه‌هایم را پر کند.
هرگز فکر نمی‌کردم زیر سقفِ خانه‌ای که در آن بزرگ شدم، این‌طور مثل یک غریبه‌ی خطاکار، معذب باشم.
سید حسن، روبروی من نشسته است. برخلاف علی، تنومند و درشت‌هیکل است. پیراهنِ کرم اتوکشیده و گشادش، آن‌قدر منظم است که بی‌نظمیِ موهای کم‌پشت و کفِ سرِ پیدایش را بیشتر به چشم می‌آورد. تسبیحِ مشکی‌اش در دست‌هایش می‌چرخد؛ صدای برخوردِ دانه‌های تسبیح، تنها ریتمِ این فضایِ سنگین است که با صدای ذکرِ زیرِ لبش در هم می‌آمیزد.
کمی آن‌طرف‌تر، سیّد پشت به من رو به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : zeynab-g

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا