• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان فصل خاک | زینب گرگین کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع zeynab-g
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 41
  • بازدیدها بازدیدها 1,030
  • کاربران تگ شده هیچ

zeynab-g

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
46
پسندها
308
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #31
بی‌بی که صدای گریه‌های هانیه را شنیده، خودش را به ورودی آشپزخانه می‌رساند. فلاسک مشکی دو لیتری را با دو دست گرفته و نگران به هانیه می‌توپد.
- ننه حالا که بخیر گذشته! همه تصادف می‌کنن!
تصادف کرده؟ کجا؟ خانم کمالی که گفت اصلا به مدرسه نرفته؟ متعجب دو طرف صورتش را قاب می‌گیرم و از روی سینه‌ام جدا می‌کنم.
چشم‌هایش سرخ، خیس و مژه‌هایش بهم چسبیده بود.

کبودی گونه راست و پارگی سمت چپ لبش، سیلی می‌شود بر صورتم.
چشم‌هایم از شدت نگرانی گِرد شده.
چگونه هم سمت راست و هم سمت چپش ضربه خورده؟
- حرف میزنی یا نه؟
بینی‌اش را بالا می‌کشد و سینه‌اش بی‌تاب می‌لرزد.
نمی‌تواند حرف بزند. کلمات از حنجره‌اش بالا نمی‌آیند:
- تَ...تصادف... کر...کردم... .
مهندس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

zeynab-g

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
46
پسندها
308
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #32
***

آسمان زندگی‌ام شب شده و کنار نمی‌رود. سه روز از آن حادثه گذشته و هانیه هر سه روز را در اتاقش گذرانده.
نه مدرسه می‌رود، نه غذای درستی می‌خورد و نه حرف می‌زند.
نگاهم خیره به بخار چای است و ذهنم اسیر پریشان حالی هانیه؛ می‌دانم که چیزی را پنهان می‌کند.
با ضربه‌ی آرامی که به پایم می‌خورد تکان خفیفی می‌خورم و به مهشید نگاه می‌کنم.
لبخند شیطنت‌آمیزی روی لب‌هایش نشسته و چشم‌های قهوه‌ایش ستاره‌چین است.
- با توام دختر! میگم خبریه؟
متعجب استکان مکعبی چای را به لبم نزدیک می‌کنم.
نگاهم از موهای لختِ طلایی مهشید، به دختر خردسالش که روی پایش معصومانه خوابیده گذر می‌کند.
مهشید سرش را نزدیک می‌کشد و صدایش ریز می‌شود.
- بیخیال خواهر! بین من و تو که این حرفا نیست! همه دارن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

zeynab-g

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
46
پسندها
308
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #33
مهشید رفت و حالا دوباره منم و سکوت رعب‌آور خانه.
نگاهم غم‌بارم به درِ بسته اتاق هانیه مانده؛ عزیز خواهر، چه اتفاقی برایت افتاده؟ چرا حرف نمی‌زنی؟
موبایلم درون دستم می‌لرزد.
قفل را می‌فشارم و روشن می‌شود؛ یک مسیج از شماره ناشناس.
به سرشماره « ۰۹۱۲ » نگاه می‌کنم. حتماً میراث است! صبح به او پیام دادم. گفتم: « هانیه را دقیقاً کجا سوار کردی؟ »
با انگشت شست رمز موبایلم را زدم و وارد پیامش شدم.
« باید حضوری حرف بزنیم. »
یاد حرف مهشید می‌افتم و با گزیدن لبم سریع تایپ می‌کنم: « نمیشه! همین الانم مردم پشت سرم صفحه گذاشتن. »
پیام سین خورد، ولی جوابی نیامد. از همان سه روز پیش تا حالا، دیگر او را ندیده‌ام. قرار هم نیست دیگر ببینم.
وقتی جوابی نمی‌دهد، به سمت سینی سفید و دو استکان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

zeynab-g

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
46
پسندها
308
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #34

خشک می‌شود.
دو گام آمده بود و حالا دیگر پاهایش حرکت نمی‌کند.
لرزش دستش و نگاه وحشت‌زده‌اش، همه بر حکم مغزم تایید می‌کوبد؛ انکار کن هانیه! لطفا.
قدمی عقب می‌رود و دستش به دنبال دستگیره در اتاقش می‌گردد. قدم دیگری عقب می‌رود و این‌بار من که کاسه صبرم لبریز شده، فریاد می‌زنم.
- حرف بزن هانیه!
قطره‌ی اشک آهسته از چشمش سر می‌خورد.
دستش به دستگیره می‌رسد و بدون هیچ حرفی دوباره به درون اتاقش برمی‌گردد.
درب اتاقش را محکم می‌بندد و پشتش پناه می‌گیرد.
به طرف اتاقش می‌روم و مشتم را به در می‌کوبم.
- به‌خدا میرم از خود بی‌شرفش می‌پرسم.
او جوابی نمی‌دهد و من بیشتر فرو می‌پاشم.
جیغ می‌زنم و مشتم به در اتاقش می‌خورد.
- بیا حرف بزن بفهمم چه خاکی به سرم شده.
نمی‌دانم چه‌شد.
دست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

zeynab-g

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
46
پسندها
308
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #35
***

نگاهم غرق سیاهی مطلق اتاق بود.
سرم را با دستمال بسته بودم؛ نوافن هم نتوانست دردش را کم کند.
پتو تا زیر گردنم را پوشانده و دست‌هایم اضافه‌اش را در آغوش گرفته. نمی‌دانم ساعت چند است. انگار یکسالی می‌شود که درون اتاقم، حبس حرف‌های هانیه‌ام.
قلبم درد می‌کرد.
آن‌قدر فکر کرده بودم که مغزم تهی شده بود.
حالا چه می‌شود؟ باید چه‌کار می‌کردم؟
نفسم، آه می‌شود و سینه‌ام را ترک می‌کند.
برای دهمین بار موبایلم وبیره می‌رود. حتی توان بلند کردنش را هم ندارم.
چشم می‌بندم و سرم را به درون پتو می‌برم.
آغوشم را تنگ‌تر می‌کنم.
خدای مهربانم جز تو کسی را ندارم.
او می‌داند من جز خوشحالی هانیه هیچ نخواستم.
او شاهد است که از خودم زدم برای او خریدم.
او شاهد است که بارها حسرت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

zeynab-g

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
46
پسندها
308
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #36
نگاه شوکه‌ام خیره به جسم بی‌جان هانیه روی زمین بود. تکنسین اورژانس بریدگی رگ او را بخیه می‌زد و دیگری، آنژیوکت را به دست من وصل کرد تا خون از طریق من به هانیه برساند. صدای زجه‌های بی‌بی، صدای مردم و گریه‌های رضا در هم پیچیده و ناواضح بود.
رنگ از صورت دردانه‌ام پریده بود. صدای قلبم را نمی‌شنیدم. صدای هیچ‌کس را نمی‌شنیدم. انگار همه‌چیز محو شده بود و فقط هانیه وجود داشت؛ با لبی سفید و لباس کرمی که خونی شده.
دست آزادم موهایش را نوازش کرد و از روی صورتش کنار زد. تکنسین دیگری ماسک اکسیژن به صورت هانیه داد و مضطرب، شرح حال را گرفت. آنژیوکت دیگری به دست هانیه وصل شده بود و با باز کردن سرم، خون درون لوله‌ی شفاف آن را پر می‌کرد. مطمئن بودم تمام این شب یک کابوس بیش نبود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

zeynab-g

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
46
پسندها
308
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #37
***


تمام مسیر را یک‌سره راندم. نمی‌دانم چه فعل‌وانفعالاتی در مغزم می‌گذرد. نمی‌دانم این دختر برایم چه معنی دارد. نمی‌دانم چرا قلبم این‌گونه پریشان شده. من هیچ نمی‌دانم! وسط یک باتلاق پر از سردرگمی دست‌وپا می‌زدم.
تا خودم را از روستا به « بیمارستان نمازی » شیراز رساندم، لحظه‌ای جانم آرام نگرفت.
افکار پلیدی به سمتم هجوم می‌آورد؛ خاطرات قدیمی! لعنت به تک‌تک روزهای گذشته.
به موهایم چنگ می‌زنم و نگاه تارم از پشت شیشه‌ی بخش، خیره به چشم‌های بسته‌ی ریحانه است. لباس سفید هم به او می‌آید! دستگاه کنترل همه‌چیز را نرمال نشان می‌دهد.
کمی اکسیژن خون کاهش پیدا کرده، کمی هم سطح هوشیاری! جای نگرانی ندارد؛ او قوی‌تر از این حرف‌هاست.
تکیه‌ی کمرم به دیوار راهروست و نوشته‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

zeynab-g

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
46
پسندها
308
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #38
***

( ریحانه )

دستم میان گرمای دست علی فشرده می‌شد.
دماغش را بالا می‌کشد و چشم‌هایش‌تر است.
حرفی نمی‌زند مبادا بغضش کار دستش بدهد. لبخند محوی به صورتش می‌زنم و نیم‌نگاهی به لباس فرمش می‌اندازم.
- با این لباس کمتر شبیه میمونی.
میان بغض بزرگش می‌خندد و قطره‌ی اشکی هم‌زمان صورتش را خیس می‌کند.
طولی نمی‌کشد لبی که به خنده کش آمده، حالت گریه می‌گیرد.
دستش را می‌فشارم. نگاه سرخش از دیدن چشم‌هایم فرار می‌کند. با آن یکی دستم نیشگون آرامی از دستش می‌گیرم.
- بچه‌سروان! زشته! گریه می‌کنی میان اخراجت می‌کنن.
سرش را به بازویش می‌گذارد و شانه‌هایش تکان می‌خورد.
بگردم؛ علی از بچگی هم خیلی دل‌نازک بود. نمی‌دانم چگونه می‌خواهد در شغلش موفق شود.
سکوت می‌کنم تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

zeynab-g

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
46
پسندها
308
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #39
(میراث)

همه پشتِ درِ اتاق ریحانه جمع شده بودند. سیّد داخل بود؛ از همان صبح معلوم بود که قصد دارد همه‌چیز را بگوید.
هانیه! دخترک طفلک آن بهبود کوتاهش هم فقط یک مکث قبلِ سقوط بود. شوکِ تأخیری کار خودش را کرد.
دو روز از رفتنش گذشته بود و حال ریحانه کمی ثبات پیدا کرده بود.
دکتر گفته بود وقتش است، بهتر است در بیمارستان گفته شود اما؛ من… من توانش را نداشتم.
پیشانی‌ام را فشار می‌دهم.
تحمل دیدن شکستنِ یک آدم سخت است؛ تحمل شکستنِ ریحانه… غیرممکن.
چطور قرار است بارِ از دست دادنِ تنها تکیه‌گاهش را بردارد؟
نفس محکم از سینه‌ام بیرون می‌زند.
جیغش، همان جیغی که انگار از ته استخوان بلند می‌شود، همه‌چیز را می‌شکند.
بی‌بی، مجوزش را گرفته و بغضی که دو روز حبس کرده را رها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

zeynab-g

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
46
پسندها
308
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #40
***
هوا خاکستری بود؛ انگار خودِ آسمان هم نمی‌خواست چیزی بگوید. ابر‌های تیره تراژدی داستان را بیشتر می‌کرد.
دورِ قبر هانیه جمع شده بودند.
جنازه هانیه درون تابوت. صدای «کِل» و دستمال‌های سبزِ در هوا تاب‌خورده. مرثیه‌خوان با لهجه‌ی لری، آن‌قدر عمیق می‌خوانْد که انگار هر واژه‌اش می‌خواست آدم را از پا بیندازد. زجه‌ی بی‌بی که پی‌در‌پی «رودم… رودم…» می‌گفت.
این «رودم»‌ ها توی گوش آدم گیر می‌کرد و نمی‌رفت.
ایستادنم از دور نه برای احتیاط بود، نه برای فاصله گرفتن. فقط نمی‌توانستم نزدیک شوم؛ نه با این صحنه.
ریحانه، بالای سر هانیه نشسته بود؛ انگار خودش هم نصفه‌جانی بیشتر نداشت. لباسش، موهایش، سر تا به پا، مشکی و خاکی بود؛ اما لبخند می‌زد. لبخندِ کسی که هنوز باور نکرده است...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 11)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا