- تاریخ ثبتنام
- 16/9/25
- ارسالیها
- 46
- پسندها
- 308
- امتیازها
- 1,703
- مدالها
- 3
- سن
- 20
- نویسنده موضوع
- #31
بیبی که صدای گریههای هانیه را شنیده، خودش را به ورودی آشپزخانه میرساند. فلاسک مشکی دو لیتری را با دو دست گرفته و نگران به هانیه میتوپد.
- ننه حالا که بخیر گذشته! همه تصادف میکنن!
تصادف کرده؟ کجا؟ خانم کمالی که گفت اصلا به مدرسه نرفته؟ متعجب دو طرف صورتش را قاب میگیرم و از روی سینهام جدا میکنم.
چشمهایش سرخ، خیس و مژههایش بهم چسبیده بود.
کبودی گونه راست و پارگی سمت چپ لبش، سیلی میشود بر صورتم.
چشمهایم از شدت نگرانی گِرد شده.
چگونه هم سمت راست و هم سمت چپش ضربه خورده؟
- حرف میزنی یا نه؟
بینیاش را بالا میکشد و سینهاش بیتاب میلرزد.
نمیتواند حرف بزند. کلمات از حنجرهاش بالا نمیآیند:
- تَ...تصادف... کر...کردم... .
مهندس...
- ننه حالا که بخیر گذشته! همه تصادف میکنن!
تصادف کرده؟ کجا؟ خانم کمالی که گفت اصلا به مدرسه نرفته؟ متعجب دو طرف صورتش را قاب میگیرم و از روی سینهام جدا میکنم.
چشمهایش سرخ، خیس و مژههایش بهم چسبیده بود.
کبودی گونه راست و پارگی سمت چپ لبش، سیلی میشود بر صورتم.
چشمهایم از شدت نگرانی گِرد شده.
چگونه هم سمت راست و هم سمت چپش ضربه خورده؟
- حرف میزنی یا نه؟
بینیاش را بالا میکشد و سینهاش بیتاب میلرزد.
نمیتواند حرف بزند. کلمات از حنجرهاش بالا نمیآیند:
- تَ...تصادف... کر...کردم... .
مهندس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش