- تاریخ ثبتنام
- 30/9/25
- ارسالیها
- 69
- پسندها
- 773
- امتیازها
- 3,623
- مدالها
- 6
- نویسنده موضوع
- #21
کاساندر نیز فهمیده بود که در آن مکان نفرین شده هیچکس طرفدار او نخواهد بود؛ پس جعبه را از روی میز چنگ زد و قبل از آنکه ملکه اول فاصله زیادی بگیرد گفت:
- حداقل فکر میکردم برای مادرم ارزش قائل هستید؛ اما شما حتی نذاشتید روش مرگش رو خودش انتخاب کنه! پس بیاید دیگه در مورد گذشته دوستانتون با هم صحبت نکنیم سرورم.
و بعد بدون تعلل آن بوستان خونین را ترک کرد.
گاهی درک آنچه توسط دستانم خلق شده، سخت میشود. چطور میتوان به مفاهیمی انتزاعی چنین دلبسته شد وقتی هنگام مرگ هیچکدام همراهت نخواهند بود؟!
جعبه چوبی بر روی میز قدیمی اتاقش بود و کاساندر سرگشته قدم بر میداشت. گویا نیروی خاطرات او را عقب میکشید. حدسزدن آنچه هیچگاه ندیده برایش غیر ممکن بود؛ هدیه مادرش به تابویی تبدیل شده و ذهنش را از...
- حداقل فکر میکردم برای مادرم ارزش قائل هستید؛ اما شما حتی نذاشتید روش مرگش رو خودش انتخاب کنه! پس بیاید دیگه در مورد گذشته دوستانتون با هم صحبت نکنیم سرورم.
و بعد بدون تعلل آن بوستان خونین را ترک کرد.
گاهی درک آنچه توسط دستانم خلق شده، سخت میشود. چطور میتوان به مفاهیمی انتزاعی چنین دلبسته شد وقتی هنگام مرگ هیچکدام همراهت نخواهند بود؟!
جعبه چوبی بر روی میز قدیمی اتاقش بود و کاساندر سرگشته قدم بر میداشت. گویا نیروی خاطرات او را عقب میکشید. حدسزدن آنچه هیچگاه ندیده برایش غیر ممکن بود؛ هدیه مادرش به تابویی تبدیل شده و ذهنش را از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش