• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان معاهده طلایی | برهون کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع برهون
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 32
  • بازدیدها بازدیدها 1,782
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    تاریخی فانتزی
  • کاربران تگ شده هیچ

برهون

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
69
پسندها
773
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #21
کاساندر نیز فهمیده بود که در آن مکان نفرین شده هیچ‌کس طرفدار او نخواهد بود؛ پس جعبه را از روی میز چنگ زد و قبل از آن‌که ملکه اول فاصله زیادی بگیرد گفت:
- حداقل فکر می‌کردم برای مادرم ارزش قائل هستید؛ اما شما حتی نذاشتید روش مرگش رو خودش انتخاب کنه! پس بیاید دیگه در مورد گذشته دوستانتون با هم صحبت نکنیم سرورم.
و بعد بدون تعلل آن بوستان خونین را ترک کرد.
گاهی درک آن‌چه توسط دستانم خلق شده، سخت می‌شود. چطور می‌توان به مفاهیمی انتزاعی چنین دلبسته شد وقتی هنگام مرگ هیچ‌کدام همراهت نخواهند بود؟!
جعبه چوبی بر روی میز قدیمی اتاقش بود و کاساندر سرگشته قدم بر می‌داشت. گویا نیروی خاطرات او را عقب می‌کشید. حدس‌زدن آن‌چه هیچگاه ندیده برایش غیر ممکن بود؛ هدیه مادرش به تابویی تبدیل شده و ذهنش را از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
69
پسندها
773
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #22
ملکه دوم از ابتدا هم هیچ علاقه‌ای به پسر دومش نداشت؛ پس با لحنی سرزنشگر گفت:
- چطور جرئت می‌کنی این‌قدر وقیحانه این جملات رو بگی؟! دقیقا چی رو مخفی کردی؟!
زام به مثال چاپلوسان خود را به کنار پای مادرش رساند و گفت:
- مادر، خدمتکار اون کاساندرِ نابکار امروز از قصر رفت. ژِپیر می‌دونه که اون احمق مقصدش کجاست؛ اما چیزی به من نگفت.
- این درسته ژِپیر؟! وظیفه تو اینه که از برادرت حمایت کنی، نه این که چنین مسئله مهمی رو ازش مخفی کنی. این‌طوری برای تو هم خوبه، در هر صورت تو وجودت رو مدیون برادرت هستی می‌فهمی؟!
ژِپیر کمی بر خود مسلط شد و اشک‌هایش را پاک کرد. در عمق چشمانش، اما چیزی جز خشمی خنک که سال‌ها در سینه پرورده بود دیده نمی‌شد.
ملکه دوم پس از شنیدن بهانه‌های منطقی ژِپیر لبخندی زد. بلند شد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
69
پسندها
773
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #23
اریس با بی‌تابی دست زیر چانه زد و به کاساندر که سعی داشت خود را بیهوده متمرکز نشان دهد، خیره شد. حال با دقت بیشتری می‌توانست چهره مرد جوانِ مقابلش را رسد کند. موهای بلند سیاه که آزاد در اطراف صورتش ریخته بود، آن چشمان عسلی با رگه‌های سبز که با دقت در میان منشورها در گردش بود از افتخارات ظاهرش بودند. اریس با سرانگشت تکه‌ای از موهای لخت کاساندر را پشت گوشش برد که اخمی میان ابروانش نشست و پیشانی نسبتاً بلندش چین افتاد. اریس که مشغله‌ای جدید برای خود پیدا کرده بود، به بازی دادن موهای ابریشمی پسر پرداخت. سُریدن آن تارهای سیاه که هم‌چون آسمانِ شب بود، او را در لذتی جاودان غرق کرد. کاساندر اما، سردرگم از پیدا نکردن هیچ سرنخی برخاست و اعتراض کرد:
- بس کن! چقدر دیگه می‌خوای تمرکز من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
69
پسندها
773
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #24
***
الیاس کلیسای جامع را که هم‌چون شهری افسانه‌ای از دل زمان بیرون آمده بود تماشا می‌کرد. قلبش از بازگشت به خانه خدای تقدیر چنان می‌تپید، گویا قصد داشت در همان لحظه نزد خالقش بازگردد. کلیسای جامع سرزمین گِراخار، بنایی عظیم که برای انسان‌ها ساخته نشده؛ بلکه برای خدایانی بود که قدم‌هایشان را بر زمین می‌گذاشتند.
با قدم‌های شمرده راهروی ورودی کلیسا را طی کرد که به‌مانند آینه‌ای از آب، تمام آن شکوه را بازتاب می‌داد. در دو سوی مسیر ستون‌های زرین برافراشته و بر روی آن‌ها پیکر دوازده پرستشگر حقیقی خدای تقدیر ایستاده بودند که از چشمانشان نوری خاموش می‌درخشید. مردم گِراخار نقل می‌کردند: این دوازده نفر تنها حقیقت بینان جهان بودند که دانش خدای تقدیر را در قبال چشم‌هایشان پذیرفتند و به اساطیری در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

برهون

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
69
پسندها
773
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #25
الیاس در زمان مقرر با قدم‌هایی بی‌صدا وارد بخش قدیسان شد. هیجان و ترس در رگ‌هایش جریان داشت و او را به جوانی سرکش بدل کرده بود. خاطرات گذشته‌اش در کلیسای جامع سرزمین سِوِران_دور مدام در ذهنش تجدید می‌شد و قلبش را به تپش می‌انداخت. عرق سرد به آرامی از تیره کمرش پایین می‌رفت و لرزشی خفیف را در تنش بیدار می‌کرد.
الیاس با کلافگی دستانش را بر لبه میز فشرد. در آن سکوت خفقان‌آور صدای نفس‌های آشفته‌اش در گوشش می‌پیچید. سعی کرد کمی بر افکار پیچیده‌اش تسلط پیدا کند، پس دمی عمیق از فضای غبارآلود گرفت. نیرویی که ناشی از شفقت و جوال من است به‌مانند نوری کوچک و درخشنده پدیدار شده؛ تاریکی را کم‌رنگ کرده بود. باری دیگر به سمت آخرین قفسه چوبی که بر دیوار کوبیده شده رفت. از میان بی‌شمار منشوری که در آن‌جا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
69
پسندها
773
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #26
صدایی مبهم‌ او را از اعماق اقیانوس خواب بیرون کشید و پلک‌هایش را با لرزشی کوتاه باز کرد. پرده‌های تاری، به آرامی از مقابل دیدگانش کنار رفتند و ذهنش حیران به دنبال حقیقت گشت. احساس درد در پشت سرش خاطرات را برایش به نمایش گذاشت، چهره‌اش هم‌چون قوطی خالی جمع شد و ناله کرد.
- وای، ببین چی‌کار کردی؟ اگه جز خادم‌های مقدس باشه چی؟! کارمون تمومه!
الیاس به مردی که مشخصاً از نژاد چِهربَندان بود خیره شد. به‌نظر توانایی کنترل نیروی جهش را نداشت که نسبتاً تبدیل به یک خرگوش صحرایی شده بود. دختر مقابلش با شجاعت دست کمر زده و گفت:
- اوه، میشه اول اون گوش‌هات رو جمع کنی؟ لباس‌هاش رو نگاه کن، کدوم خادم مقدسی از این لباس‌ها می‌پوشه. مشخصه که متوجه ما شده بود.
الیاس با سردرد چشمانش را بست. گویا او تنها فردی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
69
پسندها
773
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #27
الیاس از زمانی که زِفیر برای شماتت آن مردِ چِهربَند صرف کرد، استفاده برد تا موقعیت مکانی خود را بسنجد. به‌نظر دیگر در کلیسای جامع نبود. سالنِ خالی و وسیع مقابلش گویا چندین سال بود که توسط کسی استفاده نمی‌شد. فضایی کاملا بسته که به لطف تعدادی شمع از تاریکی کامل نجات یافته، هوای سنگین و ساکن، بوی خاک نمناک و کهنگی را در خود نگه داشته بود و دیگر هیچ...
الیاس باز نگاهش را به سمت آن دو برگرداند. زِفیر هنوز همراهش را ملامت می‌کرد. گویا با اشخاصی دلیر... یا نسبتاً دلیر مواجه شده بود. دزدیدن یکی از کارگزاران چنین آسان، نشان می‌داد که آن دو از تمام راه‌های ورود و خروج مخفی اطلاع دارند و این می‌توانست برایش مفید باشد تا بدون هیچ‌گونه تغییر هویتی رفت و آمد کند؛ اما هنوز کمی تردید داشت که بتواند آن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
69
پسندها
773
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #28
هنگ در هنگام طلوع ماه بر افکار دیوها تسلط می‌یابد و بوی خون تمام هوا را پر می‌کند گویا به انسان‌های خایف و عاجز اخطار می‌دهد که در آلونک‌های محقرشان پنهان شوند. چه کسی می‌تواند خالق دیوها را سرزنش کند وقتی تنها درمان، منشا درد است!
در زیر نور ستارگان با صدای فریاد زِفیر برای بار پنجم در طول سفر از خواب پرید. با گیجی نگاهش را در جنگل تاریک و سرد گرداند. زمانی که ذهنش هشدار خطر را نواخت، به سرعت برخاست و با وضعیتی آشفته به سمت منبع صدا دوید. حتی زمانی برای پوشیدن کفش‌هایش هدر نداد. در کنار دارِ کهن، ویرا پنجه‌های شیر مانندش را بر درخت می‌کشید؛ پنجه‌هایش چنان در پوست انسانیش فرو می‌رفت که خون از آن جاری می‌شد و از درد جهش فریاد می‌زد. زِفیر در نزدیکی او با صدایی لرزان سعی داشت هشیاری‌اش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
69
پسندها
773
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #29
نیروی لومینارس مانند سدی از نور به آرامی بر پیرامون ویرا گرد آمد و فرجامش، ثباتِ نیرویِ پرخاشگرِ جهش بود. الیاس با نگرانی ثانیه‏‌ها را می‌شمرد و زِفیر گویا برای درست کردن دوباره دارو رفته بود که زمان را از دست داده بود.
با گذشت مدتی، خستگی بر تن الیاس نشست و زانوانش سست شد. با این حال او شخصی پایدار بود؛ عرق به آرامی از گوشه شقیقه‌اش راه گرفت و پایین چشم چپش شروع به نبض زدن کرد. لومینارس کارمایه‌اش را می‌بلعید، بینایی‌اش را تار می‌کرد و به‌نظر خستگی سفر و نخوابیدن نیز بر نیرویش تاثیر گذاشته بود.
زِفیر سرانجام رسید و در حالی که با شدت نفس می‌کشید، سرنگ حامل داروی سفید رنگ را نشان داد.
- خوبه، تا وقتی حواسش به من هست بهش نزدیک شو و دارو رو تزریق کن. حواست باشه باید آروم بهش نزدیک بشی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
69
پسندها
773
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #30
زِفیر چوبی که در دست داشت به داخل آتش انداخت، صدای سوختن چوب به گوش رسید. دستانش را جمع کرد و خیره به شعله‌های نارنجی رنگ گفت:
- این جهشِ غیرقابل کنترلِ ویرا از بچگی بود. هر دفعه موقع جهش بیشتر از بقیه درد می‌کشید و گاهی مدت طولانی‌تری از بقیه تو حالت جهش باقی می‌موند. همین هم باعث شد تا مدام توی خطر باشه. شکارچی‌ها به جای حیوان شکارش می‌کردن، افراد قبیله طردش کردن و پدرش هم هیچ‌وقت قبولش نکرد.
الیاس متفکر گردنبندش را لمس کرد. او در مورد چِهربَندان مطالعه کرده بود؛ نژادی که از ترکیب خون انسان و مانتیکور به‌وجود آمدند که موجب جهش در برخی‌ از سلول‌ها و انعطاف‌پذیری استخوان‌ها شد. این نژاد توانایی تغییر به حیوانات مختلفی را داشتند و معمولاً به صورت قبیله‌ای در سرزمین‌های مختلف زندگی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا