• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان معاهده طلایی | برهون کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع برهون
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 32
  • بازدیدها بازدیدها 1,782
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    تاریخی فانتزی
  • کاربران تگ شده هیچ

برهون

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
69
پسندها
773
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #11
بوی بد دهان و عطر تند پرنس دوم برایش تهوع‌آور بود. طعم تلخ خون در دهانش و سفتی سنگ مرمر در پشتش بی‌عدالتی جهان را فریاد می‌زد. کاساندر چشمانش را لحظه‌ای کوتاه بست و گفت:
- کی تو رو پادشاه اعلام کرده؟
- هه، مثل این که تو حتی متوجه نیستی قضیه چیه! ولیعهد مرده، می‌دونی یعنی چی، یعنی من نفر بعدی هستم که امپراطور میشه. یک لحظه صبر کن... .
صورت کاساندر توسط دست پرنس دوم بالا آمد. با پوزخندی که انگار جزء پاک‌نشدنی از صورتش بود، انگشتر خانوادگی خاندان سلطنتی را بر روی استخوان گونه‌اش فشرد تا رد آن چهره‌اش را نقاشی کند و گفت:
- نکنه تو فکر کردی شانسی برای به‌دست آوردن تاج پیدا کردی؟ هه، تو احمقِ گستاخ.
و پس از آن گفت‌وگوی یک طرفه مشت‌ها شروع شد. مشت‌هایی که بر بدن کاساندر فرود می‌آمد، گویی پتکی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
69
پسندها
773
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #12
اریس کتاب را در جای خود قرار داد و با آرامش به سوی کاساندر چرخید. وقار و فراغت او مرد جوان را بیش از پیش به سوی طغیان کردن کشید.
- تو نمی‌تونی من رو بازی بدی، فکر نکن که برای به دست آوردن منافع خودت می‌تونی از اطرافیانم استفاده کنی!
اریس یک قدم بلند برداشت. در نزدیکی کاساندر که صورتش از خشم کمی سرخ شده بود و رگ گردنش به تندی نبض می‌زد ایستاد. آن چشمان عسلی که رگه‌های سبز آن ندادهنده طوفانِ جنگلی بودند برایش پذیرفتنی بود. او برای رسیدن به آن‌چه آزادی تعبیر می‌شد حاضر بود از هر تندبادی عبور کند. اریس لبخندی تصنعی بر لب نشاند دستش را بلند کرد و بدون آن‌که نگاه خود را از کاساندر بگیرد گفت:
- از این بابت مطمئنی!
کاساندر به سرعت چرخید و الیاس را دید که در هوا معلق بود. پاهایش را به هر سمت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
69
پسندها
773
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #13
هم‌زمان با خنده‌ بلند و مخوف اریس که حتی شیاطین خفته را از خواب بیدار می‌کرد، کاساندر آخرین چسب را بر روی باندی که به دور گردن الیاس بود چسباند. عقب کشید و ران‌هایش را اسیر فشار انگشتان قدرتمندش کرد. احساس گناه مانند تالابی او را به پایین می‌کشید و غرور خورد شده‌اش مانند سربازی بی‌جان در گوشه‌ای افتاده بود. الیاس دستش را بر روی شانه منقبض او گذاشت و با مهربانی گفت:
- سرورم لطفاً خودتون رو سرزنش نکنید. شما بی‌نظیر بودید.
کاساندر به چشمان الیاس خیره شد و با جدیت پاسخ داد:
- چطور می‌تونی این حرف رو بزنی. این که نتونستم از تو که تمام مدت همراه من بودی محافظت کنم نشون میده که چقدر ضعیف هستم. بهتر تا دیر نشده از جانشینی کنار برم.
الیاس با شتاب دستانش را در هوا تکان داد و معترض شد:
- نه سرورم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
69
پسندها
773
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #14
الیاس موهای عسلی رنگش را که کمی تیره بود کنار زد و با کلافگی گفت:
- طبق آنچه که در افسانه‌ها و کتاب‌های تاریخی اجدادی نوشته شده، اولین فرمانروای سِوِران_دور یکی از عابدان خدای تقدیر بود که در معبد برای عدالت جهانی دعا می‌کرد؛ ولی جهان همچنان به سمت بی‌عدالتی کشیده می‌شد... .
کاساندر با بی‌حوصلگی به روایتی که به صورت مکرر در کلاس‌های تاریخ شنیده بود گوش سپرد و با لحنی خسته در میان صحبت الیاس گفت:
- خب این که چیز عجیبی نبود. اون زمان امپراطوری در حال جنگ جهانی برای رسیدن به ثبات همگانی بود.
- بله و همین هم موجب مرگ افراد زیادی شد. در کتاب‌ها گفته شده که خدای تقدیر برای صداقت اون مرد، اریس رو که الهه نزاع، کشمکش و هرج و مرج بود رو فرستاد و اون تونست که با کمک الهه اریس به جنگ پایان بده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
69
پسندها
773
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #15
الیاس احساساتی آمیخته از سنایش و هراس داشت. با تمام اتفاقاتی که اریس بر سر او آورد توانست به عمق طینت منغص او پی ببرد. او هر کاری انجام می‌داد تا فرمندش را از آن قدرت که ثمری جز فلاکت نداشت دور کند.
- سرورم، می‌دونم که نیروی اون زن شما رو در موضع قدرت قرار میده؛ اما یادتون باشه که هرج‌ومرج فقط می‌تونه شروع کننده جنگ باشه نه پایان دهنده اون.
کاساندر لحظه‌ای مکث کرد. دغدغه‌های الیاس را درک می‌کرد؛ اما تردید او را مدام به سمت تفکر به بهای معاهده می‌کشید. آن دو سال‌ها بود که یاور و همراه هم بودند و اشتراکات آن‌ها دوستی بی‌پایان را برایشان به ارمغان آورد؛ ولی واقعا می‌توانستد یک‌دیگر را درک کنند؟! مردی که آینده‌اش امر کردن بود و غلامی که وجودش برای دستور گرفتن ساخته شده بود، می‌توانستند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
69
پسندها
773
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #16
الیاس مغموم سر پایین انداخت، فکر می‌کرد این طومار را خیلی وقت پیش از بین برده است. کاساندر بدون لحظه‌ای تعلل و تفکر گفت:
- من باید به گِراخار برم.
الیاس تمام شجاعت خود را جمع کرد و قبل از حرکت کاساندر به بیرون مچش را در دست گرفت تا او را که توسط منیت کور شده بود متوقف کند و گفت:
- پرنس اوتِکتوس، آروم باشید! چندین بار بهتون گفتم که تحت تاثیر هیجانات تصمیم نگیرید. سرورم حتی اگر چنین چیزی وجود داشته باشه که بعید به نظر می‌رسه، با جنگ سیاسی که الان بین دو کشور بر سر جنگل هورگارد وجود داره سفر به گِراخار عملاً پذیرش مرگه!
کاساندر که تازه توانسته بود درهایی جدید برای کشف رازی باستانی پیدا کند، ناامید بر روی تخت نشست. عبور او از جنگلی مملو از منابع ارزشمند که دو کشور را برای تصاحب و گسترش مرز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
69
پسندها
773
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #17
زام درست ایستاد و صدایش را به صورت نمادین صاف کرد. چنین بود که او می‌پنداشت با صاف کردن صدا، می‌تواند لرزش ترس درونش را نیز صاف کند.
- مادر کجاست؟!
ملکه دوم که در وسط تالار عظیم به همراه چندین تن از سایه‌بافان ایستاده بود با شنیدن صدای پسرش گفت:
- زام! پسرم بیا این‌جا.
زام با قدم‌هایی بلند و محتاط از کنار سایه‌باف گذر کرد و بعد هم‌چون کودکی گمشده به سوی مادرش شتافت. ملکه دوم دستان سرد پسرش را گرفت که زام دستش را با احترام بالا آورد و سرش را کمی خم کرد و گفت:
- مادر! شما نباید به چنین جای کثیفی قدم بذارید. واقعاً مجبوریم که هر بار به چنین مکان نامقدسی بیایم؟!
ملکه در دل پوزخندی به سادگی پسر احمقش زد و با صدایی وسوسه‌انگیز در گوش او زمزمه کرد.
- عزیزم! تمام این کارها برای به قدرت رسیدن تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
69
پسندها
773
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #18
سایه‌بافی روبان زرین دو دستانش را باز کرد و کنار رفت تا او قدم به قلتگاه روحش بگذارد. زام با چشمانش به ملکه دوم که با سردی و امیدواری سمبلیک او را تماشا می‌کرد التماس کرد؛ اما لبخند دل‌گرم‌کننده مادرش پایان‌دهنده‌ی همه‌چیز بود.
با قدم گذاشتن زام بر روی سکو ناگهان تمام سایه‌بافان به زانو درآمدند. احساس قدرت و غروری بی‌مقدمه وارد مغزش شد و فرمان را به دست گرفت. زام دسته شمشیر را گرفت و در تیغه بلند و پهن آن مسافر تاریکش را تماشا کرد. دوباره زمزمه‌ها برخاست و زام به آرامی شمشیر خود را بالا برد که ناله مرد قربانی به گوشش رسید:
- لطفاً! من رو نکش، خواهش می‌کنم!
ترحم، موجب تردید درون وجودش شد. با این حال آن تکبر گسترده‌تر از آن بود که با چنین احساس ناچیزی به پایان برسد. زام چشمانش را بست. برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
69
پسندها
773
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #19
ملازم با آرامش و وقاری ذاتی احترامات لازم را اجرا کرد و گفت:
- درود بر شاهزاده چهارم کاساندر از خاندان اوتِکتوس. ملکه اول، من رو به قصد راهنمایی شما برای یک ملاقات فرستادند. آیا مایل هستید؟!
کاساندر چشمانش را بست و نفسش را محکم بیرون داد. حتی اگر تمایلی به این دیدار نداشت، قدرتی برای نادیده گرفتن آن هم نداشت.
- به ملکه اول احترامات من رو بیان کنید و بگید که سریعاً خودم رو می‌رسونم.
ملازم کمی کنار کشید و با دستش راهی که به درون قصر می‌رسید را نشان داد و گفت:
- با کمال احترام، اجازه بدید که کمکتون کنم. از اون‌جایی که ملازم شما در قصر حضور ندارند.
این وقار تنها از یک خادم سلطنتی بر می‌آمد که حتی یک کتابدار بی‌نام و نشان مانند الیاس را نیز ملازم خطاب می‌کرد. کاساندر در سکوت جلو رفت. به‌نظر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
69
پسندها
773
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #20
کاساندر متعجب ابروهایش را بالا برد. سورد به آرامی فنجان‌های چای را مقابل آن دو قرار داد و بدون هیچ دستوری دور شد. به همین دلیل بود که مستخدمان ملکه اول همیشه مورد تحسین و الگوی دیگران بودند. آن‌ها بدون نیاز به اشاره‌ای اوامر سرور خود را می‌خواندند و به آن عمل می‌کردند. کاساندر در میان هیاهوی ذهنش به یاد آورد «یعنی مادر من هم زمانی این شکلی بود؟!». ملکه با دنبال کردن نگاه او به تمام افکارش پی برد.
- کینانِش این باغ رو خیلی دوست داشت. یادم میاد وقتی تو رو همراه داشت بوی گل‌های رزِ این‌جا براش مثل یک معجزه بود. هر چند که آخرش توسط این‌جا بلعیده شد!
سوگ بر قلب کاساندر نشست؛ دستانش را درون هم قفل کرد و گفت:
- سرورم چه کمکی از دستم بر میاد؟
ملکه اول مدتی به چشمان عسلی رنگ کاساندر که رگه‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا