• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان ناوالِد | نگار 1373 نویسنده انجمن یک رمان

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,723
پسندها
22,528
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #61
مکس به حامی‌اش که همان الکساندر بود نگاه کرد و با دیدن چهره‌ی خالی از احساس او، تک خنده‌ای سر داد و دستی به شانه‌اش زد. یکی از کادر اداری‌ها داشت می‌گفت:
- به هر صورت من که گزارشش رو به دکتر میدم. این وضعیت توهین‌آمیزه!
ولی مکس حتی به آن مرد که داشت تهدیدش می‌کرد، نگاه هم نیانداخت. کارمندان در حال نچ‌نچ کردن یا در گوشی حرف زدن با یکدیگر، به سر کار خودشان برمی‌گشتند که الکساندر گفت:
- مطمئنم کار جورج انقدر ناجور بوده که حاضر شدی جلوی چشم این همه آدم، اون بلا رو به سرش بیاری و عواقبش رو به جون بخری.
مکس یک ماگ کاغذی از جایگاه کنار دستگاه برداشته بود و داشت آن را از قهوه پر می‌کرد که به همان حالت جواب داد:
- دوست ندارم کسی به ماشینم آسیب بزنه؛ مخصوصاً اگه لاستیکش رو پنچر کرده باشه.
الکساندر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,723
پسندها
22,528
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #62
الکساندر به یک پا تکیه زده بود و داشت حرکات نادیا را با دقت تماشا می‌کرد. از شدت نفرتی که به جورج داشت متعجب شده بود و با لبخند پرسید:
- چی در موردت لو داده که تا این حد دلت می‌خواست حالش رو بگیری؟
نادیا که انگار تازه متوجه حضور الکساندر شده بود، خودش را با شتاب جمع و جور کرد. دو لبه‌ی کتش را مرتب کرد و لبخند شرمنده‌ای تحویلش داد:
- آم... چیز مهمی نبود... یه بار داشتم با... هیچی، واقعاً مهم نبود.
مکس نیمچه لبخندی گوشه‌ی لبانش ظاهر کرد و حالا نوبت او شده بود که موذیانه بپرسد:
- پس اگه مهم نبود، برای چی انقدر به خون جورج تشنه بودی؟
در عرض یک ثانیه، نگاه خجالت‌زده‌ی نادیا به خطرناکی نگاه یک ببر شد و چشم‌غره رفتنش به مکس، او را به خنده واداشت. الکساندر هم داشت می خندید که نادیا صورتش را با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,723
پسندها
22,528
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #63
- به خاطر بودن یا نبودن جیسون نیست. باید کسی رو ببینم.
حالت چهره‌اش کاملاً بی‌تفاوت بود. نادیا احساس می‌کرد که در این وسط چیزی وجود داشت که نمی‌توانست درست باشد و با عجله پرسید:
- هِی... همه‌چیز رو به راهه؟
مشخص بود که او را کلافه کرده، چون دیگر نگاهش نمی‌کرد. حالا هم که کنار میزش رسیده بود، می‌خواست میز نامرتبش را از آن حالت در هم ریخته در بیاورد. با حواس‌پرتی وسایل روی آن را مرتب کرد و جواب داد:
- من خوبم و تو هم لازم نیست برای اومدنم اصرار کنی. به هر حال بقیه از بودن من خوشحال نمیشن.
نادیا در حال پوف کشیدن، دستش را در هوا تکان داد و گفت:
- بقیه می‌تونن هر غلطی که خواستن انجام بدن! من دوست دارم که تو هم با ما باشی.
میز کارش هنوز به شلوغی بازارهای شرقی به نظر می‌رسید، ولی دیگر داشت کتش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,723
پسندها
22,528
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #64
مکس چهره‌ی خجالت‌زده‌ی او را با نگاه سریعی آنالیز کرد. با این‌که حوصله نداشت، اما از روی منظور خندید تا به او نشان بدهد که دلخور نشده بود و گفت:
- یه بار دیگه تلافی می‌کنیم. یه شب که شیفت نداشتم، هر جا که خواستی می‌ریم.
اما مشخص بود که نتوانسته خیلی او را قانع کند؛ چون نادیا داشت با اوقات تلخی غر میزد:
- آخه اگه یهویی باشه، بقیه نمیان. هی بهونه میارن و... .
مکس از وراجی کردن نادیا خسته شده بود و حرفش را بدون تعلل بُرید:
- بقیه؟ کی حرف از بقیه زد؟
مابقی حرف نادیا گفته نشد. چند لحظه گذشت تا سرانجام دستش را اول به طرف خودش و بعد به سمت او گرفت:
- یعنی... فقط ما باشیم؟
مکس با بی‌قراری نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت. باید از نیم ساعت پیش راه می‌افتاد و خودش وقت را هدر داده بود. سرش را با شتاب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 9)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا