• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

ویژه رمان ناوالِد | نگار 1373 نویسنده انجمن یک رمان

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,815
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #71
حقیقتاً به شخصه دلم می‌خواد انقدر ملانیا رو شکنجه بدم تا جیگرم حال بیاد.:108:

بیرون از اتاق خواب، در پذیرایی با خواهرش مواجه شد که دو زانو مقابل بشقاب‌های شکسته‌ی روی زمین نشسته بود. در حال بی‌صدا اشک ریختن، داشت تکه‌های شکسته‌ی بشقاب‌ها را مستقیماً با دستانش از روی زمین جمع می‌کرد. مکس با دیدن آن وضعیت، تصمیمی که پیش خودش گرفته بود برای لحظاتی فراموشش شد و با عجله به سمتش رفت تا کنارش زانو بزند. مچ ظریف دست او را با عجله گرفت و وقتی که جیل سرش را بالا آورد تا با چشمان تَر شده از اشک‌هایش به او نگاه کند، مکس با تحکم و جدیت گفت:
- نه! دست نزن. دستت رو می‌بُره.
جیل آب دهانش را به سختی قورت داد و دستانش را بالا آورد تا به او چیزی بگوید، اما نتوانست و فقط...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,815
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #72
همیشه برام سوال بوده، چرا مردایی که عشق ماشینن، به ماشینشون جنسیت دختر نسبت میدن:sisi3:

مکس به چشمان زیبای خواهرش خیره شد و برای یک لحظه هم که شده بود، دلش می‌خواست که خواهرش توانایی شنیدن صدایش را داشت. به تمام کارهایی که مادرش در حق او کرده بود فکر می‌کرد و انگار چیزی در ذهنش می‌گفت این حق خواهرش که از یک فرشته معصوم‌تر بود، نبود که چنین مادری نصیبش شده باشد. سرش را آهسته به علامت تأیید حرف او تکان داد و صاف ایستاد. بعد از تکان دادن دستش به نشانه‌ی خداحافظی برای او، راهش را به سمت در ورودی واحدش که تنها چند قدم با او فاصله داشت کج کرد‌. این بار به پوشیدن کفش‌های مردانه‌ی معمولی بسنده کرد و سمت پوتین‌های همیشگی‌اش نرفت. می‌توانست مادرش را از گوشه‌ی چشم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,815
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #73
نظری، حرفی، سخنی، نقدی، گفته‌ای، حدیثی؟:sneeze:
اگر این داستان را می‌خوانید (که ظاهراً نمی‌خوانید)، در پروف پذیرای قدومتان هستیم.


لازم نبود تا آن حد دقیق بشود که جمعیت همکارانش را در میان انبوه مشتریان آن بار مشهور تشخیص بدهد. بدون این‌که برای رسیدن به پیش آن‌ها عجله به خرج داده باشد، کنار کانتر ایستاد و متصدی را صدا زد. به زن جوان قد بلندی که مقابلش ایستاد، سفارش یک نوشیدنی سبک داد و حین آماده شدن سفارشش، دوباره نگاهی به همان جمع انداخت.
در گوشه‌ای از فضای وسیع و بزرگ آن‌جا، عده‌ای از افراد کت و شلوارپوش دور میز بزرگی جمع شده بودند و در دست برخی از آن‌ها، بطری‌های نوشیدنی دیده میشد. مرد سیاه‌پوستی که مکس حدس میزد یکی از شوالیه‌های تازه‌وارد اداره باشد،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,815
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #74
تمام حواس مکس به آن نقطه جمع شده بود و از ظواهر ماجرا این طور می‌توانست حدس بزند که نادیا باید بیش از حد نوشیده بوده باشد. صدای یکی از شوالیه‌ها را شنید که بدون این‌که از حدسیات او چیزی بداند، داشت فکر او را تأیید می‌کرد و با سرخوشی می‌گفت:
- هفتاد و سه متوجه نمی‌شه که تو اومدی این‌جا. آخه الان اون بالا بالاهاست. طاقتش کمه، بهش گفتیم زیاد نخوره، ولی جوگیر شد و به حرفمون گوش نداد.
مکس نگاهی به همان شوالیه که کنارش نشسته بود انداخت و با ابروهایی که در هم کشیده بود پرسید:
- با ماشین خودش اومده یا... ؟
یکی دیگر از شوالیه‌ها که داشت گره‌ی کراواتش را از قبل هم شل‌تر می‌کرد به او جواب داد:
- با ماشین خودش اومد. احتمالاً با این حال و روزی که برای خودش درست کرده، نتونه رانندگی کنه.
سکوت مکس درون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,815
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #75
اومدم برای گرفتن تگ این رمانم خوشحال باشم، ولی همیشه یه چیزی دور و برت هست که خوشحالیت رو مثل آب خوردن زهرمار کنه.

- حالا می‌ترسی و انقدر خوشحالی؟ دیوونه ماییم یا تو؟!
دو همکار دیگر نادیا در حال خندیدن به حرف‌های بی‌سر و ته و هذیان‌گونه‌ی او شده بودند، ولی مکس سرش را بالا گرفته بود. داشت به آسمان صاف و پر ستاره‌ی آن شب نگاه می‌کرد و به نظر می‌رسید که به حرف‌های نادیا بی‌توجه باشد. یکی از همکاران سقلمه‌ی محکمی به پهلوی مکس زد و گفت:
- الان که تو این حالته، می‌تونی زیر زبونش رو بکشی تا بفهمی تو اداره با کسی هست یا نه. دختر به این خوشگلی سینگل بمونه؟ عمراً.
مکس خرناسی کشید و بعد از چک کردن وضعیت نادیا، بی‌حوصله در ماشینش را بست و گفت:
- حوصله‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,815
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #76
نادیا به ظاهر مکس خیره شد و چند بار پلک زد. مکس از سر کنجکاوی به او نگاه انداخت و با دیدن چشمان سبز و خمار نادیا، دوباره ترجیح داد که‌ تمام حواسش را به آسفالت سیاه خیابان بدهد.
- هاه! فکر کردی... فکر کردی من احمقم؟ مکس این شکلی... هه... شکل تو لباس نمی‌پوشه. مکس عاشقِ... رنگ سیاهه.
صدای شوالیه‌ی همکار مکس داشت در سرش می‌پیچید که او را تشویق به کشیدن زیر زبان نادیا می‌کرد. آب دهانش را قورت داد و شدیداً با این وسوسه جنگید و فقط گفت:
- تو احمق نیستی، فقط یه خورده... حواست پرته. من مکسم نادیا، من رو ببین! انگشترام رو نگاه کن، مثلاً همین که شبیه جمجمه‌ی آدمه.
و دست راستش را به سمت نادیا گرفت و انگشت چهارمش را برایش تکان داد تا توجهش را به آن جلب کند. نادیا نگاهی طولانی به دست‌ بزرگ او انداخت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,815
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #77
نادیای کم عقل، نادیای کم عقل!:108:

- دوس... تت دارم الکس.
فشاری که روی پدال گاز ماشین وجود داشت، برداشته شد. اعداد روی کیلومترشمار عجیب ماشینش، در حال کم و کمتر شدن بودند. آنقدر کم شدند تا ماشین در گوشه‌ای از خیابان متوقف شد و هیاهوی هیولای خفته در موتور، به دست فراموشی سپرده شد. ماشین داشت درجا کار می‌کرد، ولی مکس می‌توانست در پس زمینه‌ی آن، صدای امواج دریا که شن‌های کنار ساحل را نوازش می‌کردند را بشنود. جاده تهی از هر رفت و آمدی شده بود و فقط کوروت مکس در آن نقطه حضور داشت. نسیم خنک دریا از داخل درختان نخل به سمت آن‌ها می‌وزید و از لای پنجره‌ی نیمه‌باز ماشین، به داخل سرک می‌کشید.
مثل مجسمه‌ی سنگی‌ای شده بود که توانایی پلک زدن داشته باشد. توانایی دیدن و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,815
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #78
آدما همیشه اونی که ازشون دوره و دست‌نیافتنیه رو می‌بینن؛ نه اونی که کنارشون ایستاده. ظاهراً چشمامون به دوربینی علاقه‌ی خاصی داره :)

نادیا با قیافه‌ گرفته و در هم رفته راهش را به سمت مکس و ماشینش که در پارکینگ قرار داشتند کج کرد. مکس رفتار و حرکات نادیا را با چشمان خط چشم کشیده‌اش زیر نظر داشت و شنید که نادیا در حال نزدیک شدن به او با اوقات تلخی زیادی پرسید:
- یه سوال. تو دیشب به باری که با بچه‌ها رفته بودم، سر زدی؟ چی پوشیده بودی؟
مکس بدون دستپاچه شدن یا هر عکس‌العمل دیگری، پک دیگری به سیگارش زد و به جای پاسخ دادن فقط پرسید:
- چطور؟
و خاکستر سیگارش را با ضربه‌ی کوتاه انگشتش تکاند. نادیا کمی این پا و آن پا کرد و از سر کلافگی، دستش را چند بار به گونه و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,815
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #79
مکس زیر چشمی به او نگاهی انداخت. نادیا با ظاهری مشتاق، با نگاهش التماس می‌کرد تا درخواست عجیبی که از او کرده بود را قبول کند. نفسش را مثل یک آه کوتاه رها کرد و سرش را با اکراه تکان داد:
- باشه؛ ولی فقط یه بار. اونم فعلاً نه.
ظاهر نادیا خیلی راضی شده به نظر نمی‌رسید. ولی لبش را کج کرد و غر زد:
- خوبه، لاأقل بهتر از هیچیه. خب، حالا بگو دیشب چه وضعیتی داشتم؟
چیزی حرف‌های دیشب نادیا در حالت غیر هوشیاری‌اش را مثل سیلی به صورت مکس کوباند. دستش را روی کاپوت گذاشت و به محض به یاد آوردن خاکی بودن بدنه، دستش را تکاند و جواب داد:
- معمولی.
ولی نادیا سرش را کج کرد و انگشت اشاره‌اش را به سینه‌ی مکس کوبید:
- مکس، لطفاً به خاطر خوشایند من مزخرف نگو! من تو چنین حالتی مثل یه دلقک مجنون میشم که تلوتلو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,815
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #80
راشل با شنیدن اسم کاربری‌اش در اداره، ناخواسته سرش را به سمت شخصی که صدایش زده بود چرخاند. چشمان سبز و زیبایش پر از نگرانی شده بود و با دیدن مکس و نادیا، با عجله به سمت آن‌ها آمد. هنوز لباس فرم به تن نداشت و از رفتارهایش این‌طور برداشت میشد که از چیزی یا اتفاقی، مضطرب شده بود. صدای تق‌تق کفش‌هایش در صدای همهمه‌ی دائمی سالن‌های اداره محو شد و راشل با لب‌هایی که می‌لرزید گفت:
- شصت و یک، هفتاد و سه! شما دو تا تنها امیدای منید!
و اشک درشتی انگار که معطل دیدن آن دو نفر بوده باشد، از گوشه‌ی چشم چپش راه باز کرد و به سمت پایین سرازیر شد. ابروهای مکس با حیرت زیادی بالا پریدند:
- من؟! مطمئنی من رو میگی؟
و داشت پشت گردنش را می‌خاراند که نادیا جلوتر آمد و گفت:
- راشل، اتفاقی افتاده؟ کسی تو اداره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 12)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا