• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان ناوالِد | نگار 1373 نویسنده انجمن یک رمان

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,646
پسندها
22,312
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #21
مکس چیزی نگفت؛ در عوض فقط با دست به پایین ماشینش اشاره کرد. نادیا سرش را پایین آورد و در تاریک و روشن آن‌جا، متوجه پنچری لاستیک چرخ جلوی ماشین شد. هر چند به سختی، اما می‌توانست رد پارگی یک چاقوی تیز را روی آن تشخیص بدهد. هنوز سرش را بالا نگرفته بود که مکس با آرامش خاطر از او پرسید:
- انتقامی که می‌خواستی از من بگیری، این بود؟
نفسش در سینه حبس شد و با عجله سرش را چرخاند و دید که مکس داشت زیر چشمی و با خصومت نگاهش می‌کرد. روحش هم از این اتفاق خبر نداشت و حتی یادش رفته بود که از روی خشم، چه تصمیمی گرفته و به مکس چه گفته بود. با ناراحتی از این‌که تقصیری در آن اتفاق نداشت، به سمت اداره اشاره کرد:
- من از وقتی که رسیدم این‌جا، پام رو بیرون نذاشته بودم! شاهد هم دارم، راشل می‌تونه شهادت بده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,646
پسندها
22,312
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #22
مکس در پاسخ به این خوش‌آمدگویی، پوزخند زد و با صدای نازک‌شده‌ای حرف‌های ربات را تکرار کرد. نادیا که نمی‌دانست از رفع شدن عصبانیت دوزخی او خوشحال یا ناراحت باشد گفت:
- اگه قراره تا اون‌جا مسخره‌بازی در بیاری و این ماشین رو مسخره کنی، ترجیح می‌دم بدون همکار برم!
مکس داشت با دکمه‌های کامپیوتر روی داشبرد کلنجار می‌رفت و هم‌زمان می‌گفت:
- ماشینی که صدای موتورش رو نشنوی، ماشین نیست‌. حالا تصمیم با خودته که حرف من رو چی برداشت کنی.
نادیا آدرسی که اپراتور به او داده بود را تحویل جی‌پی‌اس ماشین داد و سعی کرد جلوی خودش را بگیرد تا جوابی به مکس ندهد. همان صدا دوباره به حرف آمد و آدرس و مشخصات و فاصله‌ی آن را اعلام کرد. مکس با عصبانیت دستش را به طرف داشبرد گرفت:
- نمی‌شه خفه‌ش کنی؟ من حوصله‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,646
پسندها
22,312
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #23
آدرس مورد نظر، آن‌ها را هر لحظه بیشتر به طرف پایین شهر می‌کشاند و هر چقدر که جلوتر می‌رفتند، فضا و شکل محیط تغییر محسوس‌تری پیدا می‌کرد. دیوار خانه‌ها به مرور سرشار از گرافیتی شده بود و این‌جا و آن‌جا، ماشین‌های قراضه‌ای به چشم می‌خورد که تمام شیشه‌هایشان را با سنگ شکسته بودند. مکس لبش را با زبانش تَر کرد و با چشمانی که مدام به هر طرف می‌چرخید و تمام زوایا را چک می‌کرد از نادیا پرسید:
- هفتاد و سه، تا به حال به یه چیزی دقت کردی؟
نادیا بدون نگاه کردن به او و بدون باز کردن دهانش، یک «هوم» پرسشی از حنجره‌اش تولید کرد. مکس دستی به چانه‌اش کشید و با انگشت اشاره‌ش به صورت ریتم‌دار روی آن ضرب گرفت:
- ما هر روز داریم تو اداره سگ دو می‌زنیم تا جلوی مشکلات روانی و تروماهایی که قراره برای نسل بعدی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,646
پسندها
22,312
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #24
و چشم‌هایش را گرد کرد. نادیا بدون این‌که دلیلش را بداند، به شدت خجالت‌زده شده بود و دلش می‌خواست در ماشین را باز کند و پایین بپرد، ولی مجبور به جواب دادن به همکارش نباشد. خودش را به سمت فرمان متمایل کرد و به حالت زمزمه گفت:
- چرت و پرت گفتم. نشنیده بگیر.
مکس حداقل در ظاهر، آرام به نظر می‌رسید. تفنگش را برداشت و آن را دوباره داخل غلاف آویزان به شانه‌اش فرستاد و گفت:
- پس یه تیپ شخصیتی مثل چهل و سه رو می‌پسندی. قوی، قُلدر، زورگو و عجول. البته این‌که کل روز مشغول دستور داد و داد زدن سر توئه هم احتمالاً بی‌تاثیر نباشه!
نادیا با ناراحتی لبش را به دندان گرفت و با تمام وجودش آرزو می‌کرد که کاش توانایی بازگرداندن زمان به عقب را داشت. داشتند به مقصد می‌رسیدند، برای همین باید قبل از رسیدن کاری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,646
پسندها
22,312
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #25
با کلی ذوق و شوق می‌نویسی بعد می‌بینی ای بابا، فقط بازدید بالا رفته و دریغ از یه نظر. بابا پروفایل من که اجنه نداره، سر بزنید خطرناک نیست:sisi3:

و هر چه تلاش کرد تا ماجرای رخ داده را توضیح بدهد نتوانست؛ چون صدایش در گلویش شکست و به تلخی به گریه کردن افتاد. مکس سلاحش را پایین آورد و بدون معطلی جلو رفت تا چیزی که در آغوش دخترک بود را از نزدیک‌تر تماشا کند. نادیا اما از جایش تکان نمی‌خورد. از همان‌جا با اضطراب منتظر بود تا ببیند چه اتفاقی افتاده و انگار خودش جرات از نزدیک چک کردنش را نداشت. مکس بدون حرکت کردن، مقابل دختر ایستاده بود و تنها کار قابل دیدنش، نگاه کردن بود. مقداری زمان برد تا به حرف بیاید:
- هفتاد و سه، بیا این‌جا.
مغز نادیا هوشیارانه از حرکت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,646
پسندها
22,312
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #26
هرگز به یاد نداشت که همکاران مذکرش، طرف او را گرفته باشند. همیشه یکی بود که به او متلکی بیاندازد یا طعنه‌ی سنگینی بزند و او را مسخره کند. چنین شغلی، خشونت خاص خودش را داشت و نادیا این را با تک‌تک سلول‌هایش درک کرده بود. یادآوری یک ساعت قبل، حس خوبی زیر پوستش می‌دواند‌. به چشمان خسته و خون گرفته‌ی سبزش در آینه‌ی سرویس اداره نگاه انداخت. حتی در عین خسته بودن، می‌درخشیدند و رضایت قلبی نادیا را به نمایش می‌گذاشتند. این را مدیون مکس بود که اجازه‌ی چنین جسارتی را برای او صادر کرده بود.
خم شد و برای بار آخر، آب سرد را به صورتش پاشید و چشمانش را بست. خنکی آب، از تنش باقی‌مانده در وجودش می‌کاست. صورتش را با حوله‌ی یک بار مصرف خشک کرد و آن را مثل یک توپ به طرف سطل آشغال شوت کرد. با حال خوش و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,646
پسندها
22,312
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #27
و او را از نظر گذراند. مکس بدون داشتن کت مزین به پین و زنجیرش، معمولی به نظر می‌رسید. تنها یک تی‌شرت سیاه چسبان به تن داشت و غلاف چرمی سلاحش که روی شانه‌اش دیده می‌شد‌. بدون این‌که مکس چیزی گفته باشد، می‌دانست که قنداق خون‌آلود همان بچه، کتش را کثیف کرده بود. ظاهراً مکس به این اتفاق اعتراضی نداشت و نادیا به خاطر می‌آورد که مکس او را به خاطر وسواسی بودنش مسخره می‌کرد.
- حالش خوب می‌شه، ولی هیچ‌کس نمی‌تونه تضمین کنه که اون بلا دوباره سرش نیاد. اون دختره، خواهرش... اون باید... .
نادیا وسط حرف مکس پرید:
- اون خواهرش نبود.
مکس که داشت سمت دیگر سالن را تماشا می‌کرد، فقط چشمانش را به طرف نادیا برگرداند.
- خب، همسایه؟ دوست؟
حنجره‌ی نادیا به سختی صدا تولید کرد:
- مادرش.
اثر هر گونه خنده از صورت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,646
پسندها
22,312
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #28
دکتر سرش را کمی کج کرد و گوشواره‌های مرواریدش را به تکان خوردن وا داشت.
- علاقه‌ی زیادت به انجام وظیفه رو تحسین می‌کنم پسرم، ولی دوست ندارم که یکی از شوالیه‌ها به خاطر کار زیاد از پا در بیاد. تو یکی از بهترین نیروهای این اداره هستی و مطمئنم که به این نکته واقفی. امشب هم اتفاقی برای کاری به این‌جا سر زدم. دوست داری گپ‌و‌گفت کوتاهی داشته باشیم؟
مکس در جوابش کوچک‌ترین حرکتی از خودش نشان نداد. چند لحظه بعد، تکیه‌اش را از میز کارش برداشت و با لحن خشکی که با رفتار همیشگی‌اش در تضاد بود گفت:
- ماشینم رو پنچر کردن. باید برم لاستیکش رو تعویض کنم.
و بدون خداحافظی کردن یا گفتن هر چیز دیگری از آن‌جا فاصله گرفت. نادیا با نگاهش رفتن او را دنبال می‌کرد که شنیدن صدای مشاور، حواسش را‌ پرت کرد:
- هفتاد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,646
پسندها
22,312
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #29
و جلوتر رفت و روی جدول نزدیک به ماشین نشست و کلنجار رفتن مکس با ماشینش برای تعویض لاستیک را تماشا کرد. وقتی مکس توانست آن را با احتیاط جدا کند، لاستیک سوراخ شده را کناری گذاشت و با پشت ساعدش، عرق پیشانی‌اش را خشک کرد. جزو معدود مواردی بود که مکس را بدون پیشانی‌بندهای رنگارنگش می‌دید و همین، ظاهر او را خیلی معمولی‌تر از همیشه نشان می‌داد. می‌خواست لاستیک سالم را بردارد و آن را جا بزند که دست نگه داشت و به نادیا نگاهی انداخت:
- دکتر تو رو فرستاده این‌جا تا مخم رو بزنی و مجبورم کنی بهش سر بزنم؟
لبخند بی‌جانی روی لب‌های نادیا نشست:
- نُچ.
لاستیک را از زوی زمین برداشت تا آن را روی لبه‌اش نگه دارد و به طرف جایگاه چرخ ماشین بغلتاند و گفت:
- پس خودت بگو چی می‌خوای، الان خیلی تو فاز جر و بحث کردن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,646
پسندها
22,312
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #30
و آخرش تصمیم گرفتم تبدیلش کنم به رمان. چیزی نیست که بشه زود و سریع تمومش کرد چون جهانش مدام گسترده میشه و اگه بخوام خلاصه‌ش کنم، در حقش ظلم کردم.

نادیا مثل بمبی در حال انفجار شده بود و مکس انگار که در حال تماشای یک فیلم کمدی باشد، با سرخوشی به او می‌خندید.
- تو! تو... یه آدم الکی خوشحالی که سعی می‌کنی بگی خیلی خفنی و... فکر می‌کنی خیلی جذابی و همه‌ی کارکنای خانوم اداره برات می‌میرن و همه‌ش می‌خوای قهرمان‌بازی در بیاری تا... تا به خیال خودت خفن‌تر به نظر بیای و بیشتر دیده بشی!
مکس دستش را به لاستیک گرفته بود و خنده‌اش بند نمی‌آمد. همین باعث می‌شد که نادیا کج‌خلق‌تر بشود و وقتی که خندیدنش تمام شد، با لبخند خاصی گفت:
- خیلی خوشحالم که تونستم چنین نقابی برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 8)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا