• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ رمان گری هالو | معصومه بهرامی فرد کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع the_speak
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 14
  • بازدیدها بازدیدها 687
  • کاربران تگ شده هیچ

the_speak

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
25/7/25
ارسالی‌ها
14
پسندها
50
امتیازها
90
سن
17
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد داستان: 623
ناظر: @Raha~


خلاصه:
در دل شمال اروپا، جایی که مه هرگز از خیابان‌ها کنار نمی‌رود و سکوت شب‌ها سنگین‌تر از مرگ است، شهری به نام گری‌هالو نفس می‌کشد؛ شهری که گذشته‌اش را در زیر لایه‌ای از خاطرات فراموش‌شده پنهان کرده.
آیا گری‌هالو فقط یک شهر است؟ یا موجودی زنده، با حافظه‌ای تاریک و اراده‌ای پنهان؟
و آیا دانیل می‌تواند حقیقت را کشف کند، پیش از آن‌که خودش بخشی از کابوس شود؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

MAEIN

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
18/4/21
ارسالی‌ها
2,537
پسندها
5,677
امتیازها
30,973
مدال‌ها
17
  • مدیرکل
  • #2
Screenshot_۲۰۲۴۱۱۰۹_۲۰۳۳۲۴_Samsung Internet.jpg
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

the_speak

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
25/7/25
ارسالی‌ها
14
پسندها
50
امتیازها
90
سن
17
  • نویسنده موضوع
  • #3
پارت ۱

قطار با صدای خش‌خش چرخ‌ها در مه فرو می‌رفت. پنجره‌ها بخار گرفته بودند و آسمان خاکستری‌تر از همیشه. دانیل کراوفورد، با کت بلند و چمدانی چرمی، به منظره‌ی محو بیرون خیره شده بود. پنج سال گذشته بود. پنج سال از آخرین باری که پا به گری‌هالو گذاشته بود شهری که همسرش در آن ناپدید شد و هیچ‌کس نتوانست توضیحی برایش پیدا کند.
ایستگاه گری‌هالو خالی بود. نه مأمور، نه مسافر، فقط صدای سوت قطار و بوی نم دیوارهای قدیمی. تابلوی زنگ‌زده‌ی ایستگاه با فونتی محو نوشته بود:به گری‌هالو خوش آمدید اما هیچ‌چیز در این شهر خوش‌آمد نمی‌گفت.!
دانیل قدم به سنگ‌فرش‌های خیس گذاشت. هر قدم، خاطره‌ای را بیدار می‌کرد. دفتر وکالت قدیمی‌اش هنوز پابرجا بود. در را با کلید زنگ‌زده‌ای باز کرد که سال‌ها در کشوی میز مانده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

the_speak

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
25/7/25
ارسالی‌ها
14
پسندها
50
امتیازها
90
سن
17
  • نویسنده موضوع
  • #4
پارت۳

دانیل روی تخت خانه‌ی شماره ۹۴ نشسته بود. شب سردی بود و صدای باد از پنجره‌ی نیمه‌باز می‌وزید. دفترچه‌ی آرتور هنوز در دستش بود. جمله‌ها مثل خراش‌هایی روی ذهنش مانده بودند.
او چشم‌هایش را بست. خوابش برد. اما خوابی نبود، کابوس بود.
در خواب، خودش را در لباس آرتور می دید. در دادگاه، در حال اعتراف به قتلی که هرگز مرتکب نشده بود. قاضی چهره‌ای نداشت. تماشاگران همه با صورت‌های محو، بی‌چشم، بی‌دهان به او نگاه میکردند. و در میان آن‌ها، همسرش ایستاده بود. لبخند می‌زد. اما چشم‌هایش پر از ترس بود.
دانیل با نفس‌نفس بیدار شد. عرق سرد روی پیشانی‌اش نشسته بود. به اطراف نگاه کرد. همه چیز همان بود، اما حس می‌کرد چیزی در ذهنش تغییر کرده. خاطره‌ای از کودکی‌اش به ذهنش آمد: بازی در حیاط خانه‌ای با درخت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

the_speak

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
25/7/25
ارسالی‌ها
14
پسندها
50
امتیازها
90
سن
17
  • نویسنده موضوع
  • #5
پارت ۵

دانیل در بایگانی شهرداری نشسته بود. قفسه‌هایی بلند، پر از پرونده‌هایی که بوی کاغذ کهنه و رطوبت می‌دادند. او دنبال نام‌هایی می‌گشت که مثل آرتور بلین، ادعا کرده بودند ذهن‌شان تغییر کرده.

پرونده‌ی اول: «مارگارت هیل – ۱۹۹۸ – ناپدید شده پس از ادعای خاطرات ساختگی».
پرونده‌ی دوم: «جیمز کلارک – ۲۰۰۷ – بستری در آسایشگاه با توهمات مکانی».
پرونده‌ی سوم: «امیلیا کراوفورد – ۲۰۲۰ – ناپدید شده. همسر: دانیل کراوفورد.»

دانیل خشکش زد. نام همسرش در میان پرونده‌ها بود. اما این پرونده‌ای نبود که خودش تنظیم کرده باشد. در آن نوشته شده بود: «آخرین بار دیده شده در خانه‌ی شماره ۹۴. مظنون: نامشخص.»

او کاغذ را محکم در دست گرفت. قلبش تند می‌زد. چرا این پرونده را هرگز ندیده بود؟ چرا هیچ‌کس به او نگفته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Bahar1400

the_speak

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
25/7/25
ارسالی‌ها
14
پسندها
50
امتیازها
90
سن
17
  • نویسنده موضوع
  • #6
پارت۷

باران بی‌وقفه روی شیشه‌های دفتر می‌کوبید. دانیل پشت میز نشسته بود و پرونده‌های قدیمی را ورق می‌زد که چشمش به پاکتی سفید افتاد. هیچ مهر و نشانی نداشت، فقط نوشته شده بود: «برای دانیل».

دست‌هایش لرزید. پاکت را باز کرد. دست‌خط آشنا بود؛ دست‌خط امیلیا، همسرش.

> «دانیل عزیز،
> اگر این نامه به دستت رسیده، یعنی شهر هنوز تو رو رها نکرده. من هنوز زنده‌ام، اما نه همون‌طور که فکر می‌کنی. حافظه‌م تکه‌تکه شده. بعضی شب‌ها یادت می‌افتم، بعضی شب‌ها نه.
> اگه می‌خوای منو پیدا کنی، باید خودتو گم کنی.
> خانه‌ی شماره ۹۴، ساعت ۳:۴۴ بامداد.
> فقط اون موقع، در باز می‌شه.
> – ام»

دانیل نفسش بند آمد. ساعتش را نگاه کرد: ۳:۱۲ بامداد بود. کمتر از نیم ساعت تا زمان تعیین‌شده باقی مانده بود. باران...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Bahar1400

the_speak

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
25/7/25
ارسالی‌ها
14
پسندها
50
امتیازها
90
سن
17
  • نویسنده موضوع
  • #7
پارت۸

ساعت نزدیک به سه و نیم بامداد بود. دانیل با قدم‌های تند به سمت خانه‌ی شماره ۹۴ می‌رفت. مه غلیظ‌تر از همیشه بود و چراغ‌های خیابان مثل چشم‌هایی نیمه‌بیدار، نور ضعیفی می‌پاشیدند.

اما چیزی عجیب بود. مسیرها تغییر کرده بودند. کوچه‌ای که همیشه مستقیم به خانه می‌رسید، حالا به بن‌بستی ختم می‌شد. خیابانی که باید به میدان اصلی می‌رسید، به جاده‌ای ناشناس پیچید.

دانیل نقشه‌ی قدیمی شهر را از جیبش بیرون آورد. اما نقشه دیگر بی‌فایده بود. خیابان‌ها انگار جابه‌جا شده بودند. خانه‌ها در مکان‌هایی بودند که هرگز وجود نداشتند.

او زیر لب گفت:
— شهر داره خودش رو تغییر می‌ده...

صدای زوزه‌ی باد بلند شد. و در میان مه، سایه‌ای گذرا از کنار او عبور کرد. سایه‌ای انسانی، اما بی‌چهره. دانیل قدم‌هایش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

the_speak

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
25/7/25
ارسالی‌ها
14
پسندها
50
امتیازها
90
سن
17
  • نویسنده موضوع
  • #8
پارت۱۱

دانیل با عجله از آرشیو ممنوعه بیرون آمد. ذهنش پر از تصویرهای آزمایش‌های روانی بود. وقتی به دفترش رسید، چیزی عجیب توجهش را جلب کرد: روی میز، عکسی از خودش و امیلیا بود. اما این عکس هرگز وجود نداشت.

در تصویر، او و امیلیا در جشن تولدی نشسته بودند، با دوستانی ناشناس. خاطره‌ای ناگهانی به ذهنش هجوم آورد: شمع‌ها، کیک، خنده‌ها. اما می‌دانست چنین تولدی هرگز برگزار نشده بود.

دانیل با صدایی لرزان گفت:
— این خاطره... ساخته شده.

سردرد شدیدی گرفت. صداهایی در ذهنش پیچیدند؛ صدای آرتور، صدای دکتر لین، و حتی صدای خودش. همه درهم آمیخته بودند:

> «تو کی هستی، دانیل؟»
> «این خاطرات مال تو نیست.»
> «شهر انتخاب کرده چه چیزی رو به یاد بیاری.»

او به آینه‌ی دفتر نگاه کرد. تصویرش تغییر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] حافظ

the_speak

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
25/7/25
ارسالی‌ها
14
پسندها
50
امتیازها
90
سن
17
  • نویسنده موضوع
  • #9
پارت۱۴

آن شب، دانیل تصمیم گرفت مسیر خانه‌ی شماره ۹۴ را دوباره امتحان کند. مه مثل پرده‌ای ضخیم همه‌جا را پوشانده بود. خیابان‌ها انگار بی‌پایان بودند. هر بار که پیچید، دوباره به همان نقطه برگشت.

در میان مه، صدای خنده‌ی کودکانه‌ای شنید. به دنبال صدا رفت و به حیاطی رسید که در هیچ نقشه‌ای نبود. درخت بلوط بزرگی وسط حیاط بود.

خاطره‌ای ناگهانی به ذهنش هجوم آورد: خودش در کودکی زیر همین درخت بازی می‌کرد. اما او هرگز در گری‌هالو زندگی نکرده بود.

دانیل با صدای لرزان گفت:
— این خاطره مال من نیست...

صدای کودک پاسخ داد، از دل مه، آرام و سرد:
— حالا مال توئه.

دانیل عقب رفت. مه دورش را گرفت. و در همان لحظه، سایه‌ای کوچک از کنار درخت دوید و ناپدید شد.

پارت۱۵

دانیل در دفتر تاریکش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • poker
واکنش‌ها[ی پسندها] حافظ

the_speak

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
25/7/25
ارسالی‌ها
14
پسندها
50
امتیازها
90
سن
17
  • نویسنده موضوع
  • #10
پارت ۱۶

دانیل از خانه‌ی شماره ۹۴ بیرون آمد. مه مثل دیواری ضخیم خیابان‌ها را پوشانده بود. ذهنش پر از صدای امیلیا و زمزمه‌های شهر بود. تنها یک فکر در سرش می‌چرخید: باید فرار کنم.

او به سمت ایستگاه قطار رفت. اما وقتی رسید، سکو خالی بود. هیچ قطاری نمی‌آمد. تابلوهای زمان حرکت، همه خاموش بودند.

با عجله به جاده‌ی اصلی رفت. اما هر بار که پیچید، دوباره به همان نقطه برگشت. خیابان‌ها مثل هزارتویی بی‌پایان او را در خود می‌چرخاندند.

دانیل با صدای بلند فریاد زد:
— بذار برم!

صدای شهر، آرام و سرد، از دل مه پاسخ داد:
— اینجا زندان نیست، دانیل... اینجا خودت هستی. اگر بری، باید خودتو置置置...

دانیل خشکش زد. کلمات نیمه‌کاره در ذهنش پیچیدند، انگار شهر عمداً جمله را ناقص گذاشته بود تا او خودش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] حافظ

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا