- تاریخ ثبتنام
- 6/8/20
- ارسالیها
- 424
- پسندها
- 2,175
- امتیازها
- 12,213
- مدالها
- 12
- نویسنده موضوع
- #51
تشویقها بالا گرفت. دنیز از سن پایین آمد؛ میان جمعیت میلغزید، لبخند میزد و دامن آبیاش مثل موج کوتاهی کنار پاهایش حرکت میکرد. در همان لحظه، مونا، مادرِ محمد به سمتمان آمد؛ قدمهایی آرام و لبخندی که انگار برای نگهداشتن فضای جشن روی صورتش نشسته بود. مامان کنارم مکث کوتاهی کرد. آرام گفتم:
- مامان... ایشون مامان محمده.
نگاه مامان برای لحظهای روی صورت مونا ماند.
- مونا...
صدای مامان آرام بود؛ بیشتر شبیه یادآوری چیزی قدیمی تا یک سلام ساده. مونا لبخند کوچکی زد.
- خوش اومدین... میزتون اینطرفه.
سکوت کوتاهی بینشان افتاد؛ از آن سکوتهایی که دلیلش را نمیدانی، اما وزنش را حس میکنی. گلی جلو پرید و با همان شوق همیشگی گفت:
- منم گلیام!
نگاه مونا برای لحظهای روی صورت گلی نشست؛ مکثی کوتاه،...
- مامان... ایشون مامان محمده.
نگاه مامان برای لحظهای روی صورت مونا ماند.
- مونا...
صدای مامان آرام بود؛ بیشتر شبیه یادآوری چیزی قدیمی تا یک سلام ساده. مونا لبخند کوچکی زد.
- خوش اومدین... میزتون اینطرفه.
سکوت کوتاهی بینشان افتاد؛ از آن سکوتهایی که دلیلش را نمیدانی، اما وزنش را حس میکنی. گلی جلو پرید و با همان شوق همیشگی گفت:
- منم گلیام!
نگاه مونا برای لحظهای روی صورت گلی نشست؛ مکثی کوتاه،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش