- تاریخ ثبتنام
- 6/8/20
- ارسالیها
- 424
- پسندها
- 2,171
- امتیازها
- 12,213
- مدالها
- 12
- نویسنده موضوع
- #41
وارد اتاق شدم. شال را از روی شانهام کنار زدم و پشت میز نشستم. کامپیوتر را روشن کردم. ایمیلم بالا آمد و دو مقالهٔ جدید دانلود شد. یکیشان را باز کردم؛ ساده بود، ترجمهاش سخت نمیشد. اما جملهٔ دیشب هنوز مثل سایه پشت چشمم مانده بود:
«باید داروهام رو بخورم...»
نفسی آهسته بیرون دادم و برای شروع کار از جا بلند شدم. به سمت قفسهها رفتم. کتاب آبیرنگِ همیشگی را برداشتم؛ همان که تا چند روز پیش در کتابخانهٔ آدانا هم از آن استفاده میکردم. حالا یک کتابخانهٔ کوچک در اتاقم داشتم و همین دلگرمکننده بود. اما همینکه برگشتم سمت میز، فهمیدم به یک کتاب دیگر هم نیاز دارم. دوباره به سمت قفسهها رفتم. در نیمهباز شد. هاله سرش را داخل آورد و با یک فنجون چای وارد شد.
- موگه... مزاحم نمیشم.
- نه...
«باید داروهام رو بخورم...»
نفسی آهسته بیرون دادم و برای شروع کار از جا بلند شدم. به سمت قفسهها رفتم. کتاب آبیرنگِ همیشگی را برداشتم؛ همان که تا چند روز پیش در کتابخانهٔ آدانا هم از آن استفاده میکردم. حالا یک کتابخانهٔ کوچک در اتاقم داشتم و همین دلگرمکننده بود. اما همینکه برگشتم سمت میز، فهمیدم به یک کتاب دیگر هم نیاز دارم. دوباره به سمت قفسهها رفتم. در نیمهباز شد. هاله سرش را داخل آورد و با یک فنجون چای وارد شد.
- موگه... مزاحم نمیشم.
- نه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش