• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان پنج فصل و تو | بریسکا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 34
  • بازدیدها بازدیدها 920
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #11
- سلام عزیزم. آره، لطفاً یه قهوه ترک، با دارچین. و اگه اون کیک پرتقالی هنوز هست…
- هست. تازه آوردیم.
- عالیه. ممنونم.
زینب رفت. رایان گفت:
- علی هنوز نیومده. ولی میاد.
سرم را تکان دادم.
- می‌دونم.
و حالا وقتش بود. برای امضا. برای روبه‌رو شدن. برای این‌که بفهمم، بعد از این‌همه سال، هنوز می‌شود از نو شروع کرد یا نه. چند لحظه سکوت بین‌مان نشست. رایان به فنجانش نگاه می‌کرد. چشم‌های آبی‌اش آرام بودند، بی‌پرسش. موهای خرمایی‌اش با دقتی بی‌صدا به یک‌سو شانه شده بود. ته‌ریشش مرتب بود، مثل کسی که هر صبح با نظم از خواب بیدار می‌شود. بلندبالا بود، با شانه‌هایی باز و حرکاتی نرم و مطمئن. چهره‌اش روشن و گرم بود، مثل ظهرهای آفتابی آدانا. من به بخار پنجره نگاه می‌کردم. و بعد، صدای در آمد. آرام،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Bahar1400

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #12
- قرارداد رو خوندم. چیز خاصی نیست. فقط باید امضا بشه.
رایان گفت:
- خب، پس بسم‌الله.
ب
عد با شیطنت اضافه کرد:
- البته اگه موگه هنوز نخواد بند «حق پشیمونی» رو اضافه کنه!
لبخند زدم. نه به شوخی‌اش. به این‌که هنوز بلد بود، چطور فضا را از فروپاشی نجات بدهد. علی گفت:
- اگر آماده‌ای، شروع کنیم.
نگاهش کردم. نه سرد بود، نه گرم. چیزی میان این دو، شبیه کسی که آمده کاری را تمام کند، نه چیزی را شروع. برگه‌ها را جلویم گذاشت؛ مرتب، صاف، با گوشه‌هایی دقیق، مثل خودش. خودکار را برداشت، درِ آبی‌اش را باز کرد، و گذاشت کنار دستم. حرکاتش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #13
رایان گفت:
- می‌خوای برسونمت؟
لبخند زدم.
- نه... با ماشین اومدم.
علی چیزی نگفت. فقط سرش را کمی تکان داد. نه برای خداحافظی. برای چیزی شبیه احترام. به سمت در رفتم. ایستادم. برگشتم. نگاه‌شان کردم. رایان داشت فنجان‌ها را جمع می‌کرد. نه از سر وظیفه. از سر مراقبت. از آن جنس آدم‌ها بود که وقتی نمی‌دانند چه بگویند، دست‌هایشان را مشغول می‌کنند. علی هنوز نشسته بود. با همان حالت. با همان سکوت. گفتم:
- مراقب خودتون باشین.
در را بستم. آرام. نه با خشم، نه با عجله. با دستی که سبک‌تر از همیشه بود. هوا سرد شده بود. بادی نازک از لای یقه‌ام گذشت و نشست پشت استخوانم. ریموت را از جیبم درآوردم. دکمه را زدم. صدای قفل، مثل نقطه‌ی پایان. در ماشین را باز کردم. نشستم. در را بستم. صدایش نرم بود. بی‌صدا، اما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #14
***
موگه
در ماشین نشسته بودم. فرمان را گرفته بودم، اما هنوز نرفته بودم. رادیو روشن بود، صدای مردی از بارش‌های هفته‌ی آینده می‌گفت. آهنگ‌ها را مدت‌هاست خاموش کرده‌ام. می‌ترسم یک نت، یک واژه، چیزی را بیدار کند که دیگر توان بیداری‌اش را ندارم. ترجیح می‌دهم صدای بخاری ماشین را بشنوم. و صدای خودم، که در سکوت، می‌پرسد:
«حالا کجا؟»
راندم. خیابان‌ها خلوت بودند. آدانا، در خودش جمع شده بود، مثل من. رسیدم به پل سیهان. پارک کردم. پیاده شدم. باد، موهایم را به‌هم ریخت. دست‌هایم را در جیبم فرو بردم. نه برای گرما، برای این‌که چیزی را نگه دارم، که نریزد. ایستادم روی پل. رود سیحان زیر پایم می‌گذشت. آرام، کشیده، مثل جمله‌ای ناتمام. آن‌سوی رود، گنبد مسجد سابانجی زیر آفتاب بی‌رمق پیدا بود. شش مناره‌اش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #15
صندلی هنوز گرم بود، از آفتاب کم‌رمق ظهر. استارت زدم. صدای موتور، آرام و یکنواخت، مثل نفس کشیدن کسی که تازه از گریه برگشته. رادیو روشن بود. صدای مردی می‌گفت:
«بارش‌ها از فردا در نواحی جنوبی کشور آغاز می‌شود…»

اما من فقط صدای بخاری ماشین را می‌شنیدم. و صدای خودم، که در سکوت، می‌پرسید:
«حالا کجا؟»
جوابش را می‌دانستم. مهد کودک.
نه برای دیدن نمایش. برای دیدن گلی.
برای دیدن خودم... در چشم‌هایش. فرمان را چرخاندم. خیابان‌ها خلوت بودند. آدانا در زمستان، ساکت بود و در خودش فرو رفته، مثل من. از کنار نانوایی گذشتم. بوی نان تازه، مثل خاطره‌ای که هنوز گرم است، پیچید در هوا. دلم خواست بایستم، نانی بخرم، با پنیر و سبزی. اما نای ایستادن نداشتم. فقط راندم. مثل کسی که اگر بایستد، دیگر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #16
لبخند زد. نه از جنس شادی. از جنس اطمینان. انگار می‌گفت:
«من می‌دونم شما هنوز اون‌جایین. حتی اگه با هم حرف نزنید.»
- من برگم. می‌رقصم. می‌لرزم. می‌افتم.
ولی اگه بیفتم، درخت هنوز هست. چون ریشه داره.
سکوت شد؛ فقط صدای نفس‌های بچه‌ها مانده بود و وزش آرام بادی که از لای پنجره می‌گذشت… و بعد، همه با هم، آرام و هماهنگ گفتند:
- ما با همیم. ما درختیم. ما می‌مانیم.
تشویق بلند شد. مربی دست زد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #17
- خاله موگه؟
- جانم؟
- امضا کردی؟
- آره، عزیزم.
- امشبم می‌تونم پیش بابا بخوابم؟
- اگه بخوای، آره. ولی اول سوپمو بخور.
علی گفت:
- منم سوپ دوست دارم.
گلی خندید:
- ولی تو پنیر دوست نداری.
- آره. ولی اگه تو درستش کنی، می‌خورم.
من چیزی نگفتم. فقط به آینه نگاه کردم.
به دست‌های گلی، که حالا به صندلی جلو تکیه داده بود. به چشم‌هایی که از آینه، گاهی به من، گاهی به علی نگاه می‌کردند. نه برای قضاوت. نه برای امید. فقط برای این‌که مطمئن شود هنوز آن‌جاییم. هنوز با اوییم. و در دل گفتم:
از روزی که گلی به دنیا آمد، مهناز رفت.
من و مامان ماندیم. با نوزادی در آغوش، و مردی که نمی‌توانستم نگاهش کنم. نه از اندوه. نه از ترس. از چیزی که بین‌مان افتاده بود، مثل برگ. بی‌صدا. بی‌وزن. اما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #18
علی گفت، با لبخندی که زود محو شد:
- اگه بخوای، منم می‌تونم باد باشم.
گلی گفت:
- بیای، ولی نندازی‌م!
مادرم از آشپزخانه:
- سوپ آماده‌ست. بیاید بخورید تا سرد نشده.
بعد، همان‌طور که درِ قابلمه را می‌گذاشت، گفت:
- شنیدم قرارداد شرکت بسته شده... مبارک باشه.
نه با ذوق، نه سرد. تبریکی کوتاه، اما پر از معنا. انگار می‌گفت:
«حواسم هست. می‌بینم.»
علی گفت:
- بله. امروز صبح امضا شد.
مادرم چیزی نگفت. فقط قاشق را در قابلمه چرخاند. صدای بخار، آرام، در فضا پیچید. گلی دوید. علی بلند شد. من ماندم. نگاهم به تلویزیون بود. به تصویر بی‌صدا. پرنده‌ای در مه، از شاخه‌ای بلند پرید. و بعد، بی‌هوا گفتم:
- دنیز زنگ زد.
مادرم نپرسید. فقط مکث کرد. علی برگشت:
- کی؟
- امروز. گفت فردا عصر می‌رسن آدانا.
هیچ‌کس چیزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #19
کسی نگفت «نوش جان». ولی همه خوردیم. مثل وقتایی که دل آدم‌ها پُره، اما هنوز دلشون می‌خواد کنار هم باشن. وسط خوردن، علی گفت:
- راستی… هر وقت خواستی، بیا شرکت.
مکث کرد. بعد، بی‌آن‌که نگاهم کند، گفت:
- به بچه‌ها می‌گم اتاقت رو آماده کنن.
قاشقم را در سوپ چرخاندم. چیزی نگفتم، فقط کمی سر تکان دادم. مادرم چیزی نگفت. ولی نگاهش، از بالای لیوان، نشست روی صورتم. نه تعجب، نه تأیید. فقط دانستن. آن دانستنی که آدم را بی‌پناه می‌کند. بعد از شام، گلی خمیازه کشید. مادرم گفت:
- برو لباس عوض کن، عزیزم.
گلی گفت:
- امشب می‌خوام با بابا بخوابم.
علی گفت:
- باشه عزیزم، مثل همیشه در اتاقت.
گلی دوید. من ظرف‌ها را جمع کردم. مادرم کمک نکرد. فقط نشست، همان‌طور که با دست‌هایش بی‌هدف لبه‌ی روسری‌اش را صاف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #20
صبح، نور از لای پرده‌ها گذشته بود. ساعت، ده و نیم را نشان می‌داد. خانه ساکت بود؛ نه صدای گلی، نه صدای تلویزیون. بلند شدم. پتو هنوز گرم بود، ولی هوا نه. در راهرو، بوی پیاز داغ پیچیده بود، آن بوی آشنا که همیشه زودتر از هر صدایی می‌رسید. مادرم، پشت به من، کنار اجاق ایستاده بود. روسری‌اش را محکم بسته بود. دست‌هایش، آرام و بی‌شتاب، گوشت را هم می‌زدند. سلام کردم.
لبخند زد، جواب داد. دستش را لحظه‌ای از روی قاشق برداشت، گذاشت روی پشتم،
بعد دوباره برگشت سر هم‌زدن. گونه‌اش را بوسیدم و پرسیدم:
- گلی کو؟
گفت:
- علی بردش مهد.
بعد، انگار چیزی یادش آمده باشد، اضافه کرد:
- امروز جلسه داشت، باید زود می‌رفت.
با خودم گفتم:
از وقتی فوق‌لیسانس اقتصاد با گرایش مدیریت گرفت، انگار همیشه یه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا