- تاریخ ثبتنام
- 6/8/20
- ارسالیها
- 341
- پسندها
- 1,888
- امتیازها
- 11,933
- مدالها
- 12
- نویسنده موضوع
- #11
- سلام عزیزم. آره، لطفاً یه قهوه ترک، با دارچین. و اگه اون کیک پرتقالی هنوز هست…
- هست. تازه آوردیم.
- عالیه. ممنونم.
زینب رفت. رایان گفت:
- علی هنوز نیومده. ولی میاد.
سرم را تکان دادم.
- میدونم.
و حالا وقتش بود. برای امضا. برای روبهرو شدن. برای اینکه بفهمم، بعد از اینهمه سال، هنوز میشود از نو شروع کرد یا نه. چند لحظه سکوت بینمان نشست. رایان به فنجانش نگاه میکرد. چشمهای آبیاش آرام بودند، بیپرسش. موهای خرماییاش با دقتی بیصدا به یکسو شانه شده بود. تهریشش مرتب بود، مثل کسی که هر صبح با نظم از خواب بیدار میشود. بلندبالا بود، با شانههایی باز و حرکاتی نرم و مطمئن. چهرهاش روشن و گرم بود، مثل ظهرهای آفتابی آدانا. من به بخار پنجره نگاه میکردم. و بعد، صدای در آمد. آرام،...
- هست. تازه آوردیم.
- عالیه. ممنونم.
زینب رفت. رایان گفت:
- علی هنوز نیومده. ولی میاد.
سرم را تکان دادم.
- میدونم.
و حالا وقتش بود. برای امضا. برای روبهرو شدن. برای اینکه بفهمم، بعد از اینهمه سال، هنوز میشود از نو شروع کرد یا نه. چند لحظه سکوت بینمان نشست. رایان به فنجانش نگاه میکرد. چشمهای آبیاش آرام بودند، بیپرسش. موهای خرماییاش با دقتی بیصدا به یکسو شانه شده بود. تهریشش مرتب بود، مثل کسی که هر صبح با نظم از خواب بیدار میشود. بلندبالا بود، با شانههایی باز و حرکاتی نرم و مطمئن. چهرهاش روشن و گرم بود، مثل ظهرهای آفتابی آدانا. من به بخار پنجره نگاه میکردم. و بعد، صدای در آمد. آرام،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش