• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آی‌دی: مرده‌نشین | رأیا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Raiya
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 126
  • بازدیدها بازدیدها 2,482
  • کاربران تگ شده هیچ

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #61
و پس از ناهار معلوم شد منظورش یک میکاپ کامل با وسایل مهدیه است! اسباب‌بازی خوبی محسوب می‌شدم، نه؟
به هر حال من از موقعیت ناراضی نبودم! این که همه اطرافم بخندند، راحت و بدون معذب بودن، دوستش داشتم.
این که یک بچه با موهایم بازی می‌کرد، با دست‌های کوچولو موچولوتری نسبت به ایمان... جوجه تیغی طلایی بودن، آن‌قدر هم بد نبود.
محمدمهدی در حالی که اشک گوشه‌ی چشمش را برمی‌داشت، به زور میان خنده گفت:
- وای خدا... چه جوجه تیغی نمکی!.. اخ...
هستی، با عصبانیت ابروهایش را درهم کشید، بالای سرم دست‌هایش را به کمر زد و جدی غرید:
- جوجه تیغی نه... قو! دارم عین قو خوشگلش می‌کنم.
تک ابرویم بالا پرید؛ حالا چرا قو؟! و این که... کدام قویی روی سرش چهل‌گیس دارد؟! بعضی وقت‌ها درک کردن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #62
بومب! انفجار دوم رخ داد... مهدیه صورتش را در کوسن مبل فرو کرد تا صدای خنده‌اش بلند نشود، محمدمهدی قهقهه‌اش را از سر گرفت و ایمان همراهی‌اش کرد.
محمدمهدی دلش را گرفته بود و بچه‌گانه پا به زمین می‌کوبید؛ حتی من هم از تغییر ناگهانی‌شان جا خورده، با ابروهای بالا پریده خشک شده بودم اما هستی کاملا بی تفاوت، دست‌هایم را از روی کمرش پس زد، تالاپ پایین پرید و این بار با آینه جیبی مهدیه برگشت.
با ذوق گفت:
- بیا ببین چه خوشگلت کردم!
آینه را از دستش گرفتم و... یکی پیدا شد که کمرم را بشکند. پلک چشم چپم عصبی پرید.
خوشگل؟! این یک گریم حرفه‌ای برای بازی در اتاق فرار بود!
موهای جوجه تیغی، پوستی با چنان حجمی از کرم که شبیه عروسک چینی شده بود، لب‌هایی که به لطف خط لبخند پررنگ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #63
هستی از پشت ایمان سرک کشید. مظلومانه لب غنچه کرد و گفت:
- من قدم کوتاهه، نمی‌شینی خداحافظی کنیم؟
تک ابرویی بالا انداختم. دست‌هایمان که به هم می‌رسیدند اما با این وجود، محض دلخوشی به قول محمدمهدی هستی السلطنه، دو زانو نشستم.
پیش از آمدن، گریم تاریخی هستی از صورتم را پاک کرده بودم.
هستی از پشت ایمان بیرون آمد. دستم را به سمتش گرفتم که دست بدهیم اما هستی، بی‌توجه از کنار دستم رد شد و تا بپرسم چرا، روی پنجه‌ی پاهایش بلند شد، دست‌های کوچکش را دور گردنم انداخت و لب‌هایش، روی گونه‌ام نشستند.
دختر کوچولو، صورتم را بوسید!
- ممنون قویی!
حس خوبی داشت، مهربانی‌ گرمی بود و در عین حال چشم‌هایم گرد شدند. توقعش را نداشتم. مات شدم. شبیه ضربه بود؛ یک ضربه‌ی محکم، درست وسط مغزم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #64
حس کردم صورتم شبیه علامت سوال شد. چشم‌هایم ریز شدند. دخترکش؟! یعنی چه؟! البته معنای جذاب را می‌فهمیدم و هنوز هم... مجبور بود در حالی که دلقک‌وار از گردنم آویزان بود، این‌گونه تعریف کند؟
- بیا پایین...
اصلا در این دنیا نبود. من را به چپ خودش هم نمی‌گرفت. گردنم که راه نفس کشیدنم نبود، کمرم که استخوان‌هایش فلزی بودند، پوستم هم خمیر بهینه شده برای کش آمدن بود و موهایم طناب طناب‌بازی... همین‌قدر آدم حسابم نمی‌کرد!
سرخوش با خودش حرف می‌زد:
- باید چندتا عکس خندون ازت بگیرم هر وقت کارم پیش کسی گیر افتاد، با اون‌ها مخش رو بزنم؛ حداقل وقتی شکایت کرد، پای خودم گیر نمی‌کنه...
خنده‌ی شیطانی پایانی‌اش واقعا به وجنات حضرت عالی می‌آمد.
گوشش که بدهکار نبود، سعی کردم به زور از روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #65
- یه لحظه وایسید؛ همین چند دقیقه پیش هم گفتی می‌خوای از عکسم برای مخ‌زنی استفاده کنی اما مخ‌زنی یعنی چی؟ واقعا که منظورت ترکوندن سر کسی نیست؟!
یک لحظه گویا زمان بایستد، دوتایی خشکشان زد. سرهایشان ربات‌وار و با چشم‌های گرد شده به سمتم برگشتند. ناباورانه نگاهم می‌کردند.
کمی طول کشید تا محمدمهدی از بهت بیرون آمد و با تأسف دستی به پیشانی‌اش کوبید.
- به صورت کلی می‌دونستم هیچ وقت توی جمع نبودی، چه برسه به جمع خرابش ولی این درجه‌ی عرفانت رو نشناخته بودم!
من آدم خوش مشربی محسوب نمی‌شدم. چندان علاقه‌ای هم به صحبت‌های غیرکاری و غیرآکادمیک نداشتم و تا حالا هم همچین اصطلاحی را در هیچ تخصصی نشنیده بودم، اصطلاحات بچه‌ها را هم چون معمولا دوست داشتم حرف‌هایشان را حتی شده از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #66
تک ابرویی بالا پراندم. شاید برای اولین بار، به صورت متفاوتی نسبت به گذشته‌ی مامان کنجکاو شده بودم؛ چرا باید آن شخص به اصطلاح شاه‌سم را می‌شناخت که این مدارک را برایش پنهان کند؟ چرا اصلا این مدارک پنهان شدند؟ چرا هیچ وقت، هیچ‌کس از آن‌ها استفاده نکرد؟ دکوری که نبودند!
دیگر یک جا نبود، هزاران نقطه داشتند می‌لنگیدند.
با این وجود، در لحظه سوالاتم را نپرسیدم. ترجیح دادم ابتدا مدارک را برانداز کنم. اگر خلاف سبک این آدم قاچاق کالا بود، سنگین‌ترین خلافش چه بود؟ تا کجا پیش می‌رفت؟ چرا پس از بیست و سه سال از مرگ مامان، فیلش یاد هندوستان کرده بود و دنبال من می‌گشت؟ صرفا چون حالا بزرگ شده بودم و شاید خطرناک‌تر به نظر می‌رسیدم؟
با راهنمایی‌های کامل محمدمهدی، مدارک که بیشتر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #67
محمدمهدی، پوشه‌ی بعدی را پیش کشید و با خنده گفت:
- این هم مدارک به قول مهدیه کلیشه‌ترین نوع قاچاق؛ قاچاق مواد مخدر و روان‌گردان، اعم از سنتی و صنعتیه...
شارایل، کارنامه‌ی واقعا درخشانی در خلاف داشت؛ ارتباط با بزرگان تولید کننده‌ی افغانستان، داشتن آزمایشگاه‌های شخصی تولید مواد مخدر صنعتی و روان‌گردان در کشورهای افغانستان، پاکستان و به صورت پرتی ترکیه... در حالی که هیچ آزمایشگاهی در خود ایران نبود!
عکس جابه‌جایی مواد، راه‌های مخفی، جاسازهایی که به عقل جن نمی‌رسید، لیست خرید و فروش عمده به واسطه‌ها... بازار پخش به ویژه عمده‌ی مواد مخدر را قرق کرده بود!
مهدیه با کنجکاوی، سریع‌تر از من و محمدمهدی پوشه‌ی بعدی را باز کرد. با دیدن اولین برگه‌اش، تک ابرویی بالا انداخت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #68
این از آن اطلاعاتی بود که تا چند دقیقه بعدش به سکوت نیاز باشد. باید می‌گفتم واو! واقعا واو... اما بیشتر، با چشم‌های ریز شده داشتم محمدمهدی را نگاه می‌کردم.
تمامی اسامی افرادی که نام برد، در مدارک آمده بودند؛ تا این‌جا مشکلی نبود اما هیچ کجای این مدارک، نام باندها به تصور پلیس، لقب روسا و اسم اصلی باند، همان به اصطلاح «اندیش» نیامده بود؛ پس محمدمهدی از کجا می‌دانست؟!
محمدمهدی در دعوا حرفه‌ای بود اما خیاطی هم می‌کرد! در مجموع، می‌توانستم بگویم به منشش درگیری در چنین خلاف بزرگی نمی‌آمد. در حقیقت آدم‌تر از زبانش بود.
جدا از این مسائل، تشرف خیلی خوبی روی مدارک داشت؛ چیزی بیشتر از یک بار خواندن دیروز بود. به نظر می‌رسید دست کم از پیش اطلاعات کلی‌ای از محتوای مدارک داشته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #69
این بار، من در صورتش براق شدم.
- حتی فکرش هم نکن! من اگه می‌دونستم تو مدارک رو پیدا کردی که همون دیشب یک‌راست بعد از رسوندن بچه‌ها از این‌جا می‌رفتیم و در ضمن، اگه قربانی این ماجرا منم که ترتیب مدارکم من می‌دم!
محمدمهدی غرید:
- دقیقا چون قربانی ماجرا تویی، باید این‌جا بمونی. بیشتر از همه تو توی خطری! امن‌ترین جا برای تو همین‌جاست... شارایل انقدر هم احمق نیست که فقط برای کشتن تو، سر و صدای تخریب همچین ساختمون محکمی رو در بیاره.
به گمانم صورت من هم از عصبانیت سرخ شده بود. بازدمی که به پشت لبم می‌خورد، داغ بود. از دست بی‌احتیاطی و زبان نفهمی محمدمهدی، می‌خواستم سر به همین جنگل بگذارم.
- قربانی منم، نه چون فقط نیک‌آیین آشوب‌گشتم، چون اون خطر فاش شدن مدارک رو از من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #70
یکی دیگر از اصول یک توافق موفق، گرفتن دست پیش بود؛ پس قبل از محمدمهدی گفتم:
- این‌جا نمی‌مونم و یه گوشه هم نمی‌شینم که همه‌ی کارها رو تو بخوای بکنی؛ با این وجود، اگه اقدام محافظتی دیگه‌ای غیر از این‌جا موندن مدنظرته، می‌تونم روش فکر کنم!
دهان محمدمهدی رسما باز ماند. مکث کرد. لب‌هایش را روی هم فشرد و با بستن چشم‌هایش، گوشه‌های سرش را مالش داد. فکر کنم به فرصتی برای فکر کردن نیاز داشت.
دیروز همه چیز ختم به خیر شد، حتی خندیدم، حس با مامان خندیدن یادم آمد و شاید... برای همین ماندن در این خانه برایم سخت‌تر شده بود؛ من و مامان خندیده بودیم، گوشه گوشه‌ی خانه...
رنگی که به خاطراتم پاشیده شده بود، شبیه شمشیر دو لبه، به دلم می‌نشست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 9)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا