• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آی‌دی: مرده‌نشین | رأیا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Raiya
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 126
  • بازدیدها بازدیدها 2,482
  • کاربران تگ شده هیچ

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #51
وقتی چشم‌هایش باز شدند، التماس کرد:
- یه فرصت بهم بده، یه فرصت... من... من...
سردرگم چشم‌هایش را در حدقه چرخاند. لب‌هایش را زبان زد اما وقتی نگاهش به چشم‌هایم برگشت، ثباتش را به دست آورده بود. لبخند زد. مطمئن گفت:
- با هم می‌ریم دنبال بچه‌ها، پیدا می‌شن، صحیح و سالم و بعد، تو دیگه از مرگت حرف نمی‌زنی! باشه؟ خواهش می‌کنم...
تمام حال خوب و لبخند محمدمهدی، اطمینان بدون دلیل و امیدواری ته چشم‌هایش دروغ بودند؛ یک پوسته‌ی پوشالی... دست‌هایش هنوز سرد بودند؛ از انتهای کف دستش که به صورتم گرفته بود، احساس می‌کردم.
نمی‌فهمیدم؛ چرا محمدمهدی اصرار به زنده ماندنم داشت؟ مردنم روی او تاثیری نمی‌گذاشت، غریبه بودیم و باید غریبه می‌ماندیم.
نفس عمیقی کشیدم. پس زدن دست‌های محمدمهدی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #52
تک ابرویم بالا پرید. دسته‌ی بیل؟ برای چه می‌خواست؟ کنار گاری زانو زد. از جیبش چاقوی جیبی جمع و جوری بیرون آورد که انگار پیچ‌گوشتی هم داشت. طراحی‌اش جالب به نظر می‌رسید.
از همراه داشتن چاقوی جیبی‌اش خیلی تعجب نکردم؛ با آن رویی که از محمدمهدی در دعوا دیدم، خونسردی، حرفه‌ای بودنش و این که سابقا جوری حرف زده بود گویی سابقه‌ی تعقیب و گریز زیادی دارد، مطمئن شده بودم فراتر از بلد بودن هنرهای رزمی، تجربه‌ی زیادی در دعواهای خیابانی هم دارد؛ برخلاف ظاهر شیک و معقولش... کوچک‌ترین جای زخمی هم نداشت.
خب... قطعا یک آدم عادی خبر نمی‌داشت یک مجرم کله گنده دنبال من است!
نگاه دیگری به الله زنجیر انداختم و رو به مهدیه که کنارم ایستادم بود، گفتم:
- این ماجرا که تموم شد، بهت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #53
سن کمشان نگرانی‌ام را بیشتر می‌کند، حتی نوجوان هم نیستند. دست‌هایم روی ران‌هایم مشت می‌شوند. دوباره به الله زنجیر نگاهی می‌اندازم؛ ای کاش سالم باشند!
محمدمهدی احتمالا اطلاعاتشان را از همان مرد جوانی که پا روی سینه‌اش گذاشته بود، گرفته بود.
سرم را برای دیدن محمدمهدی چرخاندم که سریع اعتراض کرد:
- ا ا ا! چرا تکون می‌خوری؟ بد چسبیده شد...
با این وجود به اعتراضش توجهی نکردم! نگاهم روی درختی که از کنار محمدمهدی می‌دیدم، مانده بود؛ درختی با تنه‌ی پهن و شاخه‌های منحنی‌ در دو طرف... شبیه خرسی که دست‌هایش را به ژست بدن‌سازان برای نشان دادن بازوهایش بالا برده و برگ‌های درخت، چون کلاهی بر سرش نشسته‌اند.
دیده بودم گاهی بچه‌های مهد سر این که ابرهای آسمان شبیه چه چیزی هستند،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #54
- نمی‌دونم چرا این نحسی، فقط خودم رو نمی‌گیره.
محمدمهدی زیر بغلم را گرفت و به سمت یک درخت راه‌نمایی‌ام کرد. بدنم سست شده بود. از درون داغ کرده بودم. روحم تب داشت، مریضی‌اش عود کرده بود.
- گفتم این‌جوری نگو... یه کم استراحت کن، احتمالا ضعف...
- هستی، هستی بیدار شو!
با صدای پسرانه‌ی نسبتا بلندی، یک لحظه هر دو خشکمان زد. نگاهمان به جهت صدا کشیده شد. اصلا نفهمیدم چه شد، چگونه از کنار محمدمهدی گذشتم و با آن وضعیت، به سمت آن صدا دویدم.
دیدم و همان‌جا که بچه‌ها را دیدم، روی زمین افتادم؛ قلبم دیوانه‌وار می‌تپید. چشم‌هایم برای چک کردن وضعیتشان، حتی می‌خواستند از حدقه بیرون بپرند.
پسرک، ایمان، داشت هستی را که خوابیده بود، بیدار می‌کرد و هستی، غرهای نامفهوم می‌زد. سر تا پای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #55
- برای همینه که می‌گم تو باید...
- من می‌خوام برگردم پیش مهدیه...
همین که خطر را احساس کردم و برای گرفتن پایش خیز برداشتم، دوید؛ در حال دویدنش رو برگرداند، همان‌قدر بی‌خیال خندید و بی‌صدا لب زد:
- راه رو بلدم... خوش‌بگذره!
مات، با چشم‌های درشت شده رفتنش را نگاه کردم. دستم به دنبالش مشت شد. برای اولین بار، عمیقا دلم می‌خواست کتکش بزنم. دندان‌هایم را روی هم می‌ساییدم. من که گفتم بچه‌ها از من می‌ترسند، به قول خود مشکوکش زندگی‌ام هم کرده بود... لعنت بهت، محمدمهدی!
اگر واقعا به خاطر نگرانی برای مهدیه بود، انقدر حرصم نمی‌گرفت. مهدیه باید خیلی وقت پیش به ویلا می‌رسید. شاید اذیت شده بود اما جای نگرانی نداشت، نه وقتی رسیده بود و کمکی برای راه رفتن دیگر نمی‌خواست.
و آن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #56
محمدمهدی چه گفته بود؟ آه... تهدید بدون حرف، تعبیر مناسبی بود.
با این وجود نمی‌توانستم بچه‌ها را رها کنم. محمدمهدی نباید می‌رفت و شکستن من، برای خودم بود. هیچ وقت تا این‌جا پیش نرفته بودم، همیشه بچه‌ها را رها می‌کردم، چرا الکی با ماندنم آن‌ها را بترسانم؟ اما این بار، مجبور بودم.
روی زمین زانو زدم. هستی گریه می‌کرد، ایمان گیج شده بود و هر دو از سرما می‌لرزیدند.
دستم را بالا بردم. موهای لخت بورم را در صورتم پخش کردم. روی چشم‌هایم را کماکان پوشاندند.
- این‌جوری، بهتره؟ من نمی‌خوام هیولا باشم، من بچه‌ها رو دوست دارم. گمتون نمی‌کنم، کمکتون می‌کنم پیدا بشید‌؛ پس می‌شه بیاین جلوتر؟
ایمان خیره نگاهم می‌کرد. هستی گریه‌اش را خورد. جای شکر داشت. بینی‌اش را بالا کشید و با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #57
ایمان، بیشتر شبیه آن پیرزن بود؛ همان موهای مشکی فرفری و پوست گندمی را داشت.
در حال رفتن به سمت ویلا پرسیدم:
- خب... چی شد که اومدین جنگل؟ نمی‌دونستین خطرناکه؟
احتمالا فهمیده بودند کاری که کردند، چه‌قدر خطرناک بوده؛ با این وجود باید به کارشان فکر می‌کردند و به یک نتیجه‌گیری درست و واضح می‌رسیدند. وظیفه‌ی یک بزرگ‌تر بود که راهنمایی‌شان کند.
واکنش ایمان بیش از تصورم بود. با صورت درهم دست به سینه زد و گفت:
- ما اصلا نمی‌خواستیم بیایم این طرف، فقط می‌خواستم یه لحظه اون ماشین عجیبه رو ببینم که یهو هستی دوید توی جنگل، مجبور شدم دنبالش بیام.
با نگاه عصبانی و صورت اخمویی ادامه داد:
- هستی گفت یه ماشین اسباب‌بازی دیده که یه عروسک باربی روش سواره ولی اصلا ماشین اسباب‌بازی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #58
هم‌زمان با خنده رو به هستی گفت:
- چه خوشگل خانمی! سلام عزیزم...
هستی با تعجب بالاخره نگاهش را از ساختمان گرفت و به مهدیه داد. انگار یک بار فریب خوردن برای ورود به جنگل هنوز پایش سنگین افتاده بود که ابروهایش را درهم کشید و لب‌هایش را غنچه کرد.
- تو هم می‌خوای گولم بزنی؟ من الان گلی‌م، خودم می‌دونم‌ خوشگل نیستم.
محمدمهدی از حاضر جوابی هستی دستی جلوی دهانش گرفت و ریز خندید که چشم غره‌ای رفتم.
مهدیه لپ هستی را کشید و در حالی که دست‌کلید عروسکی‌اش که بالاخره موفق شده بود در کیفش پیدا کند را جلوی هستی تاب می‌داد، گفت:
- هستی خانم گلی‌ش هم خوشگله؛ با من میای حموم خوشگل‌تر بشی برگردیم پیش مامانی؟
هستی مات پلک زد. دوباره عقب کشید.
- ولی مامانم گفته پیش غریبه‌ها اصلا اصلا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #59
با تأسف دستی روی پیشانی‌ام گذاشتم و در حمام را بستم. نگاهی به ایمان بلا تکلیف انداختم.
معذب، دستی روی صورتم کشیدم و پرسیدم:
- می‌تونی لباس‌هات رو بیرون بیاری؟
با سری که تا جای ممکن در گردنش فرو رفته بود، آهسته گفت:
- بله.
- پس... پس من دمای آب رو تنظیم می‌کنم.
آستین‌هایم را تا آرنج و پاچه‌های شلوارم را تا زانو بالا زدم. خودم هم نیاز به حمام داشتم اما تصمیم گرفتم بعد از بیرون دادن ایمان، لباس‌هایم را در بیاورم؛ احتمالا معذب می‌شد و درستش هم نبود.
در حالی که ایمان لباس‌هایش را در می‌آورد، تمام تلاشم را کردم دمای معقولی از آب به دست بیاورم.
از ایمان خواستم با دست، کوتاه دمای آب را چک کند و وقتی گفت:
- خوبه!
راحت‌ترین نفس عمرم را کشیدم. اولین بار بود احساسش می‌کردم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #60
این احساس... بعید می‌دانستم دوباره تجربه‌اش کنم؛ با این حال... راضی بودم که پس از تجربه‌اش می‌میرم. حالا که درکش کرده بودم، می‌فهمیدم زیادی دردناک بود که بدون فهمیدنش بمیرم.
عقب کشیدم. خوش‌بختانه به نظر نمی‌رسید از کارم ترسیده باشد. فقط کمی خجالت زده شده بود.
در حالی که به نوازش سرش ادامه می‌دادم، گفتم:
- نیازی نیست شبیه من باشی، تو همین الانش هم فرشته‌ی مردی بالامقام‌تر از منی؛ من، باعث افتخارمه که دیدمت.
با صدای تق تق در، برگشتم. از گوشه‌ی چشم لبخند به زور کنترل شده‌ی ایمان را دیدم. خوب بود که حرف‌هایم را دوست داشت.
در را که باز کردم، محمدمهدی به نوبت حوله و لباس‌ها را داد که از چوب‌لباسی داخل حمام آویزان کنم.
با دیدن لباس و شلواری دقیقا اندازه‌ی ایمان،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 8)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا