- تاریخ ثبتنام
- 7/3/22
- ارسالیها
- 44
- پسندها
- 86
- امتیازها
- 103
- نویسنده موضوع
- #21
اما دیری نشده بود که یکی از سربازان متوجه او شد.
- آن مرد...!
سرباز به سوی او آمد و فریاد زد:
- تو کیستی؟ اینجا چه میخواهی؟
ناجی همچنان بیحرکت ایستاده بود، تا وقتی که سرباز در یکقدمیاش رسید و با خشم دست بر سینهاش کوبید. ناگهان، ناجی دست او را گرفت و با چرخشی محکم، آرنجش را شکست. فریاد سرباز در هوا پیچید.
حالا همه متوجه ناجی شدند. دهها مرد و زن با سلاحهایشان به سویش یورش بردند.
و ناجی دیگر اختیاری نداشت.
نه فقط دفاع میکرد نه فقط حمله میکرد.
هر دستی سمتش دراز میشد شکسته میشد، هر شمشیری که به سمتش نشانه میرفت بدن صاحبش را میبرید؛ گویی ک او در برابر عروسکهایی چوبی میجنگید، نه انسانهای واقعی.
و لحظهای بعد همه شهر در مقابل او قرار داشت. مرد و زن، پیر و جوان، همه با چوبی، چاقوی،...
- آن مرد...!
سرباز به سوی او آمد و فریاد زد:
- تو کیستی؟ اینجا چه میخواهی؟
ناجی همچنان بیحرکت ایستاده بود، تا وقتی که سرباز در یکقدمیاش رسید و با خشم دست بر سینهاش کوبید. ناگهان، ناجی دست او را گرفت و با چرخشی محکم، آرنجش را شکست. فریاد سرباز در هوا پیچید.
حالا همه متوجه ناجی شدند. دهها مرد و زن با سلاحهایشان به سویش یورش بردند.
و ناجی دیگر اختیاری نداشت.
نه فقط دفاع میکرد نه فقط حمله میکرد.
هر دستی سمتش دراز میشد شکسته میشد، هر شمشیری که به سمتش نشانه میرفت بدن صاحبش را میبرید؛ گویی ک او در برابر عروسکهایی چوبی میجنگید، نه انسانهای واقعی.
و لحظهای بعد همه شهر در مقابل او قرار داشت. مرد و زن، پیر و جوان، همه با چوبی، چاقوی،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.