• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

دلنوشته مجموعه دلنوشته حق میان تاریکی| ANGELICA کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع FROSTBITE
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 21
  • بازدیدها بازدیدها 157
  • کاربران تگ شده هیچ

FROSTBITE

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
17/9/25
ارسالی‌ها
229
پسندها
795
امتیازها
4,013
مدال‌ها
9
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
عنوان: حق میان تاریکی
نویسنده: یگانه.ب
ژانر: جنایی، اجتماعی، تراژدی
مقدمه:
بارون روی آسفالت خیس می‌خورد و صدای قطره‌ها توی سکوت خیابون می‌پیچید. من، تنها و بی‌پناه، بین سایه‌ها گیر کرده بودم؛ انگار دنیا تصمیم گرفته بود حقم رو ندیده بگیره. قلبم تند می‌زد و هر قدمم با لرز همراه بود. نگاه مردم، حرف‌های پشت سر، قوانین نانوشته… همه داشتن روی دوشم سنگینی می‌کردن.
اما یه چیزی هنوز روشن بود؛ یه جرقه کوچیک از حس عدالت که نمی‌خواست خاموش بشه.

(تذکر: این دلنوشته صرفاً بازتاب داستانی است و هرگونه موقعیت اجتماعی واقعی یا شخصیت‌های مشابه تنها برای انتقال حس و تجربه شخصیت داستان استفاده شده است. هدف نقد یا توهین به جامعه نیست.)
 
امضا : FROSTBITE

Viŏlet

پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
سطح
42
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
10,039
پسندها
45,403
امتیازها
96,873
مدال‌ها
48
  • مدیر
  • #2
•| بسم رب القلم |•
آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند...
1000058681.webp
نویسنده‌ی عزیز، بی‌نهایت خرسندیم که دلنوشته‌های زیبایتان را در انجمن «یک رمان» به اشتراک می‌گذارید.
خواهشمندیم پیش از پست‌گذاری و شروع دلنوشته‌، قوانین بخش «دلنوشته‌های کاربران» را به خوبی مطالعه بفرمایید.
***

قوانین بخش دلنوشته‌ی کاربران"
پس از گذشت حداقل ۲۰ پست از دل‌نوشته، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد دل‌نوشته بدهید. توجه داشته باشید که دل‌نوشته‌های تگ‌دار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Viŏlet

FROSTBITE

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
17/9/25
ارسالی‌ها
229
پسندها
795
امتیازها
4,013
مدال‌ها
9
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
امشب، از اون شب‌هایی که زودتر از همیشه توی دل تاریکی رفته بود.
چراغا کم‌سو و خیابون خیس از بارون
و من در خیال قابِ سیاه و سفید یک فیلم قدم می‌زدم.
هر قدمم برابر با بارش بود اما هیچ‌کس نبود کنارم
حس خوبی از این شب برای من وجود نداشت.
دلم شور می‌زد؛ نه از ترسِ تاریکی این کوچه
انگار امشب، شبِ من نیست.
توی این شهر بزرگ، من کوچک‌ترین نقطه‌اش بودم.
 
آخرین ویرایش
امضا : FROSTBITE

FROSTBITE

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
17/9/25
ارسالی‌ها
229
پسندها
795
امتیازها
4,013
مدال‌ها
9
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
شهر سرد بود.
هوا سرد بود، اما سردیِ نگاه‌ها حتی با دیوار فرق می‌کرد.
خیابون انگار کش اومده بود زیر پاهام.
چراغ‌ها کم‌سو بودن و سایه‌ها بزرگ‌تر از آدم‌ها.
صداها و همهمه‌ مردم برام نامفهوم بودن؛
سکوتی بعد از بوقِ تاکسی و بسته شدنِ درِ آن.
حسِ امنیت یه‌جایی بین این کوچه‌خیابون گیر کرده بود.
با هر قدمِ من، شهر می‌خواست ثابت کنه اینجا جای تو نیست.
دستام داخل جیب، مشت شده بود، همراهِ ضربانِ قلبِ تندم.
من، در این شهرِ بزرگ و در این خیابون، بین این مردم،
خیلی تنها بودم.
 
آخرین ویرایش
امضا : FROSTBITE

FROSTBITE

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
17/9/25
ارسالی‌ها
229
پسندها
795
امتیازها
4,013
مدال‌ها
9
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
یک‌دفعه، یه چیزی در درونم عوض شد.
نه صدایی، نه اتفاقی…
اما در دلم،
ترسی بی‌دعوت، مهمانِ وجودم شد؛
ترسی که قبل از هر فکری، به ذهنم هجوم آورد.
نفس‌هایم کوتاه شد و قلبم با ضربان‌های تند می‌کوبید؛
انگار می‌خواست از سینه‌م فرار کنه.
حس می‌کردم تنها راه نمی‌رم؛حتی اگه چیزی نمی‌دیدم،
سایه‌ها نزدیک‌تر، صداها بلندتر و خیابون‌ها تنگ‌تر شدن.
پاهام سست شده بود، اما مغزم فقط یه دستور می‌داد: برو.
ترس، مثل یه دستِ نامرئی، گلومو محکم گرفته بود و فشار می‌داد.
یه اتفاقِ مبهم توی وجودم افتاده بود.
فقط چند ثانیه…
چند ثانیۀ لعنتی که دیگه امن نبودن.
همون‌جا فهمیدم هیچ‌چیز، دیگه مثل قبل نمیشه.
 
آخرین ویرایش
امضا : FROSTBITE

FROSTBITE

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
17/9/25
ارسالی‌ها
229
پسندها
795
امتیازها
4,013
مدال‌ها
9
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
همه‌چیز بدون مقدمه اتفاق افتاد.
نه فرصتی برای فکر، نه وقتی برای فرار.
دست‌هایی غریبه از تاریکی بیرون اومدن
و دنیا یهو کوچیک شد.
صدام توی گلوم خفه موند و خیابون،
همون خیابونی که تا چند ثانیه پیش راه بود،
شد بن‌بست.
کشیده شدم؛
بی‌اختیار، بی‌صدا؛
انگار شهر تصمیم گرفته بود منو پس بزنه.
نه تقصیر من بود، نه انتخابم؛
فقط لحظه‌ای که فهمیدم دیگه اختیارم دستِ خودم نیست.
 
آخرین ویرایش
امضا : FROSTBITE

FROSTBITE

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
17/9/25
ارسالی‌ها
229
پسندها
795
امتیازها
4,013
مدال‌ها
9
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
همه‌چیز، ناگهان ریتمش را از دست داد.
زمان کند شده بود، صداها دور و تصویرها محو و مبهم بودند.
ذهنم پر بود، اما هیچ فکری سرِ جایش نبود.
می‌دیدم و می‌شنیدم، ولی انگار خودم آنجا نبودم.
بدنم سرد شده بود و مغزم مدام تکرار می‌کرد:
«این واقعی نیست… حتماً تموم میشه.»
اما نمی‌شد.
تموم نمیشد.
شوک، مثل مهِ غلیظ، همه‌چیز را بلعیده بود.
 
آخرین ویرایش
امضا : FROSTBITE

FROSTBITE

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
17/9/25
ارسالی‌ها
229
پسندها
795
امتیازها
4,013
مدال‌ها
9
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
همه‌چی سریع اتفاق افتاد.
نه، به تندی؛ انگار ذهنم… ایستاد.
صداها دور شدن و تصویرها کش اومدن،
و زمان، مثل یه نوارِ پاره، از وسط بریده شد.
نمی‌فهمیدم کجام؛
حتی نمی‌فهمیدم دستام چرا می‌لرزه، یا چرا صدام از گلوم بالا نمیاد.
سرم سنگین شده بود، فکرهام به‌هم ریخته؛
مثل اتاقی که چراغش خاموش شده باشه و تو مجبور باشی توش راه بری.
می‌خواستم مقاومت کنم، اما بدنم جلوتر از ذهنم فرمانِ تسلیم داده بود.
ترس، فقط ترسِ عادی نبود؛یه شوکِ عمیق بود
که از مغزم تا استخون‌هام پیش رفته بود.
اون‌جا بود که فهمیدم
آدم‌ها بعضی‌وقت‌ها
قبل از این‌که آسیب ببینند، اول از درون فرو می‌ریزند.
 
آخرین ویرایش
امضا : FROSTBITE

FROSTBITE

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
17/9/25
ارسالی‌ها
229
پسندها
795
امتیازها
4,013
مدال‌ها
9
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
بدنم انگار دیگه به من گوش نمی‌داد.
دست‌هام لرزش های خفیفی داشتن و پا‌هام سنگین شده بودن؛
ذهنم مدام زمزمه می‌کرد:
«برو… فرار کن»
اما بدنم پاسخی نمی‌داد.
میانِ خواستن و نتونستن،گیج و سردرگم مونده بودم.
فشارِ نامرئی، مثل وزنه‌ای سنگین به روی نفس‌هام نشسته بود.
آن بغضی که سراسیمه دربند دلم قندبسته بود.
 
آخرین ویرایش
امضا : FROSTBITE

FROSTBITE

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
17/9/25
ارسالی‌ها
229
پسندها
795
امتیازها
4,013
مدال‌ها
9
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
ترس و عقلم داشتن با هم می‌جنگیدن.
یک طرف، ذهنم فریاد می‌زد:
«فرار کن… هر طور شده فرار کن!»
طرف دیگه، آروم زمزمه می‌کرد:
«صبر کن… شاید یه راه پیدا بشه.»
هر ضربۀ قلبم، تیکه‌ای از وجودم رو می‌خورد.
می‌خواستم حرکت کنم، اما پا‌هام سنگین و بی‌جان بودن.
هر نفس، کشمکشی بود بین امید و وحشت؛
مثل موجی که می‌خواست من رو با خودش ببره، و هر تلاشی برای بیرون اومدن، شبیه دست‌وپنجه نرم کردن با خودِ تاریکی بود.
تصمیم گرفتن،حتی کوچک‌ترین حرکت،
مثل عبور از لبۀ تیغ، پر از ترس و خطر بود.
و من، میان ترس و بقا،
مثل پرنده‌ای با بال‌های شکسته، فقط می‌خواستم زنده بمونم.
 
آخرین ویرایش
امضا : FROSTBITE
عقب
بالا