- تاریخ ثبتنام
- 27/1/26
- ارسالیها
- 86
- پسندها
- 8
- امتیازها
- 98
- مدالها
- 1
- نویسنده موضوع
- #71
با ترس و دلهره رفتیم پشت عمارت که دیدم مانیا و دریا عر عر دارن میخندن
اصلا یک جوری میخندیدن که آدم به سالم بودن شون شک میکرد
یهو نگام افتاد به دست خونی شده مانیا که روی زمین کنار یک انجمن یک رمان شکسته بود
خیلی بده بریده شده بود وحشتناک بود طوری که اصلا نمی تونستم تکون بخورم
آیسا _ هی دستت!
مانیا نگاهی بدستش انداخت بعد یهو یک جیغی زد که باعث شد سکته کنم
مانیا _ وای دستم !
.....
دریا _ حوصلم سر میره .
سایه_ منم .
نجوا _ ساکت سرم درد میکنه می خوام بخوابم .
سایه _ نجوا شدی برج زهرمار.
_ شما اگه حوصله تون سر میره برید با شش قلو ها بازی کنید
به هر حال الان نه خاله ی نجوا و شوهرش هستن نه مامان بابا این بچه ها صدرصد شیطونی میکنن
مانیا و آیسا که با هم مشکل دارن ولی دارن با بچه ها بازی...
اصلا یک جوری میخندیدن که آدم به سالم بودن شون شک میکرد
یهو نگام افتاد به دست خونی شده مانیا که روی زمین کنار یک انجمن یک رمان شکسته بود
خیلی بده بریده شده بود وحشتناک بود طوری که اصلا نمی تونستم تکون بخورم
آیسا _ هی دستت!
مانیا نگاهی بدستش انداخت بعد یهو یک جیغی زد که باعث شد سکته کنم
مانیا _ وای دستم !
.....
دریا _ حوصلم سر میره .
سایه_ منم .
نجوا _ ساکت سرم درد میکنه می خوام بخوابم .
سایه _ نجوا شدی برج زهرمار.
_ شما اگه حوصله تون سر میره برید با شش قلو ها بازی کنید
به هر حال الان نه خاله ی نجوا و شوهرش هستن نه مامان بابا این بچه ها صدرصد شیطونی میکنن
مانیا و آیسا که با هم مشکل دارن ولی دارن با بچه ها بازی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.