• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه با هم در کنار خوشبختی | یسنا نجفوند کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Yasnahhh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 85
  • بازدیدها بازدیدها 300
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    عاشقانه - طنز - تراژدی
  • کاربران تگ شده هیچ

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #11
وایی عجب رفیق ماذا فازی داشتم انگار ترسش ریخته بود و با خودش گفته بود این یک آدمه نه روح و جن

روحه با نگاه خاک برسری داشت به نجوا نگاه میکرد

نجوا _ چیه نگاه میکنی کارتو بکن ما باید بترسیم
یهو همه جا تاریک شد

نجوا با ناله و گریه گفت _ گوه خوردم راه خروج از کدوم طرفه

با بهت گفتم _ ماذا فاز

احساس کردم چند نفر دور مونن از ترس بهم چسبیده بودیم و صدامون در نمی امد

نجوا آروم گفت _ تا سه میشمارم بعدش الفرار اوکی .

سرمو به معنایی باشه تکون دادم

شروع کرد به شمارش

نجوا _ یک .. دو..

منتظر نموندم بگه سه خودم داد زد

_ سه

شروع کردم به فرار کردن ولی نمیدونم چرا هرچی پا میزدم حرکت نمیکردم

نجوا یک جیغی کشید بعد دیگه ندیدمش وا من چرا حرکت نمیکنم

دریا :
با سایه خیلی ریلکس کنار هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #12
نجوا:

یک جنی گرفته بودم از پشت هرچی جیغ میکشیدم و تقلا میکردم صاحاب مرده ول نمی‌کرد

یهو یکی با صدای آشنا کنار گوشم

گفت _ غیرقانونیه تماس فیزیکی آره .

با تعجب گفتم _ کارن !!!

یهو محکم از پشت هولم داد جلو چون خیلی یهویی بود نتونستم خودم رو کنترل کنم

و از قضا همه جا تاریک بود افتادم روی اجسامی که

نمیدونستم چی هستن ولی نوک تیزی گونه ام خراشید.

با حرص بلند شدم در حالی که نمیدونستم کجاس گفتم _ تو دیگه چه ت*خ*م حرومی هستی.

یهو با مشت کوبید تو شکمم که به دیار باقی شتابان شدم

با عصبانیت گفت _ تو اون عکس ها رو پخش کردی آره

عجب شیطونی هستی خوب تونستی عکس بگیری و حواس منو پرت کنی .

وای خدایا بخیر کنه من سالم از اینجا برم بیرون این عوضی هرلحظه ممکنه بلایی به یاد موندنی سر من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #13
نجوا همونطور که داشت با دستمال صورتش خشک میکرد

گفت _ تو که لباست مشکیه زیاد معلوم نیست بعد کی می خواد توجه کنه ول کن بیخیال باش مردم گوه میخورن به ما چیزی بگن

شالم رو درست کردم گفتم _ بچه ها بدوید اگه انقدر کند پیش نرید

مانیا _ باشه چون تو گفتی

سایه با حرص رو به ایینه گفت _ چرا هرچی گنده مال توی الدنگه

با تعجب بهش نگاه کردیم که دریا با بهت گفت _ سایه سالمی

سایه با حرص رفت سمت مانیا که شیر آب باز کرده ولی ازش استفاده نمیکنه بست

گفت _ سر تا پات گوهه عقلت هم گوزیده همراه با قیافه ات

مانیا با حرص گفت _ به من چه

سایه _ چی چیو به من چه راه بیفتید عه

نجوا هم با مسخرگی اداش رو درآورد و گفت _ عه

بعد پشت سرش رفت

مانیا هم با حرص رو به ما گفت _ به ولا من این مانی رو ببینم جر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #14
دریا که کلاهش در امده بود موهاش امده بودن جلو صورتش شبیه جن ها شده بود

دریا _ ولم کنید این عوضی رو باید آدم کنم که یاد بگیره با یک خانم محترم چطور رفتار کنه

آرتین _ برو خودتو اول آدم کن بعد بیا درس آدمیت بده

مردی امد گفت _ شما چرا دارید دعوا میکنید

کارن_ هیچی بخاطر اینکه اینا (به ما اشاره کرد) گند زدن بهمون

دریا با حرص گفت _ تو ببند اون دهنتو این شما بودید اول

گند زدید بهمون تو اتاق فرار لابد این عمه های من بودن که امدن سر تا پای دوستامو گند زد.

کارن هم با بیشعوری گفت _ کی میدونه شاید عمه هاتون بودن

یهو یک بطری آب معدنی محکم خورد به سرش که خم شد

بعد یکی خورد تو دل مانی و یکی دیگه تو دل آرتین بعد تو دست سپنتا و در آخر تو سر رادین

با این کار با پشمامون ریخت

نجوا با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #15
اتاق که توش بودم در رو بست

با بهت و عصبانیت گفتم _ داری چه غلطی میکنی !

انگار بچه ها خودشون درگیر شده بودن و صداشون می امد

قبرم کنه است مطمئنن حتما ویدیو سین خورده که

نتونستن حذفش کنن

گوشیش در آورد همونطور که داشت باهاش کار می‌کرد

خیلی خونسرد گفت _ نظرت چیه منم ازت فیلم بگیرم و پخشش کنم هوم

بابهت گفتم _ چی میگی

با همون لحن کثیفش گفت _ خیلی ساده است بهت دوتا

حق انتخاب میدم اولی ازت فیلم میگرم و تو هم به این

اعتراف میکنی که اونا ویدیو ها رو خودت پخش کردی و

میگی که غلط کرد یا گزینه دوم هرجور دلم می خواد ازت

فیلم میگرم و میفرستم تو همین گروه .

با عصبانیت گفتم _ گزینه سوم خواب شو ببینی .

اون داشت می امد نزدیک منم هعی داشتم میرفتم عقب که رسیدم به دیوار و اونم امد توی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #16
مانیا :
_ شت شت دریا فکنم اینا که باهاشون افتادیم تو یک کلاس افسردگی دارن .

دریا بیشعور گفت _ تو ساکت باش .
استاد _ به تریب بلند شید خودتون معرفی کنید .

بچه ها یکی یکی خودشون معرفی کردن
رسید به جفتی دریا
بلند شد و با اعتماد به نفس بالا حاصل از اون قیافه ژلی زده اش گفت _ دریا مدیترانه .

قیافه ام جمع شد که یهو دریا بلند شد گفت _ منم دریای خزرم خوشبختم .

با این حرفش کلاس ترکید از خنده استاد با عصبانیت گفت _ خانم اینجا کلاس درسه نه کلاس مسخره بازی بفرماید بیرون
دریا _ استاد مگه من چیزی گفتم .

استاد _ بیرون .
با حرص بلند شدم گفتم _ استاد ما جلسه اول مون هستش نمیشه که همین طوری بندازین بیرون .

استاد _ شما خودتونم باهاشون تشریف ببرید بیرون .

با حرص دستش گرفتم کردیم بیرون عجبا
شنیده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #17
که مانی ( لباس سفیده ) گفت _ هه ما مثل شما نیستیم ما دشمنامون رو فراموش نمی‌کنیم همین طور که حرفامون رو فراموش نمی‌کنیم.
داشت به آخرین تهدید شون اشاره میکرد
مانیا با تیکه گفت _ شت وای شماید نشناختم ای بابا چقدرم تغییر کردید
مانی _ آره خوب ما که مثل شما همونقدر نموندیم
مانیا _ هه هه مرسی نظر لطفته
کارن _ شما کلا انگار شبا میشه وقت گشت تون آره
با اعتماد به نفس گفتم _ آره
کارن _ آجرپاره
_ مرسی
یهو یک زنی امد گفت _ وای مهدی خاک برسرت چرا رو زمین نشستی
یهو مهدی انگار تمام اتفاقات دو دقیق پیش یادش امد با بغض کشیده گفت _ ماااامانن
مانیا _ یااااامان
زنه _ بلند شو ببینم من اگه گذاشتم تو دوچرخه سواری کنی دیگه
مهدی با جیغ گفت _ مااااااانی پام شکسته
مانیا با خنده تیکه انداخته به مانی گفت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #18
با هم از آپارتمان خارج شدیم و رفتیم ‌.
ستین :
تو خواب ناز بودم که صدای زنگ در امد اهمیت ندادم پتو رو کشیدم رو خودم
که دوباره امد ولی این دفعه پشت سر هم با حرص بلند شدم
در اتاق باز کردم رفتم سمت در پشت در آینه بود نگاهی به خودم انداختم
موهام کوتاه مصری بود ولی مثل برق گرفته ها رفته بودن بالا
با حرص شانه رو از روی جا کفشی برداشتم موهام صاف کردم
چتری هام هم درست کردم و با حرص داد زدم
گفتم _ بردار دستت رو .

بعد در رو باز کردم فقط سرمو بردم بیرون و با حرص رو به کسی که دستش روی زنگ بود

گفتم _ مگه کری مغز نداری اول صبحی میای این طور در میزنی .
با حرص زدم تو دستش گفتم _ فلجی ... عه .

سرمو آوردم بالا و با دو گوی عسلی مواجه شدم چند ثانیه پوکر داشتم نگاه میکردم که به آنی تمام خاطرات جلو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #19
با حرص گفتم _ ساکت شید مغزم خوردید همش دارید تولید صدا میکنید و الکی انرژی هدر میدید .

مانیا _ تو الان به فکر انرژی مای یا گوشای خودت.

_ معلومه گوشام

کارن _ عجیبه تو که رفیقش هستی نمی‌شناسیش.
با حرص نگاش کردم
گفتم _ تو می‌شناسیم.

کارن _ آره ثابت شده ای.

_ آها باشه آفرین حالا فقط ساکت دارم تمرکز میکنم .

کارن _ مانی به بحثی که داشتی میکردی ادامه بده شدیدا دوست دارم بدونم کدومتون می‌برید.

با حرص نگاش کردم از عمد اینو گفت تا حرص منو دربیاره
برگشت نگام کرد سعی کردم هرچی تنفر دارم رو با چشمام بهش بفهمونم

برای همین زل زدم تو تخم چشماش ولی عجب چشمای قشنگی داشت

رنگ آبیش خیلی خاص و قشنگ بود برای منی که از چشم رنگی ها بدم می امد

چون هرچی چشم رنگی از نزدیک دیده بودم قشنگ نبودن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #20
شماره ناشناس بود سایه با تردید تماس رو برقرار کرد
گوشی رو برد دم گوشش گفت _ الو ‌.

که یهو صدای مانیا امد گفت _ من نمی تونم زیاد حرف بزنم این یارو خوشگله میخواد حرف بزنه .

سایه گوشی رو گذاشت روی میز و زد روی بلندگو پسرا هم با تعجب نگاه کردن.
یهو صدای کلفت یک مردی امد

گفت _ خوب بهتر بهتون بگم اگه تا دوساعت دیگه پولا به دستمون نرسه باید برای همیشه با دوستاتون خداحافظی کنید .

و بعد قطع کرد
سایه با حرص و عصبانیت رو به سپنتا گفت _ میشه بگی می خواهید چه گوهی بخورید.

سپنتا لبخندی زد گفت _ نوچ بهتره دخالت نکنی.

یهو سایه زد زیر صداش گفت _ چی چیو بهتره دخالت نکنی دوستای ما بخاطر اون دوتا دوستای احمقتون گیر افتادن بعد شما نشستید اینجا هدفتون که هم مشخص نیست فکنم همون اول باید با پلیس جلو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا