• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه با هم در کنار خوشبختی | یسنا نجفوند کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Yasnahhh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 85
  • بازدیدها بازدیدها 99
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    عاشقانه - طنز - تراژدی
  • کاربران تگ شده هیچ

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
5
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #81
ولی انگار نه انگار فقط داشتم می خندید ای الهی رو آب بخندی الهی قندیل کنی

چشمامو به سقف دوختم واقعا عجب گو.هی خوردم امدم

در حال درگیری با خودم بودم که یهو دستم کشید میشه و میفتم روی تخت

جیغ خفه ای میزنم لامصب رسما ری.دم به خودم
تازه متوجه موقعیتم میشم

که من روی تخت افتادم اونم با کمال جسارت روی من البته نه اینکه وزنش انداخته باشه رو من

چشمامو توی حدقه می چرخونم میگم _ خوبه همین دو دقیقه پیش داشتم میگفتم با یک خانم متشخص باید درست رفتار کنی.

سرش کج میکنه و میگه _ آهان اونوقت یک خانم متشخص میره داخل اتاق جنس مخالفش بهش زورمیگه و ...

ادامه ای حرفشو نداد اخمی کردم کنجکاو گفتم _ و....؟
صورتش آورد نزدیک تر که اخمام بیشتر رفت تو هم

گفت _ و کارهای مختلف مثل فضولی که اگه کار بهت نداشته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
5
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #82
ستین :
با حرص به رادین که دوباره‌ تبدیل شده بود به یک موجود وحشی الخلق نگاه کردم

در حالی که سعی می کردم جیغ نزنم و آرامش روحی خودمو حفظ کنم
گفتم _ اونو بده من بعدش هر چی می خواهی بگو.

بیخیال اون گوی شیشه رنگ که اگه می افتاد با خاک یکسان میشد تکون داد

با لحن خیلی جدی و تخسی گفت _ نخیر نمیشه با شناختی که من از تو دارم باید یک وسیله ازت گروگان باشه تا بمونی به حرفام گوش کنی .

کلافه سرمو چرخوندم و با عجز گفتم _ ای خدا این چه خریه!

رادین با لحن بی خیال اما در حین حال جدی
گفت_ این حرفتو نشنیده می گیرم! ساکت بمون و جواب سوال هامو بده .

سرمو خاروندم و با چهره ای پر تعجب بهش نگاه کردم
گفتم _ چطور هم ساکت بمونم هم جواب بدم؟

بدون اندکی توجه به سوال و قیافه پر تعجبم
گفت _ بین شما با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
5
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #83
همونطور که وارد شدیم گفتم _ ترسو خودتی بعدم چرا من باید به تو اعتماد داشته باشم که بودنت الان هم از روی شانس بدمه!

ایستاد که منم ایستادم و منتظر بهش نگاه کردم
برگشت طرفم و نگاهش و بهم دوخت

نوع نگاه خاصی داشت که باعث شد تپش قلب بگیرم زیر نگاهش داشتم ذوب میشدم

سعی کردم نگاهمو از نگاه نافذش بگیرم
گفتم _ خ .. خب برا چی منو آوردی اینجا؟!

بعد کمی به حرف امد گفت _ یادته چند شب پیش بهم پریدی و گفتی خیلی آدم تظاهری هستی؟!

نمیدونم چرا بابت اون حرفام شرمنده شدم واقعا خیلی تند رفته بودم

و احساسی عمل کرده بودم اما رادین هم بد سرم کلاه گذاشت

همیشه همین طور رفتار میکردم... سری تکون دادم
که گفت _ پس باید اینم یادت باشه که گفتم بهت توضیح میدم؟!

سری تکون دادم و طلبکار بهش نگاه کردم گفتم _...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
5
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #84
و رفت نزدیک کیک که سایه با ترس کیک و برداشت
وبا لحنی که التماس داخلش موج میزد

گفت _ باشه باشه تو فقط نزدیک این کیک نشو تا من خوشگلش کنم
چند تا عکس هم ازش بگیرم بعد میدم بهت که بخوری!

حسین از خدا خواسته نشست روی صندلی
گفت _ باشه سایه جونم من میشینم تا کارت که تموم شد بهم بدی.

سایه با حرص گفت _ نه نمی خواد برو خودم برات میارم.
حسین لج باز گفت _ نه می خوام نگاه کنم!

سایه _ نگاه بخوره تو فرق سرت برو بیرون ببینم الان گند میزنی ... مانیا بیرونش کن .

مانیا _ حسین بلند شو بریم پیش بچه ها.. نیومده داری اذیت میکنی!

سپنتا وارد آشپزخونه شد که حسین با نیش باز دستش برد بالا گذاشت رو سینه اش
با لحن بزرگ گونه ای گفت _ سلام علیکم سپی.

سپنتا متعجب بهش نگاه کرد و بعد رو به ما گفت _ این سیم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
5
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #85
دریا :
رفتم حسین از مهدکودک تحویل گرفتم
که بزور بردم طرف پارک و دوید طرف وسایل بازی

بی حوصله نشستم روی نیمکت و به بازی کردن بچه ها نگاه کردم

توی ذهنم آرتین فقط بود
نمی تونستم فکرمو ازش دور کنم .. نمیدونم چرا جدیدا هروقت میبینمش دست و پامو گم میکنم

آهی کشیدم که صدای پیامک گوشیم امد
پیامک و باز کردم ناشناس بود

نوشته بود
" شبی مجنون نوشت
از بهره لیلی الهی که بری زیر تریلی "

وات فاخ این دیگه چه سمی بود
فکنم طرفی که فرستاده اش دیونه بود معلوم نبود فازش چیه

یا خدا مردم مزاحم دارن ما هم مزاحم داریم

گوشیم خاموش کردم بی‌شعور ترررر زد به افکار و احساساتم

اصلا من هیچ ... شاعر و زیر سوال بود

شاعر بیچاره از سر عشق اینو نوشته بعد این یابو ازش برای مزاحمت استفاده میکنه

نگاهم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
5
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #86
یهو با فکر نجوا یاد کارن افتادم
پسرا و هر از گاهی میدیدم اما کارن اصلا پیداش نبود

ستین از زیر زبون رادین کشیده بود برا چی واقعا امده بودن عمارت

رادین هم گفته بود چون خاله نرگس ازش درخواست کرده بود

چون میگفت اینا دخترن ممکنه اتفاقی بیفته تا وقتی ما اینجا نیستیم

تو برو اونجا ....
رادین هم انگاری از قبل میخواسته یک جوری به ستین نزدیک بشه

با کمال میل پذیرفته و برای اینکه پسرا هم مثل خودش می خواستن نزدیک ما بشن گفته‌اند که همراهش میان

... اما اون زمان هم کارن انگار راضی به این نبوده که بیاد

از رفتارای اون موقعش مشخص بود
اصلا خیلی کم از اتاقش می امد بیرون و اصلا نمیدیدم حرفی بزنه

حتی مثل قدیما هم با نجوا دعوا و بحث نمی کرد و نجوا هم بهش محل نمی‌داد

کلا هر دوتاشون عجیب شده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا