• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

دلنوشته مجموع دلنوشته میان دو پیام | بریسکا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 24
  • بازدیدها بازدیدها 503
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
432
پسندها
2,183
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #21

قدم برداشتن

امروز،
هرچه با خودم جنگیدم،
فایده‌ای نداشت.

نفسم در سینه سنگین مانده بود
و فهمیدم گاهی
ایستادن، بیشتر از رفتن
آدم را خسته می‌کند.

پیامت،
مثل دستی آرام
روی دری نیمه‌باز،
چیزی را در من تکان داد؛

نه از شوق،
نه فقط از دلتنگی...

از حسی خاموش
که مدت‌ها درونم مانده بود.

حسی که می‌گفت:
اگر حرکت نکنی،
هیچ‌چیز سبک نمی‌شود.

پاهایم آرام حرکت کردند؛
نه با اطمینان،
نه با آرامش...

مثل کسی که می‌داند
شاید راه سخت باشد،
اما ماندن دیگر جواب نیست.

نرفتم که گذشته را پاک کنم،
نرفتم که همه‌چیز را مثل قبل کنم.

رفتم تا بفهمم
این نیم‌نفسی که از پیام تو
در سینه‌ام مانده،
با یک قدم
آزاد می‌شود یا نه.

امروز قدم برداشتم؛
با صداقتی که مدت‌ها
از خودم پنهان کرده بودم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
432
پسندها
2,183
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #22

بعد از قدم

بعد از آن قدم،
جهان برای لحظه‌ای ساکت شد؛

آن‌قدر آرام
که انگار هوا می‌خواست رازی را در گوشم بگوید؛
رازی که مدت‌ها
از شنیدنش فرار کرده بودم.

فهمیدم این قدم،
رفتن به سمت تو نبود...
رفتن به سمت خودم بود؛
به سمت آن بخشی از وجودم
که پشتِ دلتنگی‌ها، پیام‌ها و انتظارها
پنهان کرده بودم.

راه،
نه روشن بود،
نه تاریک...

جایی میانِ امید و ترس.
مثل همان نوری
که نیمه‌شب از صفحهٔ گوشی روی صورتم می‌افتاد؛
نوری که نمی‌دانستم
آرامم می‌کند
یا زخمی قدیمی را دوباره بیدار.

هر قدم،
مرا به تو نزدیک‌تر نمی‌کرد؛
مرا به حقیقتِ خودم نزدیک‌تر می‌کرد.

و برای اولین‌بار فهمیدم؛
گاهی آدم
برای پیدا کردن جواب،
باید از جایی که همیشه پناهش بوده،
بیرون بیاید.

شاید این راه
به تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
432
پسندها
2,183
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #23
آخرین رفتن

آخرین بار که رفتی،
دیگر شبیه رفتن‌های قبل نبود.

این بار نه بحثی ماند،
نه دلخوری تازه‌ای؛
فقط آرام، صفحه را بستی
و سکوتی ماند که از هر حرفی سنگین‌تر بود.

می‌دانستم شاید این بار،
همان ردِ کوچکی هم که از حضورت مانده بود، کم‌کم محو شود؛
انگار هیچ‌وقت آن سوی این صفحه،
تو نبوده‌ای...
کسی که روزی بخشی از شب‌ها و روزهایم را با او قسمت کرده بودم.

عجیب است...
تمام آن روزهایی که می‌رفتی و من هنوز جایی برای برگشتنت نگه می‌داشتم،
قلبم این‌گونه نمی‌لرزید.

اما حالا که رفتنت واقعی‌تر از همیشه به نظر می‌رسید،
تازه فهمیدم بعضی نبودن‌ها
چقدر آرام، جای خودشان را در آدم پیدا می‌کنند.

شاید آدم، رفتنِ واقعی را همیشه دیرتر باور می‌کند.
تا وقتی حتی یک احتمال کوچک باقی مانده باشد،
دل خودش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
432
پسندها
2,183
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #24
کسی که هرگز نداشتی
عجیب‌ترین درد،
از دست دادنِ کسی نیست که کنار تو بوده...

گاهی دردِ واقعی،
از دست دادنِ کسی است
که هیچ‌وقت فرصت نداشتی واقعاً داشته باشی.

کسی که با قدم‌هایش وارد زندگی‌ات نشد؛
با کلماتش آمد.

با پیام‌هایی که شب‌هایت را روشن کرد،
با صداهایی که از فاصله‌ها آرامت کرد،
با لحظه‌هایی که شاید برای دیگران ساده بودند،
اما برای تو معنایی بیشتر داشتند.

ما هیچ خیابانی را با هم قدم نزدیم،
هیچ آغوشی نبود که خاطره‌اش را نگه دارم،
هیچ روزی نبود که حضورش را کنار خودم لمس کنم.

اما تو بودی...
در میانِ جمله‌هایی که خواندم،
در سکوت‌هایی که فهمیدم،
در بخشی از روزهایم
که بی‌آنکه بفهمم،
با نام تو گره خورد.

شاید سخت‌ترین بخشِ این دلبستگی همین باشد؛
اینکه نمی‌دانی باید از چه چیزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
432
پسندها
2,183
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #25
بعد از نبودنت چه ماند

بعد از رفتنت،
فکر می‌کردم چیزی جز سکوت باقی نمی‌ماند.

اما بعضی آدم‌ها وقتی می‌روند،
فقط جای خالی‌شان را باقی نمی‌گذارند؛
ردّی از خودشان در آدم می‌گذارند که پاک نمی‌شود.

ماند صدایت...
ماند شعرهایی که از دور برایم می‌فرستادی؛
چند کلمه ساده که برای من،
معنای یک حضور را داشت.

ماند آن جمله‌ای که گفتی:
«تو ستارهٔ درخشان دنیای مجازی منی.»

آن روز نمی‌دانستم
بعضی جمله‌ها می‌توانند هم زیباترین خاطره باشند،
هم سنگین‌ترین سؤال.

چطور ممکن بود کسی را این‌قدر خاص بدانی
و باز، رفتن را انتخاب کنی؟

بعد از تو فهمیدم...
گاهی آدم‌ها به ما احساس دیده شدن می‌دهند،
اما همیشه بلد نیستند بمانند.

و چیزی که بعد از نبودنت ماند،
فقط دلتنگی نبود؛
بخشی از من بود
که با تو، شکل دیگری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : briska
عقب
بالا