• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

دلنوشته مجموع دلنوشته میان دو پیام | بریسکا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 18
  • بازدیدها بازدیدها 329
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام مجموعه: میان دو پیام
نویسنده: بریسکا

مقدمه:
میان دو پیام
در این مکث کوتاه، احساسی جا می‌ماند که نه ارسال می‌شود و نه تمام. جایی میان نوشتن و پاک شدن، حقیقتی شکل می‌گیرد که هیچ نوتیفیکیشنی توان رساندنش را ندارد؛ حقیقتی که فقط در سکوتِ تازه‌کردنِ صفحه زنده می‌ماند.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,501
پسندها
49,034
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • مدیرکل
  • #2
•| بسم رب القلم |•
آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند...

1000058681.webp

نویسنده‌ی عزیز، بی‌نهایت خرسندیم که دلنوشته‌های زیبایتان را در انجمن «یک رمان» به اشتراک می‌گذارید.
خواهشمندیم پیش از پست‌گذاری و شروع دلنوشته‌، قوانین بخش «دلنوشته‌های کاربران» را به خوبی مطالعه بفرمایید.
***

قوانین بخش دلنوشته‌ی کاربران"
پس از گذشت حداقل ۲۰ پست از دل‌نوشته، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد دل‌نوشته بدهید. توجه داشته باشید که دل‌نوشته‌های تگ‌دار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Eccedentesiast

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #3
نوتیفیکیشنِ نرسیده
برای تو می‌نویسم؛
برای تویی که نبودنت
در صفحه‌ها پیداست،
مثل نوتیفیکیشنی
که هیچ‌وقت نمی‌رسد.

چند روز است نیستی،
اما هنوز حضورت
در آخرین آنلاین بودنت مانده؛
در پیام‌هایی
که نیمه‌کاره تایپ می‌کنم
و پاک می‌کنم.

من عاشقم…
از آن عشق‌های مجازی
که آدم را نمی‌کُشد،
اما هر شب
تکه‌ای از او را
در سکوت صفحه
جا می‌گذارد.

و من،
تا روزی که برگردی،
هر بار که صفحه را تازه می‌کنم،
بی‌صدا
دوستت دارم.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #4
در مکثِ نبودنت

در نبودِ تو، شب با تمامِ ستاره‌هایش
در همان فاصله‌ای گم می‌شود
که میانِ آمدن و نیامدنت
کش می‌آید.
باد، از سمتِ خاطره‌ها می‌وزد، اما صدای تو
در سکوتی مانده
که هیچ رسیدنی
آن را پر نمی‌کند.
من، در امتدادِ همین فاصله،
قدم می‌زنم؛
بی‌آن‌که بدانم
کجای این جهان ایستاده‌ای
یا آیا هنوز
دل‌تنگِ من می‌شوی.
هر تپشِ دل،
نامت را
با بغضی بی‌صدا
فریاد می‌زند،
و من
با هر نفس
دوباره فرو می‌روم
در نبودنت؛
در غیابِ چیزهایی
که تو را
به یادم می‌آورند.
و شاید،
تو هم
در سکوتِ شب،
لحظه‌ای کوتاه
به من فکر کنی،
همان‌قدر کوتاه
که فاصلهٔ میان
دو دلتنگیِ نرسیده.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #5
پرهٔ نازکی از نور

دیگر اسمت را نمی‌نویسم.
عکست را نگاه نمی‌کنم.
آهنگ‌هایت را گوش نمی‌دهم.

نه از قهر،
نه از دل‌زدگی،
از فهمیدنِ این حقیقت ساده
که آدم اگر خودش را دوست نداشته باشد،
هیچ‌کس نمی‌تواند نجاتش بدهد.

همه‌چیز را گذاشته‌ام سرِ جایش؛
مثل کتابی که بعدِ سال‌ها
می‌فهمی پایانش را اشتباه خوانده‌ای
و دوباره می‌بندی‌اش،
نه برای فراموشی،
برای این‌که بالاخره
معنای واقعی‌اش را فهمیده‌ای.

فراموشت کرده‌ام،
شاید نه کامل،
اما آن‌قدر که
شب‌ها را بی‌نامت صبح کنم
و روزها را بی‌ردّت قدم بزنم
بی‌آن‌که چیزی
در گلویم گیر کند.

فقط گاهی،
در سکوتی که دلیل ندارد،
حس می‌کنم چیزی در من
آهسته نفس می‌کشد،
نه تویی،
نه خاطره‌ات،
یک تکهٔ خاموش از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #6
میانِ رسیدن و نرسیدن

دیگر عجله‌ای ندارم.
نه برای پیام،
نه برای آمدن،
نه برای هیچ رسیدنی که
قرار باشد آرامشِ من را گرو بگیرد.

صفحه را باز می‌کنم،
اما نه مثل قبل,
نه با آن دل‌تپیدنِ بی‌قرار.
حالا فقط
نگاهی کوتاه می‌اندازم
و می‌گذارم جهان
راه خودش را برود.

تو هنوز جایی
در گوشهٔ آرامی از ذهنم هستی؛
نه مثل زخمی که تازه باشد،
نه مثل خاطره‌ای که بسوزد؛
مثل ردّ نوری
که از پنجره گذشته
و روی دیوار مانده،
بی‌آن‌که بخواهد چیزی را گرم کند.

من یاد گرفته‌ام
میانِ رسیدن و نرسیدن
خانه‌ای بسازم
که سقفش
به پیام‌های نیمه‌کاره بند نباشد.

و راستش را بخواهی،
گاهی آرزو می‌کنم
دیگر هیچ پیامی هم ندهی؛
نه از دلخوری،
از آرامشی که بالاخره
راهش را به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #7
دلتنگیِ بی‌صدا

گاهی دلتنگی
نه پیام می‌خواهد،
نه نشانی،
نه حتی خاطره‌ای روشن.

فقط
در گوشه‌ای از دل
می‌نشیند
و بی‌آن‌که حرفی بزند،
تمام روز را
به رنگِ نبودنت
رنگ می‌کند.

من این روزها
همین‌طورم؛
نه منتظر آمدنی،
نه امیدوار به پیامی؛
فقط
در سکوتی آرام
تو را
بی‌صدا
کم می‌کنم.

اما درست وقتی
داشتم یاد می‌گرفتم
نبودنت را
مثل نسیمی آرام
بپذیرم،
پیامت آمد؛
سلامی کوتاه
و یک گل.

همین.
نه توضیحی،
نه دلتنگی‌ای،
نه حتی یک جملهٔ ساده
که بگوید چرا نبودی،
فقط یک گل
که مثل لرز
روی دلم نشست.

و همان‌جا فهمیدم
بعضی آدم‌ها
نه با رفتن‌شان،
که با برگشتنِ بی‌فکرشان
دردی را که داشت آرام می‌شد
از نو
زنده می‌کنند،
طوری که آدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #8
پیامی که دیر رسید

گاهی یک پیام
نه برای آشتی می‌آید،
نه برای پایان؛
می‌آید
تا نشان بدهد
چقدر در سکوتِ خودت
تنها مانده‌ای.

من
جواب دادم.
نه برای اینکه چیزی را ثابت کنم،
نه برای اینکه چیزی را خراب کنم؛
برای اینکه
دیگر توانِ حملِ آن
نیمه‌دوستیِ نیمه‌عشقی
را نداشتم.
نوشتم:
از من دور باش.

فکر می‌کردم
این جمله
مثل درِ سنگینی باشد
که میان‌مان بسته می‌شود
و همه‌چیز را
یک‌باره
خاموش می‌کند.

اما همان لحظه‌ای که فرستادمش،
چیزی در دلم
تکان خورد،
نه از دلتنگی،
نه از پشیمانی؛
از فهمیدن.
فهمیدنِ این‌که
دوستش دارم،
اما
عشق
وقتی آدم دیده نمی‌شود،
کافی نیست.

پیامت
نه امید آورد،
نه اندوه؛
فقط
آیینه‌ای شد
که نشانم داد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #9
اشکی که از دو طرف می‌کِشد


عجیب است...
آدم فکر می‌کند
بعد از آن‌همه فاصله،
بعد از آن‌همه سکوت،
دیگر چیزی درونش
نمی‌شکند.

اما
وقتی گفت
«این حرف آخرت»،
صدایی در من
خاموش شد.
نه بلند،
نه نمایشی؛
یک خاموشیِ آرام
از همان‌هایی که
آدم را
تا عمقِ جان
می‌سوزاند.

اشک‌هایم
بی‌اجازه
آمدند.
نه از ضعف،
نه از دلتنگی؛
از این‌که
حقیقت
گاهی
بی‌رحم‌تر از هر خداحافظی‌ست.

و وقتی
پیام‌ها را
حذف کرد،
انگار
تمام چیزی که
سال‌ها
در دلم نگه داشته بودم،
یک‌باره
از دستم افتاد.
باز گریه کردم.

برای او گریه کردم.
برای کسی
که هنوز
دوستش دارم
و نمی‌توانم داشته باشم.
برای عشقی
که هم می‌خواهمش،
هم نه.
برای خودم
که میانِ این دو خواستن
گیر کرده‌ام
مثل نخِ نازکی
میان دو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #10
گریه‌ای که از ژرفای روحم بالا می‌زند

گریه‌ام
تمام نمی‌شود.
هرچه بیشتر
چشم‌هایم را می‌بندم،
راهش را
از جایی عمیق‌تر
پیدا می‌کند
و می‌ریزد
روی صورتم.

ذهنم
با تمام قدرت
می‌گوید نه.
می‌گوید
این عشق
نه امن است،
نه ممکن،
نه سهمِ من.
می‌گوید
باید خودم را جمع کنم،
باید عبور کنم،
باید نجات پیدا کنم.

اما
روحم
حرف دیگری می‌زند؛
آرام،
بی‌صدا،
اما آن‌قدر واقعی
که نمی‌توانم
نادیده‌اش بگیرم.
روحم
هنوز عاشق است؛
نه از آن عشق‌هایی
که با یک خداحافظی
خاموش شوند،
از آن عشق‌هایی
که آدم را
در خودش
زندانی می‌کنند.

و من
میانِ این دو صدا
پاره می‌شوم؛
میانِ عقلی
که می‌خواهد نجاتم دهد
و روحی
که هنوز
به سمتش
دست دراز می‌کند.

گریه‌ام
برای همین است؛
برای این جنگِ بی‌پایان
میانِ دانستن
و خواستن.
میانِ منی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
عقب
بالا