• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه سایه‌های شیشه‌ای | ریحانا۲۰ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ریحانا۲۰
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 41
  • بازدیدها بازدیدها 97
  • کاربران تگ شده هیچ

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #21
تعقیب و گریز در میان جنگل آهنی ماشین‌آلات آغاز شد. نور چراغ قوه‌ها از پشت سرش مانند چشم‌های یک هیولا به او نزدیک می‌شد. لیان به سالن اصلی تولید وارد شد. فضایی وسیع با حوضچه‌های خالی شیشه‌سازی و کوره‌های عظیم. در آن‌جا، یک صحنه‌ی عجیب توجهش را جلب کرد: در مرکز سالن، سازه‌ای شبیه به یک اتاقک نیمه‌باز از آیینه‌های قدی ساخته شده بود. ده‌ها آیینه در زوایای مختلف، انعکاس‌های بی‌نهایتی از فضا و نور چراغ‌های دنبال کننده ایجاد می‌کردند. تالار بازتاب‌ها جایی که شیشه‌های حافظه‌دار آزمایش نهایی می‌شدند. لیان به داخل اتاقک آیینه‌ها دوید. ناگهان، خود را در میان انبوهی از تصاویر موازی دید: صدها الیا که هراسان به هر طرف می‌دویدند، صدها سایه تعقیب‌کننده که از هر زاویه نزدیک می‌شدند. تشخیص واقعیت از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #22
از گوشه‌ی چشمش، دکتر مرادن را دید که از در دیگری وارد سالن شد و با وحشت به صحنه نگاه می‌کرد. مرادن چشم‌درچشم با لیان شد و سپس، به آرامی و محسوس، سرش را به سمت یک درب فلزی کوچک در پشت کوره شماره ۳ تکان داد. یک راه فرار؟ یا دامی دیگر؟ لیان فرصتی برای فکر نداشت. در حالی که قاضی ظهور با دو نگهبان دیگر وارد سالن می‌شد، خود را به سمت آن درب فلزی پرتاب کرد.
درب فلزی سنگین و زنگ‌زده بود، اما قفلش شکسته بود. لیان خود را به داخل تاریکی هل داد و بلافاصله در را از پشت بست. پلکان آهنی تنگی به پایین می‌رفت. نفس‌نفس‌زنان پایین رفت تا به یک فضای زیرزمینی کم‌ارتفاع رسید. این‌جا یک پناهگاه قدیمی یا انبار مواد اولیه بود. قفسه‌هایی پر از کیسه‌های خاک‌چهل و مواد شیمیایی قدیمی. تنها منبع نور، یک چراغ اضطراری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #23
لحظه‌ای مکث کرد و گفت:
- بهروز قوی‌تر از من بود. او می‌خواست همه چیز را افشا کند. برای همین کشته شد.
سپس مستقیم به لیان نگاه کرد.
-‌ اما یک نفر دیگر هم هست. کسی که از درون، شبکه را می‌شناسد. کسی که اطلاعات را به تو می‌رساند. او خودش یکی از نمونه‌های اولیه است.
لیان گیج شد.
-‌ یکی از نمونه‌ها؟
مرادن آهسته گفت:
- بله. ما فقط روی اشیا کار نمی‌کردیم. ظهور اصرار داشت که... روی مغز انسان هم آزمایش کنیم. تاباندن پالس‌های نور خاص از طریق آیینه‌های تنظیم‌شده، به ناحیه‌ی ویژه‌ی بینایی. نظریه‌ی ثبت و حتی دستکاری خاطرات بصری. یک داوطلب داشتیم... یک پلیس جوان که در یک حادثه بینایی‌اش آسیب دیده بود. قرار بود به او کمک کنیم.
سردی عمیقی وجود لیان را فراگرفت.
-‌ آن پلیس... که بود؟
قبل از اینکه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #24
لیان تردید کرد.
-‌ شما چطور؟
مرادن با نگاهش گفت که راهی ندارد.
-‌ من را بدهند. شاید بتوانم وقت بخرم. اما تو باید بروی. حقایق در اتاق کنترل اصلی است. اتاقی پشت تالار بازتاب‌ها. تمام داده‌های ثبت‌شده آنجاست. رمز ورود... .
او سریع عددی را روی خاک دیوار نوشت: ۲۴۰۷۴۰.
-‌ این شماره‌ی پرونده‌ی بهروز در سیستم قضایی است. طعنه‌آمیز است، نه؟ حالا برو!
ضربه‌ها به در شدیدتر شدند. لیان با اکراه خود را به داخل مجرا کشید. لحظه‌ای قبل از اینکه صفحه فلزی را سر جایش بگذارد، آخرین تصویر از مرادن را دید: مردی شکسته که رو به در ایستاده بود، گویی خود را برای قربانی شدن آماده می‌کرد. لیان در تاریکی مطلق به جلو خزید. پس از دقایقی طاقت‌فرسا، به یک تونل بتنی مرطوب رسید. بوی تعفن فاضلاب قدیمی به مشام می‌رسید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #25
هنوز زنده بود. اما حالا چه؟ نمازخانه قدیمی روی پل؟ مرادن گفته بود کسی را پیدا کن که حرف مرا فهمید. منظورش تماشاچی بود؟ لیان به ساعت نگاه کرد: نزدیک به نیمه‌شب. محل ملاقات نیلوفر روی پل قدیمی. آیا باید می‌رفت؟ این می‌تواند یک دام باشد. اما شاید تنها فرصت برای پیدا کردن تماشاچی، یا حتی نجات نیلوفر باشد. با بدن خسته و ذهنی آشفته، به سمت پل به راه افتاد.
پل قدیمی سنگی روی رودخانه خشک، در تاریکی شبیه به پشت یک اژدهای خفته بود. نور مهتاب گاهی از لابه‌لای ابرها می‌درخشید و سایه‌های دراز می‌انداخت. لیان با احتیاط از شیب نزدیک شد. هیچ ماشینی دور و بر نبود. فقط صدای شرشر باد از دره بود. روی پل، درست در مرکز، یک نفر ایستاده بود. زنی با کت مشکی، سر به سوی رودخانه خشک. نیلوفر. لیان در پناه یک تخته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #26
سپس مکث کرد.
-‌ الیا، من همان نمونه انسانی هستم.
لیان نفسش در سینه حبس شد.
-‌ تو... داوطلب آزمایش بودی؟
نیلوفر آرام گفت:
-‌ بله. پس از آن حادثه در عملیات، چشم چپم آسیب دید. مرادن وعده داد می‌تواند با نوردرمانی از طریق آیینه‌های خاص، بینایی‌ام را بهبود ببخشد. اما در عوض... چیزهایی را در مغزم کاشتند. من می‌توانم چیزهایی را ببینم که دیگران نمی‌بینند. بازتاب خاطرات در شیشه‌ها و گاهی... افکار لحظه‌ای افراد را وقتی مستقیم به آیینه نگاه می‌کنند.
حالا لیان فهمید چرا نیلوفر همیشه از نگاه کردن مستقیم به آیینه‌ها در بازجویی‌ها اجتناب می‌کرد.
-‌ پس تو تماشاچی نیستی.
نیلوفر سرش را به نشانه‌ی منفی تکان داد.
-‌ نه. من ابزار آن‌ها هستم. من بودم که افکار فرهمند را درباره نزدیک شدن به حقیقت خواندم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #27
صدایش گرفت.
-‌ اما تماشاچی... او کسی است که از ضعف من استفاده کرد. از طریق همان اتصالی که در مغزم ایجاد شده، او می‌تواند گاهی به من دسترسی پیدا کند، و از من برای ارسال پیام به تو استفاده کرد. من کنترل کامل ندارم. مثل یک رادیوی دوطرفه‌ام.
لیان گیج شده بود.
-‌ اما او کیست؟ چرا کمک می‌کند؟
نیلوفر به آرامی نزدیک‌تر آمد. صورتش در نور مهتاب نمایان شد: رنگ پریده، با حلقه‌های تیره زیر چشمانی که درد و خستگی عمیقی در آن‌ها بود.
-‌ فکر می‌کنم او کسی است که می‌خواهد این فناوری هرگز از اینجا فراتر نرود. کسی که می‌داند ثبت خاطرات و افکار مردم، جهنم بر روی زمین است. او خودش بخشی از شبکه بود، اما حالا پشیمان است. نامش را نمی‌دانم. اما یک چیز را می‌دانم: او می‌خواهد تو به اتاق کنترل برسی و تمام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #28
-‌ الیا، من دیگر نمی‌توانم فرار کنم. آن‌ها یک ردیاب در بدنم کار گذاشته‌اند. اما می‌توانم وقت بخرم. برو. به کارخانه برگرد. از راه تونل فاضلاب. رمز اتاق کنترل را داری؟
لیان با تردید گفت:
-‌ بله اما... .
نیلوفر ناگهانه دستش را دراز کرد و یک کلید فلزی به او داد.
-‌ این کلید اتاق مواد شیمیایی است. در آزمایشگاه مرادن. برو. و مراقب باش... ظهور احتمالاً حالا خودش در اتاق کنترل است. او دوست دارد بر بلندای قدرتش بنشیند و دنیا را از پشت شیشه‌ها تماشا کند.
ماشین‌ها نزدیک می‌شدند. نیلوفر به لیان نگاه کرد، و برای اولین بار، جرقه‌ای از آن دختر قدیمی در چشمانش دید.
-‌ مادر پسرم را ببین. به او بگو من... سعی کردم.
سپس به سمت لبه پل دوید. لیان فریاد زد:
-‌ نیلوفر! نه!
اما او خود را از روی نرده پرتاب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #29
بازگشت به کارخانه از طریق تونل فاضلاب،جهنمی دیگر بود. لیان با تصویر سقوط نیلوفر دست و پنجه نرم می‌کرد. خستگی، درد و غم، وجودش را می‌فشرد. اما می‌دانست باید ادامه دهد. از دریچه‌ی تخلیه وارد پناهگاه زیرزمینی شد. سکوت مرگباری حاکم بود. دکتر مرادن نبود. تنها ردپاهای به هم ریخته و یک لکه تیره روی زمین که شاید خون بود. لیان با استفاده از نقشه ذهنی‌ای که از کارخانه داشت، مسیرش را به سمت تالار بازتاب‌ها پیدا کرد. از راه‌های فرعی و تاریک استفاده کرد. وقتی به سالن اصلی نزدیک شد، نور ملایمی از اتاقک آیینه‌ها ساطع می‌شد. با احتیاط نگاهی انداخت. مرد درشت‌هیکل زیر خرده شیشه‌ها حرکت نمی‌کرد. چند نگهبان دیگر در اطراف بودند، اما حواسشان پرت بود. پشت تالار بازتاب‌ها، یک درب فولادی بدون پنجره بود. اتاق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #30
صدا آشنا بود. صندلی چرخید. فردی که روی آن نشسته بود، سرهنگ فرهمند نبود. کسی بود که لیان هرگز انتظار دیدنش را در آنجا نداشت: سامان، دوست قدیمی و متخصص کامپیوتر بازنشسته. مردی که دقایقی قبل با او تماس گرفته بود. او لبخندی آرام و غمگین بر لب داشت.
-‌ من تماشاچی هستم، الیا و متأسفم که مجبور شدم تو را این‌قدر عمیق به این کابوس بکشانم.

***

لیان چند قدم به عقب رفت،گویی از یک ضربه فیزیکی خورده بود.
-‌ سامان؟ اما تو... تو بازنشسته شدی. تو کمکم کردی!
سامان از صندلی بلند شد. او پیرتر از آنچه لیان به یاد داشت به نظر می‌رسید، اما چشمانش با هوشیاری غیرمعمولی می‌درخشید.
-‌ کمک کردم چون مجبور بودم. و چون تو تنها کسی بودی که می‌توانستی به قلب این لانه برسی. من سال‌ها برای پلیس روی سیستم‌های نظارتی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 10)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا