- تاریخ ثبتنام
- 18/2/26
- ارسالیها
- 77
- پسندها
- 382
- امتیازها
- 1,748
- مدالها
- 4
- نویسنده موضوع
- #31
خداحافظی کردم و از پلهها بالا رفتم.
کلید را توی در چرخاندم. ماهلین با شتاب جلوی در آمد و گفت:
- بابا حامد... نمیتونه راه بره.
کلید از دستم روی پارکت افتاد.
چند قدمی که برداشتم، حامد را دیدم که روی زمین دراز کشیده بود.
بوی تخممرغ دلم را آشوب کرد.
کف آشپزخانه، تخممرغ پخش شده بود.
کنار حامد نشستم و گفتم:
الان زنگ میزنم اورژانس.
گوشیام را از توی کیفم برداشتم.
انگشتانم روی صفحه گوشی میلرزید.
ماهلین گوشهی دیوار کز کرده بود.
حامد همان چند کلامهم، دیگر نمیتوانست بگوید. به زور حرف میزد؛ حرفهایش نامفهوم بود.
به اورژانس از احوال حامد گفتم. تا رسیدن آنها، تخم مرغی که بوی گندش خانه را پر کرده بود از روی زمین جمع کردم.
کارتنها هنوز سرِجایشان بود.
از وسط پذیرایی جمعشان کردم و توی اتاق...
کلید را توی در چرخاندم. ماهلین با شتاب جلوی در آمد و گفت:
- بابا حامد... نمیتونه راه بره.
کلید از دستم روی پارکت افتاد.
چند قدمی که برداشتم، حامد را دیدم که روی زمین دراز کشیده بود.
بوی تخممرغ دلم را آشوب کرد.
کف آشپزخانه، تخممرغ پخش شده بود.
کنار حامد نشستم و گفتم:
الان زنگ میزنم اورژانس.
گوشیام را از توی کیفم برداشتم.
انگشتانم روی صفحه گوشی میلرزید.
ماهلین گوشهی دیوار کز کرده بود.
حامد همان چند کلامهم، دیگر نمیتوانست بگوید. به زور حرف میزد؛ حرفهایش نامفهوم بود.
به اورژانس از احوال حامد گفتم. تا رسیدن آنها، تخم مرغی که بوی گندش خانه را پر کرده بود از روی زمین جمع کردم.
کارتنها هنوز سرِجایشان بود.
از وسط پذیرایی جمعشان کردم و توی اتاق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش