• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه خانه‌‌ی حبابی | آیدا مقدم کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع الف_مقدم
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 61
  • بازدیدها بازدیدها 627
  • کاربران تگ شده هیچ

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
77
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #31
خداحافظی کردم و از پله‌ها بالا رفتم.
کلید را توی در چرخاندم. ماهلین با شتاب جلوی در آمد و گفت:
- بابا حامد... نمی‌تونه راه بره.
کلید از دستم روی پارکت افتاد.
چند قدمی که برداشتم، حامد را دیدم که روی زمین دراز کشیده بود.
بوی تخم‌مرغ دلم را آشوب کرد.
کف آشپزخانه، تخم‌مرغ پخش شده بود.
کنار حامد نشستم و گفتم:
الان زنگ میزنم اورژانس.
گوشی‌ام را از توی کیفم برداشتم.
انگشتانم روی صفحه گوشی می‌لرزید.
ماهلین گوشه‌ی دیوار کز کرده بود.
حامد همان چند کلام‌هم، دیگر نمی‌توانست بگوید. به زور حرف میزد؛ حرف‌هایش نامفهوم بود.
به اورژانس از احوال حامد گفتم. تا رسیدن آن‌ها، تخم مرغی که بوی گندش خانه را پر کرده بود از روی زمین جمع کردم.
کارتن‌ها هنوز سرِجایشان بود.
از وسط پذیرایی جمع‌شان کردم و توی اتاق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
77
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #32
زهرا خانم با یک دست روی صورتش زد و گفت:
- خدا مرگم بده، بزار بیام داخل.
دستم را گرفت و همراهم به پذیرایی آمد.
با دیدن حامد گفت:
- مگه مریضی خاصی داره؟
عصبی و کلافه بودم. سوال‌های زهرا‌خانم هرچند از مهربانی بود اما بی‌تابم می‌کرد.
به سمت پنجره رفتم. پرده را کنار کشیدم و پنجره را باز کردم.
درست وسط گلویم توپی احساس می‌کردم که راه نفسم را می‌بست.
زهرا‌خانم با آمدن اورژانس گفت:
- بیاین آقا، ببینید این جوون چشه؟!
دو مرد جوان کنار حامد نشستند.
هم‌زمان درمورد بیماریِ زمینه‌ای می‌پرسیدن که جوابم به سوالاتشان منفی بود.
فقط گفتم:
- هر‌ از گاهی که عصبی میشه، فشارش بالا پایین میشه.
فشار حامد را گرفتند. یک قرص زیر زبانی دادند.
حامد شبیه به کوهی بود که فروریخته بود.
یکی از آن دونفر از جا بلند شد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
77
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #33
حتی حضور ماهلین برایم بی‌اهمیت بود.
تمام صداها در گوشم محو شدند.
روی زمین نشستم و بی‌اختیار با صدای بلند گریه کردم.
زهرا خانم کنارم نشست و گفت:
- اگر خودت و ببازی، شرایط سخت‌تر میشه.
نگاهی کردم و گفتم:
- تا الان کی به فکر من بود؟ مگه من چند نفرم!
اورژانس رسید. برانکارد آورد. حامد مثل بچه‌ای بود که از خودش اختیاری نداشت.
از سرو صداها خانم تقوی جلوی در آمد.
می‌دانستم بیش‌تر از آنکه نگران باشد، کنجکاوی او را به این‌جا کشانده بود.
همه جلوی در رفتیم.
خانم تقوی گفت:
- خدا بد نده!
ابروهایش را پیچ‌ و تابی داد. لحنش دلسوزانه نبود.
نگاهم را ازش گرفتم. فرصت مناسبی برای بحث نبود.
به زهرا خانم گفتم:
- من باید با حامد برم اما ماهلین و نمی‌تونم بیمارستان ببرم.
ماهلین که حالا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
77
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #34
زهرا خانم چینی به روی پیشانی‌اش افتاد. با صدایی که از بغض می‌لرزید گفت:
- ماهرخ، نگران نباش؛ مثل چشم‌هام مراقبش هستم.
دست ماهلین را گرفت.
او دلش پیش من بود. خم شدم و چشمانی که از اشک خیس بود،بوسیدم.
ماهلین پرسید:
- زود برمیگردین؟
دستش را فشردم و گفتم:
- زودتر از چیزی که فکرش و کنی.
خودم‌‌ از جوابم مطمئن نبودم.
حامد را پایین بردند. به زهرا خانم گفتم:
- کلید پیش شما باشه، شاید ماهلین از خونه چیزی بخواد. کلید را از دستم گرفت.
خواستم خداحافظی کنم که خانم تقوی گفت:
- زهرا خانم تا این‌ها برگردن شما یکم لوازم هارو جمع کن؛ این‌طوری کمک بیشتری می‌کنی!
جا خوردم. سرِجایم خشکم زد. خانم تقوی حتی در این شرایط‌هم به فکر کوتاه آمدن نبود.
زهرا خانم نگاهش به سمت من بود و گفت:
- ماهرخ، تو برو پیش شوهرت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
77
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #35
آمبولانس ایستاد. برانکارد را پایین بردند و من به دنبالش رفتم.
حامد را به اورژانس بردند.
بیمارستان شلوغ بود. بوی الکل و ضدعفونی کننده در فضا پخش بود.
نور سفید که سرتاسر راهرو بود چشمم را می‌زد. مدت کوتاهی گذشت تا پرستاری از اتاق بیرون آمد و گفت:
- همراه آقای تیموری کجا هستن؟
به سمتش رفتم. دختر جوانی بود و بیش از اندازه آرایش روی صورتش نشسته بود. همراهش داخل اتاق رفتم. دکتری که آن‌جا بود شرح حال مریضم را داد. از حرف‌هایش چیزی متوجه نمی‌شدم، جز اینکه شوهرم سکته مغزی کرده!
دکتر گفت:
- ایشون لخته کوچیکی داشتن که باعث این اتفاق شده؛ مدتی باید تحت نظر باشن.
دکتر به سمت اتاق دیگری رفت و پرستار گفت:
- شما برید کارهای بستری و انجام بدین.
تمام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
77
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #36
امیر گفت:
- آدرس بدین تا همین الان بیام.
تماس را قطع کردیم و آدرس را برایش پیامک کردم. کافه‌ای کوچک در حیاط بیمارستان بود. وارد کافه شدم. چند صندلی چوبی آن‌جا بود. به پیرمرد سن و سال داری که آن‌جا بود، گفتم:
- من یه چایی میخوام.
روی صندلی که رو به حیاط بیمارستان بود نشستم. آهنگی که پخش میشد، مثل نمک روی زخمِ قلبم بود.
در این دنیا تک و تنها شدم من
گیاهی در دل صحرا شدم من
چو مجنونی که از مردم گریزد
شتابان در پی لیلا شدن من

پیرمرد چای را جلویم گذاشت و گفت:
- گریه نکن دخترم، حال مریضت خوب میشه ؛ توکل کن به خدا.
لبخندی زدم. دستمالی از روی میز برداشتم و اشک‌هایم را پاک‌کردم. لیوان چایی را میان دستانم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
77
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #37
سلامی کردم و گفت:
- حامد و کجا بردن؟
به سمت راهرو بیمارستان رفتیم. به طبقه دوم رفتیم؛ به اولین اتاق اشاره کردم، گفتم:
- اینجاست...
وارد اتاق شدیم. مرد کم و سن سالی در تخت مجاور بستری بود. حامد سعی داشت صحبت کند اما جز کلمات نامفهوم حرفی نمی‌توانست بزند. امیر گفت:
- من امشب پیش حامد میمونم؛ شما بهتره برین خونه.
خواستم مخالفت کنم که امیر گفت:
- شاید بهتره این قضیه‌رو با حسین درمیون بذارید؛ برادر بزرگِ حامدِ!
صدایم را پایین آوردم تا حامد نشنود. گفتم:
- حسین مخالف شریک شدن ما با حمید بود؛ بعدش سرسنگین شد الان چطور بهش رو بندازم؟
امیر گفت:
- من هر کمکی باشه می‌کنم؛ اما می‌دونم کمک من فایده‌ای نداره.
نگاهی به حامد کردم و گفتم:
- آقا امیر این روزها، بلا شده همخونه‌ی ما، هیچ جوره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
77
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #38
خداحافظی کردم و از آنجا بیرون رفتم.
آژانس جلوی در بیمارستان بود.
جلو نشستم. از بوی خودم دماغم را جمع کردم. از صبح این لباس تنم بود و بوی ماندگی می‌داد. سه مسافر دیگر سوار شدند. ماشین حرکت کرد. سرِ خیابان اصلی پیاده شدم. قدم‌های تند و بلندی برمی‌داشتم. به جلو در خانه رسیدم. کلید نداشتم و زنگ زهرا خانم را زدم. به طبقه بالا رفتم. زهرا خانم در را باز کرد. ماهلین کنارش بود و با دیدن من گفت:
- مامانی فکر می‌کردم امشب تنهام.
زهرا خانم کلید خانه را از روی جا کفشی برداشت و بهم داد. گفت:
امشب و استراحت کن. فردا کمکت لوازم و جمع می‌کنم.
تشکری کردم و وارد خانه شدم. چراغ‌ها خاموش بود. در پنجره باز مانده بود و هوای خانه سرد بود. جای خالی حامد حس می‌شد. ماهلین چراغ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
77
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #39
با خون گرمی صبحت کرد. می‌دانستم هاجر کنارش نیست. زنش او را پُر می‌کرد. از فرصت استفاده کردم و برای حسین در دو دل کردم.
حسین گفت:
- زودتر می‌گفتی! من فردا میام بیمارستان.
تشکری کردم و گفتم:
- داداش ما بی‌خونه شدیم و حامدم که الان زمین گیره، کاش به حمید بگین الان رحم کنه و حق‌مون و بده.
حسین گفت:
-من‌ که خیلی وقته باهاش حرف نزدم اما نگران اون نباش!
دلم به حرف‌های حسین خوش شد.تماس را قطع کردم و تا نیمه شب مشغول جمع کردن ظروف آشپزخانه شدم. ماهلین روی مبل خوابش برده بود. بغلش کردم و بردم به اتاق خودم. نفهمیدم کی خوابم برد. صبح با آلارم ساعت از خواب بیدار شدم.
صبحانه‌ای آماده کردم و با ماهلین خوردیم. کمی لباس‌ها را جمع کردم. نزدیک های ظهر به ماهلین گفتم:
- امروز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] MER~

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
77
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #40
رفتم و روی تخت کنارِ حامد نشستم. سعی داشت لبخند بزند تا بدانم حالش خوب است. در همان لحظه حسین رسید. حامد با آمدن حسین، قطره اشکی از گوشه‌‌ی چشمش پایین ریخت. وقتی مَردم را این‌طور شکننده می‌دیدم، ته دلم خالی می‌شد.
حسین گفت:
- داداشم... نبینم این‌طوری مثل ماهی، دست و پا بسته باشی.
رو به من کرد و گفت:
- ماهرخ، باید همون لحظه که این اتفاق افتاد به من می‌گفتی!
گفتم:
- نمی‌خواستم زحمت بدم یا این‌ که هاجر ناراحت بشه.
حسین نوچی کرد. اَبروی پر پشتش را بالا داد و گفت:
- هاجر کاری نداره که! الان‌هم اصرار داشت بیاد قبول نکردم‌.
می‌دانستم این‌طور نیست اما تشکر کردم. حسین درمورد خانه پرسید و ریز مسائل را برایش گفتم.
- تا این که گفت:
- خدا بزرگه. نهایت یه مدت کوتاه مهمون ما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا