• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان بژیان | ساناز توکلیان کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع t_sanaz_t
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 7
  • بازدیدها بازدیدها 121
  • کاربران تگ شده هیچ

t_sanaz_t

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/26
ارسالی‌ها
7
پسندها
30
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
بژیان
نام نویسنده:
ساناز توکلیان
ژانر رمان:
عاشقانه، اجتماعی، معمایی
کد رمان: 5781
ناظر: @Ala.Rigi


خلاصه: دختری رنج کشیده از جبر روزگار، تمام تلاش خود را می‌کند که سر پا بایستد و در مقابل ناملایمات کمر خم نکند؛ در این میان پسری زخم خورده برای گرفتن انتقام زندگی از دست رفته‌اش پا به زندگی دخترک گذاشته و بدون در نظر گرفتن این‌که دخترک نقشی در اتفاقات گذشته نداشته و حتی رازهای گذشته را نمی‌داند، او را محکوم به آزار می‌کند و اورا وسیله‌ای برای انتقامش قرار می‌دهد و اتفاقی می‌افتد که...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mobina.yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
896
پسندها
4,744
امتیازها
22,273
مدال‌ها
14
سن
22
  • مدیر
  • #2
https___forum.1roman.ir_attachments_700798_.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.


نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mobina.yahyazade

t_sanaz_t

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/26
ارسالی‌ها
7
پسندها
30
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #3
به توکل نام اعظمت، بسم الله.

مقدمه:

بر زمین افتاد شمشیرت ولی چون جنگ بود
بر تو می‌شد زخم‌ها زد، بر من اما ننگ بود

با خودم گفتم بگیرم دست یا جان تو را؟
اختلاف حرف دل با عقل صدفرسنگ بود

گر چه دستت را گرفتم باز هم قانع نشد
تا نبخشیدم تو را، دل همچنان دلتنگ بود

چون در آغوشت گرفتم خنجرت معلوم کرد
بر زمین افتادن شمشیر، خود نیرنگ بود

من پشیمان نیستم، اما نمی‌دانم هنوز
دل چرا در بازی نیرنگ‌ها یکرنگ بود

در دلم آیینه‌ای دارم که می‌گوید به آه

در جهان سنگدل‌ها کاش می‌شد سنگ بود
 
آخرین ویرایش

t_sanaz_t

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/26
ارسالی‌ها
7
پسندها
30
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #4
صدای زنگ تلفنش بلند شد. با کف دست به پیشانی‌اش کوبید و هول زده بدون این‌که نگاهی به مخاطب بیندازد رد تماس زد.
استاد که با صدای زنگ تلفن ساکت مانده بود بدون این‌که به شخص خاصی اشاره کند گفت:
- این آخرین باریه که میگم و دیگه‌ هم تذکر نمی‌دم؛ گوشیاتون رو قبل اومدن به کلاس سایلنت کنید.
و باز به تدریسش ادامه داد.
صدای ریز خنده بغل دستی‌اش که بلند شد برگشت و خیلی آرام رو به او پچ زد:
- عه یکتا نخند الان می‌فهمه من بودم.
با بیشتر افراد دانشگاه بگو و بخند داشت چه بسا هم رشته‌ خودش نباشند اما به آنها دوست نمی‌گفت.
به هیچ‌وجه آدم درونگرایی نبود برعکس خیلی پر جنب و جوش بود با خیلی ها هم بگو و بخند داشت اما هیچ‌کدام را دوست نمی‌خواند.
معتقد بود دوست کسی است که قابل اعتماد باشد،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

t_sanaz_t

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/26
ارسالی‌ها
7
پسندها
30
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #5
زٌحَل حینی که موهایش را با یک دست به زیر مقنعه می‌فرستد می‌گوید:
- فرمودید برای چه تاریخی می‌خواید؟
صدای ظریف زن از پشت خط به گوشش رسید:
- برای بیست و ششم همین ماه.
تاریخ رزور هتل برای جشن‌ها را چک کرد. وقتی دید این ماه کاملا پر بود به زن اطلاع داد و قطع کرد.
صدای زنگ تلفنش که بلند شد نگاهی به صفحه‌‌اش انداخت و با دیدن مخاطب پشت خط رو به نغمه می‌گوید:
- توروخدا حواست باشه می‌دونی من تک بعدیم تلفنو جواب بدم دیگه هیچی نمی‌فهمم.
نغمه سری برایش تکان می‌دهد.
- خیلی خب فقط سریعتر تمومش کن میبینی که این‌جا غلغله‌ست.
بوسی برایش می‌فرستد و تلفنش را جواب می‌دهد:
- سلام عشق من، قبل از این‌که بگی خودم میگم بخدا سرم شلوغ بود نتونستم بگیرمت.
صدای دخترش را که‌ می‌شنود لبخندی روی لب‌هایش جا خوش می‌کند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

t_sanaz_t

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/26
ارسالی‌ها
7
پسندها
30
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #6
- زنگ زده بودم به بابا... اوم... نه نه اون زنگ زد.
پوف کلافه ای می‌کشد:
- الان واقعاً مهمه که کی به کی زنگ زد؟
نهان: خب بابا وایسا بگم. بابا گفت آقای مجیدی سهم خودشو از هتل فروخته. می‌دونی که سهم آقای مجیدی از همه سرمایه گذارا بیشتره.
بابا گفت یه مرد جوون سهمشو خریده خودشم قراره مدیر عامل شه. وای زحل برو تو کارش مخشو بزن. به جان خودم یدونه از اون خنده‌های خوشگلت بکنی عنان از کف میده.
زحل خنده‌اش می‌گیرد:
- مطمعنی گفت یه مرد جوون؟
نهان کلافه پوفی می‌کشد:
- خیلی خب دروغ گفتم.
زحل موشکافانه می‌گوید:
- تو توی هتل کار نمی‌کنی و بابات به تو گفته؛ من توی هتل کار می‌کنم و بابام چیزی بهم نگفته؛ جالب نیست؟!
نهان خمیازه‌کشان می‌گوید:
- به منم نمی‌خواست بگه؛ گفت چند روز دیگه با عمو مرتضی می‌خوان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

t_sanaz_t

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/26
ارسالی‌ها
7
پسندها
30
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #7
صدای همه در آمده بود؛ گویا نیم ساعت تاخیر سرمایه گذار جدید به مزاج هیچ‌کس خوش نیامده بود.
صدای غر غر حضار اتاق کنفرانس را پر کرده بود. در این بین در باز شد و مردی جوان وارد شد. همه به یک‌باره ساکت شدند و محو او گشتند. همه به اندازه‌ای زیبایی دیده بودند که در مقابل زیبایی‌ها عادی برخورد کنند اما چشمان این جوان رشید جاذبه‌ای داشت که نگاه گرفتن از آن غیر ممکن بود؛ چشمانش چیزی فراتر از زیبایی بودند؛ چیزی شبیه رویا!
تا به خودت می‌آمدی در چشمان سیاهش غرق می‌شدی و تنها جمله فتبارک‌الله احسن الخالقین در ذهنت تکرار می‌شد. اما حالِ پدر و عمو احمد زحل چیزی سوای حاضرین بود. شوکی شدید به آنها وارد شده بود؛ بقیه بخاطر زیبایی چشمانش غرق او شده بودند و آنها بخاطر گذشته‌ای تاریک که میان چشمان این جوان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Ala.Rigi

t_sanaz_t

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/26
ارسالی‌ها
7
پسندها
30
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #8
.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا