• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان خاطره‌های ناپدید | دِزدِمونا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Desdemona
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 12
  • بازدیدها بازدیدها 96
  • کاربران تگ شده هیچ

Desdemona

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
32
پسندها
62
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
خاطره‌های ناپدید
نام نویسنده:
دِزدِمونا
ژانر رمان:
اجتماعی، عاشقانه
کد رمان: 5783
ناظر: @Armita.sh
خلاصه رمان:
هلنا دختر هجده ساله‌ی این قصه درگیر کینه‌ی عشقی قدیمی می‌شود؛ تنها و ناامید زندگی را جلو می‌برد. زندگی‌‌ای که ساز خود را می‌زند و با ریتم این ساز همه می‌رقصند. درست زمانی که این کینه شاید به پایان برسد؛ زندگی، هلنا را بیشتر به عمق خود می‌کشد. در این بین دوستانی را از دست می‌دهد و دوستانی را هم به دست می‌آورد. زندگی ریتم نامنظم خود را می‌نوازد و هلنا را در خود غرق می‌کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

M A H D I S

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
771
پسندها
11,632
امتیازها
28,473
مدال‌ها
39
سن
25
  • مدیر
  • #2
Screenshot_۲۰۲۶۰۴۰۷_۱۱۳۸۰۰_Samsung Internet.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.


نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : M A H D I S
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] Armita.sh

Desdemona

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
32
پسندها
62
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #3
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام عزیزان، یه معرفی کوتاه داشته باشیم و رمان رو شروع کنیم.
ده سال پیش اولین باری بود که نوشتم. منتشرش هم کردم؛ در انجمن‌های کافه قلم و قصه سرا و الان سال‌هاست که دیگه این دو انجمن وجود ندارند اما در یاد من زنده هستند و شاید در یاد شما عزیزان! منتشر کردم اما هیچوقت تمامش نکردم. خیلی یهویی تصمیم گرفتم یه انجمن پیدا کنم و دوباره شروع کنم. این اولین نوشته‌ی منه بدون ویرایش متن همون ده سال پیش رو می‌گذارم. نام قبلی این اثر "ریتم زندگی" بود اما تغییر کرد به نام زیبای " خاطره‌های ناپدید"


**هرروز ظهر پارت گذاری انجام میشه**

و امروز به مناسبت شروع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Desdemona

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
32
پسندها
62
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #4
نگاهم را به مغازه‌های رنگارنگ و خیابان‌های شلوغ دوختم. چه‌قدر همه شاد بودند؛ حق داشتند نوروز تقریباً نزدیک بود! با تنی خسته و قدم‌هایی سست، خیابان‌های شهر را زیر پا می‌گذارم. حسِ سردِ تنهایی، بدنم را می‌لرزاند. نمی‌دانم چه به روزم آمد که این حال‌ و روزم شد. همه‌چیز از روزی شروع شد که مسعود خانه‌خرابم کرد! شاید حتی از روزی که مسعود را شناختم؛ نمی‌دانم شاید هم از آن روزِ پاییزی که با خودش دل‌شکستگی آورد.
***
-‌ هلنا دخترم! پاشو، مدرسه‌ت دیر شد. پاشو.
باز هم یک صبح دیگر که با صدای غرغرهای مامان چشم‌هایم را باز کردم و زیر لب زمزمه کردم:
- سلام زندگی!
بعد از این‌که آبی به دست‌ و صورتم زدم؛ نگاهم به ساعت افتاد. از هفت گذشته بود. خیلی سریع دست‌به‌کار شدم. با وجود نزدیکیِ مدرسه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Desdemona

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
32
پسندها
62
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #5
-‌ مگه می‌شه؟! مگه داریم؟! یعنی چی؟ مگه بچه‌ست که قهر کنه؟!
از گریه‌ی زیاد با لکنت صحبت می‌کرد.
-‌ دیشب… گفت… من… دروغ‌گو‌ئم… دیگه… دوستم… نداره!
اشک‌هایش بی‌وقفه صورتش را خیس می‌کردند و صدای بلندش توجهِ همه‌ی بچه‌ها را به سمتِ ما کشانده بود.
- هیــس، آروم! آروم باش لطفاً! الان همه‌ رو خبر می‌کنی!
از دور دیدم که سارا هم به سمتمان می‌آمد. عسل را گوشه‌ای نشاندم که سارا رسید و یک بطری آب به دستش داد.
-‌ عسلی؟ مگه من صبح نگفتم خودم می‌رم باهاش حرف می‌زنم؛ پس گریه نکن دیگه، باشه؟
با شنیدن این حرف به سمتِ سارا بُراق شدم.
-‌ سارا! تو می‌دونستی و به من نگفتی؟ دستت درد نکنه!
عسل که تقریباً گریه‌اش بند آمده بود، سرش را بالا گرفت و گفت:
- من ازش خواستم چیزی نگه؛ خواهش می‌کنم تو هم هیچ‌وقت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Desdemona

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
32
پسندها
62
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #6
***
ظهر شده بود و زنگِ مدرسه‌ی «نویدِ آزادی» نویدِ رهایی از بندِ این درسِ مسخره را می‌داد. داشتم با بچه‌ها خداحافظی می‌کردم که نگاهم به عسل افتاد. با چشم و ابرو و هزار ادا و اطوارِ سعی داشت قرارمان را یادآوری کند. علی، به‌اصطلاح عاشق‌پیشه، برای تولدش کادویی فرستاده بود. سرویس منتظرِ عسل بود و بعدازظهر هم پدرش اجازه نمی‌داد تنها از خانه بیرون برود. قرار گذاشته بودیم من بسته را تحویل بگیرم و فردا در مدرسه به او بدهم. پست نزدیک بود و پس از دریافتِ بسته، سرخوشانه به خانه بازگشتم. طبقِ عادت، زنگِ در را فشردم اما کسی باز نکرد. کلیدم را درآوردم و در را باز کردم.
از صحنه‌ای که پیشِ رویم بود، تعجب کردم؛ از آدم‌های پیشِ رویم هم. پدرم این وقتِ روز خانه نمی‌آمد، اما تعجب‌برانگیزتر حضورِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Desdemona

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
32
پسندها
62
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #7
روز بخیر بچه ها! لبتون خندون و دلتون شاد
اینم از پست امروز!
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

برق کلیدی که به چشمم خورد، از فکر بیرون آمدم و به دستی نگاه کردم که درحال باز کردن قفل در بود؛ دست پدرم. دلم برای لبخندش تنگ شده بود؛ از بعد از آن روز هم مادر و هم پدرم لبخند و صدایشان را از من دریغ کرده بودند. مثل همه‌ی این چند روز با لبخند سلام کردم.
- سلام بابا، خسته نباشی.
و مثل همه‌ی این چند روز جواب گرفتم. جوابم تکان سری بود در سکوت که حتی به من نگاه هم نمی‌کرد.
زودتر از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Desdemona

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
32
پسندها
62
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #8
سلاااام،
امروز همینطوری دلی، دوست دارم دوتا پست بگذارم.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


این فکرهای بیهوده سردردی که این روزها رهایم نمی‌کرد را بدتر کرده بود و هیچ‌چیز را هم تغییر نمی‌داد. مسکنی داخل دهانم گذاشتم و تمام آب معدنی که از یخچال برداشته بودم را یک نفس بلعیدم. می‌دانستم تا چند لحظه‌ی دیگر اثر می‌کند پس زیر پتو خزیدم و چشم‌هایم را بستم. اثر قرص بود یا خسته بودم نمی‌دانم اما هرچه که بود خیلی زود خوابم برد. صبح با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار پریدم و بعد از آماده شدن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Desdemona

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
32
پسندها
62
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #9
نمیخواین نظر بدید؟؟ یا نکنه کسی نمیخونه؟؟ :sad::sad::sad: هرچی تو فکرتونه بیاید بهم بگید
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چندروزی از زمانی که با علی صحبت کرده بودم می‌گذشت. اوضاع بهتر که نشده بود هیچ بسیار بدتر هم بود. علی رابطه‌اش با عسل را به کلی قطع کرده بود. عسل مدام گریه می‌کرد و به خودش لعنت می‌فرستاد که حداقل با بودنش، کور سوی امیدی داشت؛ با نبودنش چه باید می‌کرد؟!
بعد از من سارا هم چندباری با او صحبت کرد اما مرغش یک پا بیشتر نداشت. وضعیت روحی عسل روز به روز بدتر می‌شد؛ من هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Desdemona

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
32
پسندها
62
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #10
شهریور ماه-پانزده سالگی هلنا

با شور و شوق فراوان، خیابان‌های عریض اصفهان را بالا و پایین می‌کردم تا همه‌ی چیزهایی را که برای یک تولد عالی نیاز داشتم بخرم. اواخر شهریور ماه بود و اولین فصل پاییز نزدیک بود. هرکاری که برای شروع یک سال تحصیلی خوب در مدرسه احتیاج داشتم را قبلاً انجام داده بودم. از صبح به همراه مادرم در بازار چرخ می‌زدیم تا من بهترین کفش و لباسی که می‌توانستم با تم سفید و صورتی روشن پیدا کنم و بخرم. زری خانم، به من می‌گفت «دیوانه» و می‌گفت «لازم نیست انقدر شلوغش کنی یک تولد ساده که انقدر دنگ‌وفنگ ندارد.» حرفش در گوش من فرو نمی‌رفت. پانزده سالگی، به‌نظرم خیلی خاص بود. فکر می‌‌کردم اول بزرگ شدن است و از دنیای بچگی‌ها رها می‌شوم. برای همین می‌خواستم ترکیب تم تولدم، صورتی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] Armita.sh

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا