- تاریخ ثبتنام
- 5/4/26
- ارسالیها
- 46
- پسندها
- 86
- امتیازها
- 203
- نویسنده موضوع
- #21
با نگاهی متعجب و پر از تحسین به من خیره شده بود و منی که از ابتدای توضیحاتش دست به سینه و کلافه ایستاده بودم؛ پوزخندی در جواب نگاهش نثار او کردم. دوربین را گرفتم و آن را روی سه پایه قرار دادم. تنظیمش کردم و خاله کوچکم را صدا زدم:
- خاله جان؟ خاله هانیه؟
وقتی امد به او گفتم که دوربین تنظیم است و فقط دکمه را فشار دهد تا عکس گرفته شود. این حرفم با واکنش تند زندایی همراه بود:
- چیزی شده هلنا؟ نکنه قدممون سنگین بود که نوبت به ما رسید عکاس باشی عوض شد؟ یا شاید هم قابل ندونستی؟ اصلا نکنه از ما خوشت نمیاد؟
نمیفهمیدم چه اصراری داشت تلخی زبانش را همه جا به رخ بکشد. شاید هم میخواست بگوید؛ زرنگ است و خیلی همه چیز را زود میفهمد. جلویش را نمیگرفتم تا صبح نظریه می داد:
- نه زندایی این چه...
- خاله جان؟ خاله هانیه؟
وقتی امد به او گفتم که دوربین تنظیم است و فقط دکمه را فشار دهد تا عکس گرفته شود. این حرفم با واکنش تند زندایی همراه بود:
- چیزی شده هلنا؟ نکنه قدممون سنگین بود که نوبت به ما رسید عکاس باشی عوض شد؟ یا شاید هم قابل ندونستی؟ اصلا نکنه از ما خوشت نمیاد؟
نمیفهمیدم چه اصراری داشت تلخی زبانش را همه جا به رخ بکشد. شاید هم میخواست بگوید؛ زرنگ است و خیلی همه چیز را زود میفهمد. جلویش را نمیگرفتم تا صبح نظریه می داد:
- نه زندایی این چه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.