• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان خاطره‌های ناپدید | دِزدِمونا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Desdemona
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 24
  • بازدیدها بازدیدها 228
  • کاربران تگ شده هیچ

Desdemona

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
46
پسندها
86
امتیازها
203
  • نویسنده موضوع
  • #21
با نگاهی متعجب و پر از تحسین به من خیره شده بود و منی که از ابتدای توضیحاتش دست به سینه و کلافه ایستاده بودم؛ پوزخندی در جواب نگاهش نثار او کردم. دوربین را گرفتم و آن را روی سه پایه قرار دادم. تنظیمش کردم و خاله کوچکم را صدا زدم:
- خاله جان؟ خاله هانیه؟
وقتی امد به او گفتم که دوربین تنظیم است و فقط دکمه را فشار دهد تا عکس گرفته شود. این حرفم با واکنش تند زندایی همراه بود:
- چیزی شده هلنا؟ نکنه قدممون سنگین بود که نوبت به ما رسید عکاس باشی عوض شد؟ یا شاید هم قابل ندونستی؟ اصلا نکنه از ما خوشت نمیاد؟
نمی‌فهمیدم چه اصراری داشت تلخی زبانش را همه جا به رخ بکشد. شاید هم می‌خواست بگوید؛ زرنگ است و خیلی همه چیز را زود می‌فهمد. جلویش را نمی‌گرفتم تا صبح نظریه می داد:
- نه زندایی این چه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] armıta

Desdemona

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
46
پسندها
86
امتیازها
203
  • نویسنده موضوع
  • #22
صدای جرینگ جرینگ دسته کلیدی از پشت در می‌آمد؛ چه‌قدر این صدا را دوست داشتم. مرا به دوران کودکی‌ام می‌برد؛ همان جایی که در مزرعه‌های روستا میان گوسفندان و بزغاله‌های تیز پا می‌دویدم و با صدای زنگوله‌هایشان خو گرفته بودم.
کلید که در قفل چرخانده شد؛ ترس به دلم چنگ انداخت. به ساعتم نگاه کردم خدای من، ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. نکند دزد آمده باشد؟ اگر دزد باشد فاتحه‌ام خوانده است. اگر بلایی سرم بیاید چه؟ قطعا خودم را خواهم کشت. در باز و قامت مردی از دور پیدا شد. شتاب‌زده از روی تاب بلند شدم و ایستادم. منگ بودم، گیج بودم. چه باید می‌کردم. لرزش تک‌ِتک اندامم را حس می کردم. درست مثل بره‌ای شده بودم؛ دور افتاده از گله، محبوس در بن‌بست بی‌هیچ راه فراری و مانند طعمه‌ای برای شکارچی‌اش، آن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] armıta

Desdemona

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
46
پسندها
86
امتیازها
203
  • نویسنده موضوع
  • #23
***
شهریور 94

بالاخره دایی امین هم سر و سامان گرفت. دیشب مجلس عروسیش برپا بود. چقدر مجلل بود. چه قدر خوش گذشته بود. به زحمت توانستیم تا ساعت چهار صبح مجلس را تمام کنیم. اینقدر خوش گذشته بود که هیچ کداممان حاضر نبودیم جشن به این زیبایی را ترک کنیم اما امان از دست این خواب. به قول مادرم:
«اگر انسان به دو چیز نیاز نداشت دنیا بهشت بود یکی خواب و دیگری شکم»
امروز هم مراسم پاتختی برگزار شده بود و حالا همۀ فامیل دور هم جمع بودیم. خانوادۀ دایی عمران و خاله زهره، دایی امین و نوعروسش. من و مامان طلعت و خاله هانیه می‌گفتیم و می‌خندیدیم. این سرخوشی دوامی نداشت و حرفِ دایی امین خنده را زهرِ لبم کرد.
- خب دیگه نوبتی هم باشه نوبت مسعوده. مسعود جون شغل که داری. خونه و زندگی هم که داری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Desdemona

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
46
پسندها
86
امتیازها
203
  • نویسنده موضوع
  • #24
حالا وقتش بود؛ باید آب خنکی روی این جگر داغ شده‌ام از هُرم کارها و حرف‌های مسعود می‌رختم. روی مبل تک نفره‌ای که نشسته بودم جابه‌جا شدم:
- راستش دایی جون مسعود چند باری سد راه من شده و از من درخواست کرده بود.
چهرۀ دایی امین، قبل از هر کس دیگری در هم رفت و من بی‌توجه ادامه دادم:
- اما هربار بهش می‌گفتم که اصل ما خانواده هامون هستند به علاوه همیشه هم جوابم رو به وضوح به اون دادم و بهش گوش‌زَد کردم. مسعود برای من درست مثل برادر بزرگتر نداشتمه. به مسعود گفتم به شما هم میگم جواب من یک کلمه است، نه، من و مسعود به درد هم نمی‌خوریم.
با هر کلمه که از دهانم خارج می‌شد چهرۀ مسعود هم مثل دایی بیشتر درهم می‌رفت و جگر من خنک تر می‌شد. ضربۀ آخر را زمانی زدم که گفتم نه.
زندایی هم بدتر از بقیه؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Desdemona

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
46
پسندها
86
امتیازها
203
  • نویسنده موضوع
  • #25
مات شدم. او دیگر این‌جا چه می‌خواست حتما در پی آبروریزی‌ای دیگر این‌جا آمده بود. با اینکه صدایش را شناخته بودم؛ باز هم به صفحه دقیق شدم. خودش در دیدم نبود. اما به خوبی می‌توانستم ماشینش را ببینم. از این پررویی حرصم گرفت:
- چیه؟ چته؟ چی می‌خوای؟ نکنه برات بس نبوده اومدی نیش آخرو بزنی؟ هنوز زهرت خشک نشده؟
- هلنا، ما باید با هم حرف بزنیم. خواهش می‌کنم.
غم صدایش را نمی‌شد نادیده گرفت اما دل من سنگ شده بود:
- چه حرفی؟ مگه حرفی هم مونده؟
- من باید توضیح بدم. لطفاً در رو باز کن.
نمی‌دانم دلیل موافقتم چه بود. شاید کنجکاوی و شاید... نمی‌دانم اما هرچه که بود باعث شد بگویم:
- صبر کن.
نمی‌توانستم ریسک کنم تا اتفاقی بدتر بیافتد.
سریع شال و روسری پوشیدم و به حیاط رفتم. در را شخصا باز کردم؛ اما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا