• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان خاطره‌های ناپدید | دِزدِمونا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Desdemona
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 12
  • بازدیدها بازدیدها 97
  • کاربران تگ شده هیچ

Desdemona

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
32
پسندها
62
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #11
بعد از خرید لباس و کفش که با وجود مسعود دو ساعت بیشتر طول نکشید به خانه بازگشتیم. به اصرار مادرم، مسعود برای شام هم پیشمان ماند و بعد هم با پدر و مادرم برای رفتن به سربازی خداحافظی کرد. مادرم برای مسعودی که حکم پسر بزرگش را داشت؛ گریست. تا دم در بدرقه‌اش کردم. وقتی خواست سوار ماشین بشود؛ با او دست دادم و در آغوشش کشیدم. درآخر خواستم تا خواهرانه گونه‌اش را ببوسم که صورتش را به سمتم چرخاند و لحظه‌ای بعد گُر می‌گرفتم از حرارت این تماس. حیرت زده بودم با چشمانی که گشاده شده بودند.
نفسم جایی بین دوراهی عقل و احساسم گیر کرده بود و بالا نمی‌آمد. افسار قلبم از دستم خارج شده بود و می‌طلبید این گرما را و مغزم فرمان می‌داد تا حد مسعود را به او نشان بدهم. بالاخره مغزم محکم افسار قلبم را کشید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] Armita.sh

Desdemona

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
32
پسندها
62
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #12
با صدای کوبیده شدن در حیاط خودم را به پنجره رساندم و منتظر ماندم. پدرم بود؛ چه‌قدر دلم برایش تنگ شده بود؛ همیشه وقتی این طور وارد خانه می شد و در را به هم می کوبید؛ به حیاط می‌دویدم و خودم را در آغوشش می‌انداختم. پیشانی‌ام را می‌بوسید و لبخند می‌زد. آهی کشیدم؛ به خیالم دیگر آن لحظه‌های شیرین تکرار نخواهند شد. نمی‌دانم فقط حس دخترانه‌ی من بود یا پدرم واقعاً خسته و کلافه و دلتنگ به نظر می‌رسید. تا زمانی که پدر از دیدم خارج شود؛ نگاهم به دنبالش بود. نگاهی به جعبه‌ی داخل دستم انداختم، روی جلد کاهی‌اش با خط خوش نوشته شده بود:
"سلام بهترینم تولدت مبارک گل من. امیدوارم منو ببخشی مسعودت!"
اما مسعود متعلق به من نبود؛ نخواستم که باشد. جعبه را باز کردم. داخل آن یک سرویس نقره‌ی فوق‌العاده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Desdemona

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
32
پسندها
62
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #13
نور چشمم را می‌زد؛ با خیال این که مادرم دوباره پرده‌ها را کنار زده تا به کمک نور آفتاب مرا بیدار کند؛ نالیدم:
- مامانم عزیزم، لطفا بزار روز تعطیلمو بخوابم!
اما صدای غیر منتظره‌ای که شنیدم باعث شد تا به سرعت چشمانم را باز کنم:
- خانوم قشنگم پاشو دیگه امروز کلی کار داریم؛ بعد از مدت‌ها بالاخره کنار همدیگه‌ایم، همون‌طور که همیشه می‌خواستیم!
صدا، صدای پسری بود که نزدیک پنجره ایستاده و آفتاب چهره‌اش را غرق نور کرده بود. چند قدمی جلو آمد و من او را شناختم"مسعود"! سمت چپم، روی تخت نشست؛ طره ای از موهای بلند مشکیم را گرفت و بو کرد. وحشت‌زده و با لکنت پرسیدم:
- مامانم کو؟ کجاست؟
خندید:
- والا نمی‌دونستم عروس خانوما با مامانشون میرن خونه‌ی بخت!
یخ زدم. حتی تصورش هم وحشتناک بود و مو را بر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا