• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آخرین مسافر | محمدمهدی منصوری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mohammadmahdimn
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 7
  • بازدیدها بازدیدها 166
  • کاربران تگ شده هیچ

Mohammadmahdimn

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
7
پسندها
27
امتیازها
33
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
آخرین مسافر
نام نویسنده:
محمدمهدی منصوری
ژانر رمان:
عاشقانه، تراژدی
کد رمان: 5786
ناظر: @MOON ୨ৎ


خلاصه: در دلِ زمستانی سرد و زیر باران‌های پراکنده، پسری در آستانهٔ فروپاشی ایستاده بود؛ سایهٔ سنگین فقر و شکست، افسردگی عمیقی بر جانش انداخته بود. توانِ ادامهٔ این زندگیِ پر از رنج و رسیدگی به مادرِ بیمارش، از او سلب شده بود.درست در اوجِ ناامیدی، زمانی که رهایی از این تیره روزی تنها راه پیش رویش به نظر می‌رسید، رویایی به جهانِ تاریکش وارد می‌شود. حضور دختری دوست داشتنی، اما کمی مرموز، که آمیزه‌ای بود از آرامش و رمز و راز. او با خود، ماجرای عشقی مبهم را به ارمغان آورد؛ عشقی که هیچ‌کس نمی‌دانست پایانش چگونه رقم خواهد خورد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mobina.yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
896
پسندها
4,744
امتیازها
22,273
مدال‌ها
14
سن
22
  • مدیر
  • #2
https___forum.1roman.ir_attachments_700798_.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mobina.yahyazade

Mohammadmahdimn

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
7
پسندها
27
امتیازها
33
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه: سرمایی که تا مغز استخوان رخنه می‌کرد و با اشک‌های آسمان درهم آمیخته بود. شهر، زیر این باران غم‌انگیز، رنگ باخته و اندوهگین‌تر به نظر می‌رسید و در میان این اندوهِ بی‌انتها، پسرکی ایستاده بود؛ قطرات باران صورتش را می‌پوشاندند تا کسی اشک‌های جاری از چشمانش را نبیند.
 

Mohammadmahdimn

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
7
پسندها
27
امتیازها
33
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #4
حوالی ساعت دو نیمه‌شب در سرمای شدید یک شب زمستانی، مهدی ماشینش را روی پل خاموش کرده بود. باد سرد از روی رودخانه می‌وزید و قطره‌های ریز مه، صورتش را نمناک و سنگین کرده بود. چراغ تمام خانه‌ها خاموش بود و شهر به خوابی عمیق فرورفته بود؛ اما صدای بال‌زدن جغدها در آن حوالی می‌پیچید. آب خروشان با صدایی بلند از دهانه‌های پل پایین می‌رفت و سکوتِ خیابان خالی را می‌شکست؛ اما مهدی هیچ‌کدام را نمی‌شنید. نه پرواز جغدها برایش مهم بود و نه خروش رودخانه، فقط همان فکری در سرش می‌چرخید که ماه‌ها رهایش نکرده بود. سوز هوا بر تنش می‌نشست، ولی حرارت افکاری که شکنجه‌اش می‌کرد نمی‌گذاشت سرمایی حس کند؛ در تب این افکار می‌سوخت. هر لحظه در تصمیمش جدی‌تر می‌شد. خیال می‌کرد با این اقدام از شر این سوز و گداز راحت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mohammadmahdimn

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
7
پسندها
27
امتیازها
33
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #5
مهدی برگشت و سوار ماشین شد. در آن چند لحظه کوتاه، درگیر دوراهی سنگینی بود که ذهنش را درگیر کرده بود؛ ادامه دادن این زندگی سخت و دشوار در کنار مادر، یا رها کردن همه‌چیز و گذاشتن مادر در تنهایی مطلق.
باد سردی که لحظاتی قبل به صورتش خورده بود هنوز چشمانش را می‌سوزاند. دیدش تار بود؛ چشمانش از سوز هوا پر از اشک شده بود… شاید هم فکر مادر او را به گریه انداخته بود. هرچه بود، با همان حال پریشان ماشین را روشن کرد و راه خانه را در پیش گرفت. در مسیر، بارها سرگذشت روزهای اخیر از ذهنش گذشت. فشار تنهایی و نداشتن پول برای پرداخت بدهی‌ها، او را به این نقطه تلخ رسانده بود.
مهدی اکنون سن و سال ازدواجش بود، اما کدام دختری حاضر می‌شد همسر او شود؟ نه سرمایه‌ای داشت که برای یک زندگی مشترک تکیه‌گاهش باشد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mohammadmahdimn

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
7
پسندها
27
امتیازها
33
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #6
مهدی پرده را کامل کنار کشید و کمی پنجره را باز کرد. هوای تازه و مرطوب صبحگاهی به داخل اتاق دمیده شد، اما چون می‌دانست سرما موجب آزار مادر میشود، خیلی سریع پنجره را بست و به آشپزخانه رفت.
در تلاش بود چیزی پیدا کند تا صبحانه‌ای برای مادر فراهم کند اما خوراکی‌های زیادی آنجا پیدا نمیشد و کابینت‌ها تقریباً خالی بودند. تنها مقدار اندکی چای خشک در یک قوطی فلزی کوچک به همراه چند حبه قند باقی مانده بود. پول همین‌ چای و قند را هم هنوز به مغازه محل بدهکار بود، به ناچار با همین‌ها برای مادر چایِ شیرین و کمی نان خشک آماده کرد و کنار دستش گذاشت. شرمندگی در چهرهٔ مهدی موج می‌زد؛ اما چاره‌ دیگری هم نداشت. پیرزن نگاهش را از غذا دزدید. اشتهایی نداشت؛ از وقتی حال پسرش را می‌دید، دل‌ و دماغ هیچ چیز حتی غذا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mohammadmahdimn

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
7
پسندها
27
امتیازها
33
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #7
وقتی به میدان رسید از ماشین پیاده نشد، هیچکس در سطح شهر تردد نمی‌کرد. مغازه ها هنوز باز نشده بودند؛ همه مردم در این سرما ترجیح می‌دادند در خانه بمانند. فقط مغازه میوه فروشی باز بود، آن‌هم چون صاحبش شب ها همانجا داخل مغازه می‌خوابید.
مهدی هم داخل ماشینش نشسته بود و نگاهش به قطرات باران خیره، که روی شیشه می‌لغزیدند، به هم می‌پیوستند و پایین می‌رفتند. به یاد حرف مادرش افتاد که در کودکی به او گفته بود: «وقتی بارون می‌باره، دعاها زودتر به آسمون می‌رسند.»
اما او چه دعایی باید می‌کرد؟ بی‌شک مهم‌ترین خواسته‌اش سرمایه‌ای بود که بتواند با آن اجاره عقب‌ماندهٔ خانه، بدهی ها و اقساطش را پرداخت کند. ماشینش را تعمیر کند و از همه مهم‌تر دل مادرش را شاد کند.
دست‌هایش را به دعا بلند کرد، اما ته دلش صدایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mohammadmahdimn

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
7
پسندها
27
امتیازها
33
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #8
مهدی در ابتدا کمی مردد بود اما دلش نمی‌خواست غذا را هم از دست بدهد. سر انجام با اصرار پیرمرد سر سفره او نشست و همراه او شد.
پیرمرد پرسید:
- خب شغلت چیه جَوون؟
مهدی با صدای آرام گفت:
- راننده تاکسی‌ام.
- امروزم که شهر خلوت بود، لابد هیچکی هم نبود تاکسی بگیره؟
-همینطوره.
مهدی با شرمندگی و کوتاه پاسخ سوالات پیرمرد را می‌داد. در آخر از پیرمرد میوه فروش بابت ناهار تشکر فراوانی کرد و به او گفت:
- ببخشید که مهمون ناخونده شدم. آبگوشت خیلی خوشمزه‌ای بود. امیدوارم سفره‌ات همیشه پر برکت باشه.
پیرمرد هم به او گفت:
- نوش جونت، بازم به من سر بزن. منم اینجا تنهام.
مهدی از مغازه بیرون آمد و دوباره به طرف ماشینش رفت. داخل ماشین نشست و با خود گفت: «کاش حداقل پول داشتم تا ناهارم رو حساب می‌کردم.»
هوا کم کم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا