• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

دلنوشته مجموعه دل‌نوشته فاتحِ قلب | مهسا اسلامی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع - WAterLilY
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 17
  • بازدیدها بازدیدها 261
  • کاربران تگ شده هیچ

- WAterLilY

مدیر بازنشسته
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
4/6/20
ارسالی‌ها
1,766
پسندها
41,298
امتیازها
61,573
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #11
ممنونم،
از تو ممنونم که به جای همه، کنارم هستی!
از تو ممنونم که هرگاه پشتِ سرم را نگاه کردم،
آن‌جا بودی.
ممنونم هنگامی که هیچ‌کس را در کنارم نمی‌خواستم
و می‌خواستم در تاریکی غرق بشوم،
تو آمدی و مرا در آغوشت گرفتی و در سکوت کنارم ماندی!
و اما من‌هم دلم می‌خواهد
به اندازه تمامِ بودن‌هایت کنارت باشم.
می‌خواهم تار به تار مژه‌هایت را بشمارم و قربان‌صدقه‌ی تک‌تکشان بروم.
می‌خواهم هنگامی که حالِ دلت‌ خوب نیست در آغوشت بگیرم.
می‌خواهم هنگامی که کم آوردی،
کنارت باشم... .
می‌خواهم برای یک عمر تو را دوست بدارم و کنارت باشم!
 
آخرین ویرایش
امضا : - WAterLilY

- WAterLilY

مدیر بازنشسته
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
4/6/20
ارسالی‌ها
1,766
پسندها
41,298
امتیازها
61,573
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #12
تو زیبایی!
تو به‌اندازه لبخندی که در برابر سختی‌ها می‌زنی، زیبایی!
تو به‌اندازه غمی که در چشم‌های قهوه‌ایت پنهان کرده‌ای، زیبایی!
تو به اندازه تمامِ جهان، زیبایی!
تو به اندازه تمامِ اسرار تاریک و ناگفته‌ی درونت، زیبایی... .
من تو را حتی هنگامی که مردد هستی که آیا دوست داشتنی هستی یا خیر،
دوست می‌دارم و به دوست داشتنت ادامه خواهم داد،
حتی هنگامی که خسته‌تر از تمامِ جهانم،
هنگامی که معلق هستم،
هنگامی که فردایم را نمی‌شناسم؛
دوستت دارم!
 
امضا : - WAterLilY

- WAterLilY

مدیر بازنشسته
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
4/6/20
ارسالی‌ها
1,766
پسندها
41,298
امتیازها
61,573
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #13
من می‌خواهم با تو بمانم،
با تو به دنبالِ شادمانی باشم زیرا که غم خودش ما را پیدا می‌کند.
من می‌خواهم، با تو یک‌به‌یکِ چای‌خانه‌های شهر را کشف کنم و قهوه بنوشم.
نخ‌به‌نخ سیگار روشن کردن و برای آینده برنامه‌ریزی کردن را با تو می‌خواهم.
در کنار من باش؛
تا هنگامی که پوستمان چروکیده و موهای سرمان سپید شوند.
در مواقع دلخوری‌ها، کنار من باش!
من می‌خواهم در کنارِ تو زنده بمانم ؛ تو چطور؟!.

 
آخرین ویرایش
امضا : - WAterLilY

- WAterLilY

مدیر بازنشسته
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
4/6/20
ارسالی‌ها
1,766
پسندها
41,298
امتیازها
61,573
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #14
آری من خودخواه هستم؛ اما برای تو!
اگر در کنار من نباشی، چه معنی‌ای می‌دهد اگر من، آسمان را بی‌تو تماشا کنم؟
قهوه را بی‌تو بنوشم؟
زیرِ باران بی‌تو قدم بزنم؟
بی‌تو آن سیگارهایِ لعنتی را روشن کنم؟
اگر تو نباشی چه معنی دارد حتی من اگر نفس بکشم؟
هنگامی که من فقط به هوایِ استشمام آن عطرِ لعنتی‌ت نفس می‌کشم!
تو باید در کنارِ من بمانی تا هنگامی که جمله‌ی ( در آخر تنها خودت برای خودت می‌مانی) را
نقض کنیم!
 
امضا : - WAterLilY

- WAterLilY

مدیر بازنشسته
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
4/6/20
ارسالی‌ها
1,766
پسندها
41,298
امتیازها
61,573
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #15
و منی که در میانِ دردهایم تو را، درمان دیده‌‌ام‌؛
در جواب سوال روان‌شناس که پرسیده بود:
« بعد از آمدنش‌ چه شد؟»
گفتم:
« او انگیزه‌ای برای ادامه دادن بود، من قبل از او زنده بودم اما زندگی نمی‌‌کردم،
با آمدن او، خنده مهمان لب‌‌هایم شد.
او مانند معجزه پیدایش شد!
با او، انگار جهان من، دلیلِ بودنش را پیدا کرده است… .
و آنچه درباره‌ی خود می‌توانم بگویم، این است: من زیباییِ جان خود را، از او گرفته‌ام.
من تا ابد مدیونِ آن می‌‌مانم و می‌‌دانم ابد و یک روز برای دوست داشتنِ او، کم است!»

 
امضا : - WAterLilY

- WAterLilY

مدیر بازنشسته
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
4/6/20
ارسالی‌ها
1,766
پسندها
41,298
امتیازها
61,573
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #16
تا به حال جنگل را بی‌‌هیچ درخت، تصور کرده‌‌ای؟
تا به حال شبِ بی‌‌ماه را تصور کرده‌ای‌؟
آسمانِ خالی از هر‌ ابری را چه؟
اصلاً پاییز بی‌‌باران را دیده‌‌ای‌؟
کتابی خالی از ورق، دریایِ بی‌ساحل را چطور؟
من بی‌تو‌ در پوچ‌‌ترین حالت ممکن می‌‌مانم.
منِ بی‌تو معنی‌‌ای ندارد.
من باید برای وجودِ تو، سُجده‌‌ی شکر به‌‌جا بی‌‌آورم
هرچند؛ هزاران سجده‌ی شکر هم اگر به‌‌جا بی‌آورم
کم‌‌ و ناکافی‌‌ست….
تو مرا پیدا کرده و درمان کردی!
چه خوب است، آدم شخصِ دلخواهش را پیدا کند؛
اما اگر آدم توسطِ شخصِ دلخواهش پیدا شود،
معجزه است.
معجزه‌‌ای شیرین!
 
امضا : - WAterLilY

- WAterLilY

مدیر بازنشسته
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
4/6/20
ارسالی‌ها
1,766
پسندها
41,298
امتیازها
61,573
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #17
چشم‌ها... .
چشم‌هایت پرستیدنی‌ست.
آن دو چشمِ قهوه‌ای
،خواب و خوراک را از من ربوده‌‌اند!
از طلوعِ آفتاب تا نیمه‌های شب فکر آن دو چشم مرا سرپا نگه داشته است.
می‌دانی
،می‌توانی با چشم‌هایت برایم حکم مرگ صادر کنی؟
اگر چشم‌هایت را از من برگردانی؛
اگر دیگر به مانند قبل به من خیره نشوی،
تمام زندگانی‌‌ام همچو برگ‌های پائیزی می‌ریزد.
من می‌توانم چشم‌هایت را بتی ستودنی،
بپرستم که به همانی که تو را آفرید قسم،
دگر آن‌وقت بت پرستی کفر نیست... .
ناز آن دو چشم را تا زمانی که نفس باقی بماند،
می‌توانم خریداری کنم.
به مانند شاعری که انگار از دل من بیتی سرود و گفت:
(
ناز چشمان تورا شعر کنم در دل شب | تا که مهتاب ننازد به جمالش هر شب.)
 
آخرین ویرایش
امضا : - WAterLilY

- WAterLilY

مدیر بازنشسته
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
4/6/20
ارسالی‌ها
1,766
پسندها
41,298
امتیازها
61,573
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #18
گر از خویش گذر کنم، از تو نمی‌توانم!
تو آن‌قدر در من رسوخ کرده‌ای، که اگر زبانم لال در کنارم نمانی، دیوانه می‌شوم.
بیا برایت بگویم یعنی چه؟
در خیال‌هایم، با تو در خیابانی قدم می‌زنم که وجود ندارد.
با تو به خانه‌ای می‌رسیم که نیست؛ بر روی مبلی می‌نشینی‌، چای برایت دم می‌کنم و در فنجانی می‌ریزم که حتی وجود ندارد.
چای را می‌نوشی و به مانند همیشه می‌پرسی: حالت بهتر است؟
می‌خندم و می‌گویم آری، گرچه می‌دانی که نه!
چشم می‌دوزم به چشمانت، می‌گویم: می‌شود دستانم را بگیری؟
با چه دستانی؟ با دستانی که نیست؟
می‌خواهی بروی، به پایت نشسته و می‌گویم: نرو.
به که می‌گویم؟ کسی که نیست؟
گمان کنم، حتی فکر نبودنت را هم مرا از پا در می‌آورد، به مانند اکنون که اشک در چشمانم کمین کرده و گر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : - WAterLilY
عقب
بالا