• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

دلنوشته مجموعه دلنوشته‌های آواز سکوت دیروز | Aby کاربر انجمن یک رمان

im.Aby

ویراستار آزمایشی
سطح
17
 
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
1,885
پسندها
9,541
امتیازها
31,973
مدال‌ها
20
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #11
آن‌گاه که قلبی را به عشقِ خویش مبتلا ساختی، آن‌گاه که روحی را به جانت وابسته کردی و هنگامی که نفس‌هایِ او را تنها برایِ خود رقم زدی؛ سخنم این است:
امانت‌دارِ خوبی باش!
او را ترک نکن!
تنهایش نگذار!
اگر رهایش کنی؛ چه با وداعِ تلخ، چه بی‌هیچ وداع، او در درون خواهد مُرد. نه وجودش؛ که قاتلِ احساسش خواهی بود.
مرگِ احساس، و از بین رفتن آوازهای خوانده شده در سکوت؛ بدترین مرگِ ممکن در این دنیاست.
 
آخرین ویرایش
امضا : im.Aby

im.Aby

ویراستار آزمایشی
سطح
17
 
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
1,885
پسندها
9,541
امتیازها
31,973
مدال‌ها
20
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #12
گاهی، در هیاهویِ زندگی، دلم آرزویِ کافه‌ای دنج می‌کند؛ جایی که با کتابی نو، به فنجانی قهوه‌یِ ناب، مهمانِ خویش باشم.
گاهی، دلم می‌خواهد آرزوهایِ مدفون در خاکسترهایِ قلبم را بیرون بکشم؛ ساعت‌ها به چهره‌یِ رنگ‌باخته‌شان خیره شوم و با آن‌ها اندیشه کنم.
گاهی، دلم می‌خواهد قلبم را از قفسِ سینه بیرون کشم؛ بال‌هایِ شکسته‌اش را نوازش دهم، خاکسترها و کینه‌هایِ درونش را بتکانم و دوباره، پرواز را به او بیاموزم.
چه سخت است باور کنم که چقدر از خود بیگانه شده‌ام؛ روحِ چروکیده‌ام، چقدر از رویاهایم دور مانده است.
همچون نخستین جرعه‌یِ قهوه‌ی داغ؛ باید دوباره آغاز کنم «اولین‌بارها» را. گاهی، تنها انتظارِ همان «بارِ اول» است تا زندگی را از نو آغاز کنیم… شاید «آواز سکوت دیروز» سخت باشد و سرشار از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : im.Aby

im.Aby

ویراستار آزمایشی
سطح
17
 
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
1,885
پسندها
9,541
امتیازها
31,973
مدال‌ها
20
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #13
دردها گاه، درمانی ندارند؛ جز آن‌که به مرور، جان را تهی سازند و تکه‌هایی از وجود را، در گذرِ زمان، نابود کنند.
و گاه، درد تنها یک «درمان» دارد؛ که حضورش حس شود، بیاید و ماندگار گردد.
و گاه، آن‌چنان دیر می‌شود که نه در پیِ درمان باشی، نه در جستجویِ دوا! تنها آرام می‌گیری، تا چند ساعتی بغضِ حسرت بر دل بفشاری، چند صباحی خویش را به بادِ دشنام سپاری؛ و آن‌گاه، با گامی استوار، برخیز و همه‌چیز را وانهاده، رها کنی.
آری، آن زمان که هستی، رها گشته و فراموشی فراگیر شود؛ حسِ آزادیِ آن و به آواز دراوردن‌های سکوت دیروز، وصف‌ناپذیر است... .
 
امضا : im.Aby

im.Aby

ویراستار آزمایشی
سطح
17
 
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
1,885
پسندها
9,541
امتیازها
31,973
مدال‌ها
20
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #14
من همان چوبِ دارچینی‌ام که در آخرین لحظه، به چای می‌افزایی تا عطرآگینش کند؛ همان عکسی که در اعماقِ گوشی‌ات پنهان می‌کنی و هرگز قصدِ حذفش را نداری؛ همان پیراهنی که دکمه‌اش را ندوخته‌ای، اما از پوشیدنش منصرف نمی‌شوی و از تن به در نمی‌کنی.
آری، من تمامِ این «نخواستنی‌ها» و «غیراجباری‌ها» هستم؛ همان‌ها که نمی‌توانی از آن‌ها دوری کنی و تبدیل به آوازِ سکوت دیروزت شده. من دقیقاً همانم.
 
امضا : im.Aby

im.Aby

ویراستار آزمایشی
سطح
17
 
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
1,885
پسندها
9,541
امتیازها
31,973
مدال‌ها
20
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #15
فراموش کردنِ گذشته، و چشم فرو بستن بر اشتباهات، آن‌قدرها هم دشوار نیست. کافی‌ست زندگی را چندان جدی نگیریم؛ و بر این باور باشیم که آدم‌ها، تنها رهگذرانی هستند که می‌آیند و می‌روند.
این، اصلی‌ست که زندگی را دلنشین‌تر می‌سازد. حال، تنها عقده‌ها و پژواکِ سکوتِ دیروزند که در این گذر، تهی می‌گردند.
 
امضا : im.Aby

im.Aby

ویراستار آزمایشی
سطح
17
 
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
1,885
پسندها
9,541
امتیازها
31,973
مدال‌ها
20
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #16
نمی‌دانم این صفت، نیک است یا شر؛ اما هر کس به شیوه‌ی خویش، عاشقی می‌کند. گاهی به ستم، گاه به خودخواهی، گاه به مهر، و گاه به مالکیت. چه بسیار در این کشاکشِ راه‌هایمان، قلب‌های یکدیگر را می‌شکنیم، بی‌آنکه بدانیم.
چه بی‌رحمانه احساساتِ خود و او را جریحه‌دار می‌کنیم! و آن‌گاه که گامِ رفتن برمی‌داریم، تازه درمی‌یابیم چگونه کارمان به این‌جا کشید.
رفتن، همیشه با «خداحافظی» همراه نیست؛ گاهی در ازدحامِ «ماندن» و «نماندن» اسیر می‌شود، و یک لغزشِ احساس، بدل به خطایی در گذشته می‌گردد؛ خطایی که سکوتِ امروزت را به آوازِ حسرت بدل می‌کند.
 
امضا : im.Aby

im.Aby

ویراستار آزمایشی
سطح
17
 
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
1,885
پسندها
9,541
امتیازها
31,973
مدال‌ها
20
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #17

نمی‌گذارم دلم در گذشته جا بماند؛ آن را روشن و استوار به سوی آینده‌ای می‌برم که در آن، بی‌نیاز از حضورِ هیچ‌کس، تنها برای خویشتن می‌تپد.
به دلم دلداری می‌دهم که روزی، تو پای تمام حرف‌هایت خواهی ایستاد؛ روزی که ترس از دست دادنِ دیگران رنگ می‌بازد، و تنها بیمِ از دست دادنِ خویش می‌ماند؛ و آن‌جاست که زندگی را برای خودت زندگی خواهی کرد.
و چون آن روز فرا برسد، من، بالیده‌تر از همیشه و درخشان‌تر از پیش، روبه‌روی آینه می‌ایستم؛ آوازه‌ی سکوتِ دیروز را می‌دهم و به جای عشق‌ورزیدن به دیگری، خویشتن را ستایش خواهم کرد.
 
امضا : im.Aby

im.Aby

ویراستار آزمایشی
سطح
17
 
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
1,885
پسندها
9,541
امتیازها
31,973
مدال‌ها
20
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #18
چقدر شبیه سیگارِ بهمنِ پدربزرگم می‌مانی... هرچند با هر پُک، ریه‌هایش را می‌سوزاند و جانش را می‌فرساید؛ هرچند بسته‌ها یکی‌یکی تمام می‌شوند و جیبش تهی می‌گردد، اما باز هم در هر گوشه‌ی شهر می‌شود پیدایت کرد.
نمی‌دانم این خوب است یا بد؛ که چون علفی هرز و سرسخت، هرجا سر برمی‌آوری، یا این‌که ماندگاری‌ات، همچون سایه، تا واپسین روزِ عمرم ادامه خواهد داشت و پس از من، خاطراتت به زیستن ادامه می‌دهند.
ای بزرگ‌ترین صدای خاموشِ منِ گذشته! بارِ دیگر رخ بنما... نه برای دلتنگی، که برای نفرتِ فروخورده‌ام. بگذار حداقل یک‌بار، چشم در چشمت، بیزاری‌ام را فریاد بزنم... لطفاً!
 
امضا : im.Aby

im.Aby

ویراستار آزمایشی
سطح
17
 
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
1,885
پسندها
9,541
امتیازها
31,973
مدال‌ها
20
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #19

روزی که دختر داشته باشم، هر کتابی را که دلش بخواهد، برایش می‌خرم... .
می‌دانم او نیز همچون من، شیفته‌ی واژه‌ها خواهد شد؛ معتادِ بویِ کاغذ و جوهر، و غرقِ جهانِ خیالِ نویسندگان.
اما یک چیز را به او می‌گویم؛ با صدایی آرام، آمیخته به اندوهی پنهان:
دلش را نگذارد برای شعر هیچ شاعری بلرزد.
تمامِ خاموشی‌های پرهیاهو و بدبختی‌هایِ مادرش، از لغزشِ یک بیت آغاز شد... .
از لرزشی که نامش احساس بود، و ریشه‌اش سوخت.
 
امضا : im.Aby

im.Aby

ویراستار آزمایشی
سطح
17
 
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
1,885
پسندها
9,541
امتیازها
31,973
مدال‌ها
20
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #20
به فکر ماندنم نباش؛ من خواهم رفت از این شهری که خاطراتم را زیر چترِ خاکستر پنهان کرده، و صدایِ پرسکوتِ دیروز را در پیچِ کوچه‌هایش جا داده.
تو بمان... با آدم‌هایی که در چشمشان صداقت را چون زر می‌فروشند، با پوستین‌هایِ بی‌سایه، و عشق‌هایی سرد و بی‌پایه.
آری، بمان تا در هرگذر، ردّ قدم‌هایم را جست‌وجو کنی؛ و از سرِ غرور، آه‌هایی پرسکوت بر زبانت بلغزد. همان‌گاه که می‌پرسی: آیا من نیز، چون تو، خاطراتِ زیبا را مرور می‌کنم؟
نه... در آن ساعت، من تو را فراموش کرده‌ام؛ چون پرنده‌ای که در هوایِ رهایی، قفس را تنها گذاشته. راهِ خوشبختی را، بی‌هیاهویِ نامِ تو، خواهم رفت.
به زودی خواهم رفت... و رفتن، آخرین صدایِ خاموشِ من در این شهر خواهد بود.
 
امضا : im.Aby
عقب
بالا