- نویسنده موضوع
- #31
یه نفس عمیق کشیدم.
گفتم:
«ولش کن… هرچی هست، باید بری جلو.»
دیگه بیشتر از این نمیشد توی فکر موند.
سوییچ رو چرخوندم.
صدای روشن شدن ماشین تو سکوت پارکینگ پیچید و ماشین آروم راه افتاد.
خیابونها یکییکی از کنارم رد میشدن، ولی ذهن من اصلاً توی مسیر نبود.
چشمم به جلو بود، اما فکرم هنوز گیر کرده بود بین همون برگههای خونی.
«چرا اسمها پاک شده بودن؟
چرا کامل نه؟
چرا مدارک هنوز مونده بودن؟
کی این کارو کرده؟
خودِ قاتل؟
یا یکی بعد از قتل رسیده و دست برده توی پرونده؟»
هر سؤال، یکی دوتا سؤال دیگه میذاشت روش.
انگار مغزم خودش برای خودش تله میساخت.
یه لحظه دستمو محکمتر دور فرمون جمع کردم.
بعد یهو یاد اهورا افتادم.
زیر لب گفتم:
«فقط امیدوارم منو نبینه…»
چون اهورا از اون آدمها نبود که حتماً لازم...
گفتم:
«ولش کن… هرچی هست، باید بری جلو.»
دیگه بیشتر از این نمیشد توی فکر موند.
سوییچ رو چرخوندم.
صدای روشن شدن ماشین تو سکوت پارکینگ پیچید و ماشین آروم راه افتاد.
خیابونها یکییکی از کنارم رد میشدن، ولی ذهن من اصلاً توی مسیر نبود.
چشمم به جلو بود، اما فکرم هنوز گیر کرده بود بین همون برگههای خونی.
«چرا اسمها پاک شده بودن؟
چرا کامل نه؟
چرا مدارک هنوز مونده بودن؟
کی این کارو کرده؟
خودِ قاتل؟
یا یکی بعد از قتل رسیده و دست برده توی پرونده؟»
هر سؤال، یکی دوتا سؤال دیگه میذاشت روش.
انگار مغزم خودش برای خودش تله میساخت.
یه لحظه دستمو محکمتر دور فرمون جمع کردم.
بعد یهو یاد اهورا افتادم.
زیر لب گفتم:
«فقط امیدوارم منو نبینه…»
چون اهورا از اون آدمها نبود که حتماً لازم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر