• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان کدِ قتل | مهتا راد کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع mahta138
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 36
  • بازدیدها بازدیدها 286
  • کاربران تگ شده هیچ

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
36
پسندها
63
امتیازها
103
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #31
یه نفس عمیق کشیدم.
گفتم:
«ولش کن… هرچی هست، باید بری جلو.»
دیگه بیشتر از این نمی‌شد توی فکر موند.
سوییچ رو چرخوندم.
صدای روشن شدن ماشین تو سکوت پارکینگ پیچید و ماشین آروم راه افتاد.
خیابون‌ها یکی‌یکی از کنارم رد می‌شدن، ولی ذهن من اصلاً توی مسیر نبود.
چشمم به جلو بود، اما فکرم هنوز گیر کرده بود بین همون برگه‌های خونی.
«چرا اسم‌ها پاک شده بودن؟
چرا کامل نه؟
چرا مدارک هنوز مونده بودن؟
کی این کارو کرده؟
خودِ قاتل؟
یا یکی بعد از قتل رسیده و دست برده توی پرونده؟»
هر سؤال، یکی دوتا سؤال دیگه می‌ذاشت روش.
انگار مغزم خودش برای خودش تله می‌ساخت.
یه لحظه دستمو محکم‌تر دور فرمون جمع کردم.
بعد یهو یاد اهورا افتادم.
زیر لب گفتم:
«فقط امیدوارم منو نبینه…»
چون اهورا از اون آدم‌ها نبود که حتماً لازم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
36
پسندها
63
امتیازها
103
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #32
در رو باز کردم و رفتم داخل.
اتاق مثل همیشه همون حالت ساده‌شو داشت؛
دیوارای سبز لجنی، میز بزرگ چوبی، چند تا صندلی فلزی، یه قفسه‌ی شلوغِ پر از پرونده.
ولی هر بار که می‌اومدم اینجا… .
یه سنگینی خاص تو هوا بود.
انگار دیوارهاش شاهد چیزهایی بودن که بقیه حتی نمی‌تونستن حدس بزنن.
سلام کردیم.
سرهنگ با همون نگاه آرومِ تیزش اشاره کرد بشینم.
نشستم.
چند ثانیه هیچ‌کس حرف نزد.
سرهنگ دستاشو گذاشت روی میز، کمی خم شد جلو، چشم‌هاشو دوخت به من و گفت:
-چیشده؟ پروندت که هنوز حل نشده.
نفس عمیقی کشیدم.
یه لحظه دلم می‌خواست فقط بگم «هیچی» و برگردم.
ولی نمی‌شد.
شروع کردم حرف زدن.
فقط قرار بود یه خلاصه بگم… .
ولی کلمات همین‌طور پشت هم می‌ریختن بیرون.
از ساغر گفتم… .
از سهیل… .
از بحث‌های خونه… .
از فشارهایی که چند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
36
پسندها
63
امتیازها
103
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #33
با خودم گفتم:
«چی گفت؟
درست شنیدم؟
… بمیـرم؟»
یه لحظه دلم خواست صدا گرفته باشم، اشتباه شنیده باشم.
ولی نه… صداش صاف و بدون مکث بود.
چشم‌هام بی‌اختیار رفت سمت صورتش.
سرهنگ همون‌طور جدی نگام کرد، انگار داشت یه دستور کاری معمولی می‌داد.
نه شوخی، نه کنایه، نه استعاره.
هیچی از نوع نگاهش حاکی از شوخی نبود.
ذهنم با سرعتی بیمارگونه داشت دنبال یه معنی دیگه می‌گشت.
یه برداشت متفاوت.
یه جمله‌ی استعاری.
یه کنایه‌ی سنگین از کار و فشار.
هرچی، فقط نه اون معنی مستقیم.
اما سرهنگ بی‌وقفه ادامه داد.
با صدایی آروم‌تر، ولی سنگین‌تر گفت:
-ببین دخترم… پدرت از بهترین نیروهای من بود. هیچ‌وقت نذاشت زندگی خانوادگیش مانع کارش بشه.
اما پرونده‌ای که الان زیر دست توئه، شوخی‌بردار نیست.
قاتلش از دوران بابات تا حالا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
36
پسندها
63
امتیازها
103
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #34
یه لحظه واقعاً خواستم بگم نه.
خواستم بگم:
«نمی‌تونم.»
خواستم بگم این کار دیوونگیه.
اینکه آدم زنده باشه و مجبور بشه برای همه‌ی آدم‌های زندگیش «بمیره»… شوخی نیست.
دهانم حتی باز شد.
اما کلمه‌ها بیرون نیومدن.
یه صدای لعنتی ته ذهنم گفت:
«اگه تو نکنی… یکی دیگه می‌میره.»
یه مکث.
بعد ادامه داد:
«یکی دیگه از همون دخترا… .
یکی دیگه از همون زن‌ها…»
تصویر پرونده‌ها از جلوی چشمم رد شد.
عکس‌های صحنه جرم.
صورت‌های بی‌جان.
گزارش‌های پزشکی قانونی.
گلویم خشک شد.
نگاهم افتاده بود روی میز سرهنگ.
چند ثانیه طول کشید، اما بالاخره فهمیدم دارم چه تصمیمی می‌گیرم.
نه با اطمینان.
نه با آرامش.
با دل‌آشوب.
با ترس.
با یه حس عجیب شبیه خداحافظی.
سرم رو خیلی آروم تکون دادم.
سرهنگ چیزی نگفت.
فقط نگاهم کرد، همون نگاه سرد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
36
پسندها
63
امتیازها
103
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #35
گوشی رو درآوردم و شماره اهورا رو گرفتم.
چند تا بوق خورد.
- رسیدی بیمارستان؟
- آره، چند دقیقه‌ست رسیدم.
همین.
یه جمله‌ی ساده.
اما همون یه جمله یه‌جوری خورد توی سرم که چند ثانیه ساکت موندم.
حس کردم از همه‌چی عقب افتادم. انگار اتفاق‌ها داشتن جلوتر از من می‌دویدن و من هنوز سر جای خودم خشکم زده.
گفتم:
- باشه… منم میام.
تماس قطع شد.
گوشی رو گذاشتم روی داشبورد و خیره شدم به شیشه‌ی جلو.
چراغ‌های خیابون یکی‌یکی روشن می‌شدن.
آدما رد می‌شدن.
یکی تند راه می‌رفت، یکی آروم.
یه نفر داشت تلفنی بحث می‌کرد، یه نفر با خنده از کنار جدول رد شد.
هیچ‌کدومشون خبر نداشتن چند متر اون‌طرف‌تر، توی ذهن یه نفر، یه پرونده‌ی قتل دوباره داره جون می‌گیره.
ماشین رو روشن کردم.
آروم از جلوی ستاد راه افتادم و پیچیدم تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
36
پسندها
63
امتیازها
103
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #36
یه احتمال آروم ته ذهنم جرقه زد.
اول مثل یه سایه بود.
کم‌رنگ. بدون شکل.
ولی هر لحظه داشت واضح‌تر می‌شد.
نکنه این دو تا قتل… .
به هم ربط داشته باشن؟
نکنه پشت هر دوش یه نفر باشه؟
یه نفر که یه بار کشت… .
و بعد، خیلی آروم، بدون اینکه کسی بفهمه… .
زنده موند تا دوباره انجامش بده.
یه سرمای نازک از ستون فقراتم پایین رفت.
از اون سردی‌هایی که رو اعصاب آدم راه می‌رن.
آدمی که یه بار از قتل جون سالم می‌بره… .
بار دوم خیلی راحت‌تر می‌کشه.
فرمون رو ناخودآگاه کمی سفت‌تر گرفتم و پیچیدم سمت مسیر بیمارستان.
وقتی رسیدم، هوا تقریباً رفته بود.
چراغ‌های جلوی ساختمان بیمارستان سفید و سرد می‌تابیدن.
آدم‌ها مدام می‌اومدن و می‌رفتن، با چهره‌های خسته، نگران، یا بی‌حوصله.
ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم.
در رو بستم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
36
پسندها
63
امتیازها
103
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #37
دو هفته از اون روز گذشته بود.
دو هفته از روزی که رسماً مرده بودم.
حالا یه اسم دیگه داشتم.
یه قیافه‌ی کمی عوض‌شده.
یه هویتی که هنوز هم هر بار بهش فکر می‌کردم، یه جور غریبی توی دلم می‌پیچید.
گاهی می‌رفتم جلوی آینه… .
چند ثانیه فقط نگاه می‌کردم.
به صورتی که مال خودم بود، اما انگار کامل هم نبود.
انگار یه نفر دیگه از پشت چشم‌هام داشت نگاه می‌کرد.
هر بار چند لحظه طول می‌کشید تا مغزم قبول کنه:
«آره… این همون هورانه.»
ولی با یه اسم دیگه.
با یه زندگی دیگه.
دو هفته گذشته بود، اما ذهنم هنوز تو همون روز گیر کرده بود.
کافی بود چشم‌هام رو ببندم…
یه تکه از اون روز، مثل یه فیلم تاریک، شروع می‌کرد پخش شدن.
و باز هم همون تصویر برگشت.
جاده.
فلش‌بک.
ماشین رو انداخته بودم توی مسیر جاده چالوس.
هوا ابری بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 2)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا