- تاریخ ثبتنام
- 8/3/20
- ارسالیها
- 1,565
- پسندها
- 35,425
- امتیازها
- 61,573
- مدالها
- 24
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #51
فاطمه سرش را تکان داد و صبر کرد تا دهانش خالی شود.
- تو هم یه چیزایی بلدیا! خوش به حال اون آقایی که دستپختتو همش میخوره؛ ما که کم نصیبمون میشه.
آرام خندید و دستش را بر شانهی راست فاطمه گذاشت:
- آره بالاخره ما کم الکی نیستیم؛ زیادی الکیایم.
فاطمه خندید و آهسته با سرانگشتانش به سر او کوبید:
- دهنت سرویس دختر!
***
بعد از دانشگاه در خیابانِ طولانیِ پیشِرویش قدم میزد؛ آن هم بعد از پیچاندنِ سرسختانهی فاطمه! عادت همیشگی او گوش دادنِ موزیک با ایرپادش بود. ایرپادی که باز هم چند سال پیش با زحمتِ جمع کردنِ پولهایش خریده بود. در فکر فرو میرفت و گاه نگاهی به جلویش میانداخت تا یک دفعه از ناکجاآباد سر در نیاورد.
به زندگیاش فکر میکرد؛ به غمها. به روزهایی که جانش به لب رسیده بود و فکر...
- تو هم یه چیزایی بلدیا! خوش به حال اون آقایی که دستپختتو همش میخوره؛ ما که کم نصیبمون میشه.
آرام خندید و دستش را بر شانهی راست فاطمه گذاشت:
- آره بالاخره ما کم الکی نیستیم؛ زیادی الکیایم.
فاطمه خندید و آهسته با سرانگشتانش به سر او کوبید:
- دهنت سرویس دختر!
***
بعد از دانشگاه در خیابانِ طولانیِ پیشِرویش قدم میزد؛ آن هم بعد از پیچاندنِ سرسختانهی فاطمه! عادت همیشگی او گوش دادنِ موزیک با ایرپادش بود. ایرپادی که باز هم چند سال پیش با زحمتِ جمع کردنِ پولهایش خریده بود. در فکر فرو میرفت و گاه نگاهی به جلویش میانداخت تا یک دفعه از ناکجاآباد سر در نیاورد.
به زندگیاش فکر میکرد؛ به غمها. به روزهایی که جانش به لب رسیده بود و فکر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.