- تاریخ ثبتنام
- 8/3/20
- ارسالیها
- 1,546
- پسندها
- 35,180
- امتیازها
- 61,573
- مدالها
- 24
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #41
از شدت گریه صدایش ناواضح بود و هقهق میکرد. شماره مادرش را گرفت و پس از چند بوق صدای گرفتهی او را شنید:
- الو؟
- مامان چیشده؟ امین زنگ زده به من، میگه بابا رو بردن! ریختن تو خونه! مامور بردتش.
گریه امانش را بریده بود. دیگر نتوانست ادامه دهد. مادرش نیز با بغضی که سعی داشت کنترلش کند گفت:
- آره رفته حکم جلب گرفته، بابات سرکار نبوده مامور آورده در خونمون. خدا الهی ازش نگذره!
آرام چشمانش را با دستش فشرد و گونههایش را لمس کرد تا کمی از یخزدگی جلوگیری کند.
- مامان سکته زدم امین گریه میکرد و نمیتونست حرف بزنه، منم سر کلاس بودم و نفهمیدم چطور اومدم بیرون.
مادرش پوفی کرد و با غم گفت:
- خاک تو سرش نکنن، برو یه لیوان آب بخور و یهکم بشین تو حیاط تا بهتر شی.
آرام در فکر بود برای همین جوابی...
- الو؟
- مامان چیشده؟ امین زنگ زده به من، میگه بابا رو بردن! ریختن تو خونه! مامور بردتش.
گریه امانش را بریده بود. دیگر نتوانست ادامه دهد. مادرش نیز با بغضی که سعی داشت کنترلش کند گفت:
- آره رفته حکم جلب گرفته، بابات سرکار نبوده مامور آورده در خونمون. خدا الهی ازش نگذره!
آرام چشمانش را با دستش فشرد و گونههایش را لمس کرد تا کمی از یخزدگی جلوگیری کند.
- مامان سکته زدم امین گریه میکرد و نمیتونست حرف بزنه، منم سر کلاس بودم و نفهمیدم چطور اومدم بیرون.
مادرش پوفی کرد و با غم گفت:
- خاک تو سرش نکنن، برو یه لیوان آب بخور و یهکم بشین تو حیاط تا بهتر شی.
آرام در فکر بود برای همین جوابی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.