• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه بال‌هایی که سهم او نبود | نرگس امیری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع NARGES AMIRI
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 58
  • بازدیدها بازدیدها 728
  • کاربران تگ شده هیچ

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,571
پسندها
35,478
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #41
از شدت گریه صدایش ناواضح بود و هق‌هق می‌کرد. شماره مادرش را گرفت و پس از چند بوق صدای گرفته‌ی او را شنید:
- الو؟
- مامان چیشده؟ امین زنگ زده به من، می‌گه بابا رو بردن! ریختن تو خونه! مامور بردتش.
گریه امانش را بریده بود. دیگر نتوانست ادامه دهد. مادرش نیز با بغضی که سعی داشت کنترلش کند گفت:
- آره رفته حکم جلب گرفته، بابات سرکار نبوده مامور آورده در خونمون. خدا الهی ازش نگذره!
آرام چشمانش را با دستش فشرد و گونه‌هایش را لمس کرد تا کمی از یخ‌زدگی جلوگیری کند.
- مامان سکته زدم امین گریه می‌کرد و نمی‌تونست حرف بزنه، منم سر کلاس بودم و نفهمیدم چطور اومدم بیرون.
مادرش پوفی کرد و با غم گفت:
- خاک تو سرش نکنن، برو یه لیوان آب بخور و یه‌کم بشین تو حیاط تا بهتر شی.
آرام در فکر بود برای همین جوابی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,571
پسندها
35,478
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #42
فاطمه تمام مدت شانه‌های آرام را گرفته بود و به حساب خودش می‌مالید تا کاری کرده باشد. لحظه‌ای دست از تکاپو کشید و کمی به سمت صورت آرام خم شد:
- آرام می‌خوای حرف بزنی؟ می‌دونم ذهنت ناآرومه ولی منم نمی‌تونم فقط نظاره‌گر باشم.
- ببخشید تو رو خدا بخاطر من از کلاس هم چیزی نفهمیدی. کاش می‌موندی و گوش می‌دادی!
- دختر این‌قدر حالت بد بود منم سکته کردم، بعد تو می‌گی کاش می‌موندی؟ برو بابا، بیا الان حرف بزنیم. به من بگو من گوش می‌دم.
- چی بگم فاطمه...بدبختی پشت بدبختی...!

***
- امیر واقعاً خستم؛ ذهنم، بدنم و خودم دیگه نمی‌کشیم. کاش بمیرم! خودکشی، که جرأتشو ندارم پس خدا خودش بکشتم. این‌قدر استرس و درد کشیدم دیگه زندگی برام بی رنگه؛ خستم... .
امیر دستانِ بی‌رمق آرام را گرفت تا کمی گرمای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,571
پسندها
35,478
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #43
اما خب امیر پناهِ دلِ تنهای آرام هم بود. وقتی که هیچکس را احساس نمی‌کرد امیر کنارش می‌ایستاد. امیر با همه‌ چیز او کنار آمده بود و با تمام وجودش عاشقش مانده است. تمام تلاشش را می‌کرد تا آرام را از آن خانه نجات دهد؛ اما هم‌سن و سال بودند و اگر کاری می‌کرد فایده‌ای نداشت. نهایتاً به او می‌گفتند دهنت بوی شیر می‌دهد.

***
یک ماه بعد
آرام از شدت استرس و حال بد پنج کیلو وزن کم کرده بود. لباس‌های اندامی و زیبایش حالا برایش فری‌سایز بودند. همه به او می‌گفتند چرا صورتت لاغر شده؟ چرا آن‌قدر جمع و جور شدی؟ چرا آن‌قدر زیر چشمانت گود شده است؟ اما او چه می‌گفت؟ یک ماه کامل استرسِ پدر. استرسِ تنها دارایی‌شان که در حال بر باد رفتن بود.
برای اینکه پدرش زندان نرود عمویش ضمانتی گذاشت و وقتی تعیین شد تا پول...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,571
پسندها
35,478
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #44
عادت ماهیانه‌اش هم که قهر کرده بود و به آرام سر نمی‌زد. دکتر به او گفته بود بخاطر استرس شدید است و باید آمپول هورمونی بزند تا درست شود.
در فکر بود و هیچ حرفی نمی‌زد و از دوست‌پسرِ بی‌چاره‌اش هم مثل همیشه خواسته بود صحبتی نکند. عجب اوضاعی بود! پسرک باید چه می‌کرد؟
امیر او را در آغوش کشید تا آرام در خلوتِ او و آغوشی که برایش است، کمی بِگِریَد تا شاید لحظه‌ای آسوده شود.
امیر با خود فکر می‌کرد که باید چه کند؟ مگر می‌شود مثل فیلم‌ها سوپرمن شد؟ مگر می‌شود یک دفعه آرام را از آن خانه‌ی نحس نجات دهد؟ دیدنِ اشک‌های آرام برایش بسیار سخت بود. آن‌قدر دلش پر بود که کل صورتش و تیشرتِ مشکیِ‌ امیر، اشک‌آلود شدند. در سکوت دستِ نوازش بر سرش می‌کشید و هیچ نمی‌گفت. می‌دانست این‌همه مدت تحمل کرده است و الان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,571
پسندها
35,478
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #45
نگاهی به آرام انداخت؛ چند دقیقه گذشته بود؟ گویا اشک‌هایش در حال بند آمدن بودند و چشمایش بسته شده‌اند. کمی خم شد و چشمانش را بوسید:
- آرام خانمِ من؟ بهتری؟
گونه‌هایش را نوازش کرد تا با محبت به استقبال چشمانش رفته باشد. لحظه‌ای نگاهش را نگرفت، گویا منتظر بود اولین برقِ آن دو تیله‌ی مشکی رنگ را ببیند.
- اوهوم.
آرام خنثی بود؛ نه لبخندی و نه اشکی. اما امیر لبخندی نیمه جان زد:
- قربون شما برم من خداروشکر که دختر قشنگم حالش بهتر شده!
و سپس او را محکم‌تر در آغوش کشید تا حجم احساساتش را این‌گونه نشان داده باشد. آرام هم مخالفتی نکرد، قطعاً به این نزدیکی نیاز داشت.
در همین حین موبایل آرام زنگ خورد. نگاهی انداخت و اسم برادرانش را دید. با کمی تأمل جواب داد:
- الو؟
- الو سلام آبجی.
با خودش می‌گفت که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,571
پسندها
35,478
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #46
همیشه وقتی اسم پدرش می‌آمد لرزه به تنش می‌افتاد و اکنون نیز تمامِ حالِ خوبش در کنارِ عشقِ زندگی‌اش، به استرسی تمام عیار تبدیل شد. به امیر نگاه کرد و چشمانش لرزید:
- باید برم می‌ترسم بابام زودتر از من برسه.
بازوی امیر را آهسته فشرد. همیشه از خدا بابت این درک زیاد او شکر می‌کرد.
- می‌فهمم آرام قشنگم، ولی خب تو که تازه اومدی! دل‌تنگی‌مون رفع نشده اصلا... .
چهره‌ی غمگین امیر آزارش داد اما چاره‌ای نداشت. باید می‌رفت تا دفعه‌ی بعدی برای دیدارشان باقی بماند.
- چی‌کار کنم بابام داره میاد، باید برم.
امیر لبخند غمناکی زد و تلفنش را به سمت آرام گرفت.
- باشه بیا با گوشی من اسنپ بگیر و برو.
موبالِ امیر یک گارد مشکی داشت که آن‌ را آرام برایش خریده بود. وقتی موبایلش را گرفت یک نیم نگاهی به گارد انداخت،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,571
پسندها
35,478
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #47
صدای اسنپ درآمد و آرام خوشحال نگاهی انداخت:
- خدای من این لعنتی هم نگرفت و قیمت رفت بالاتر.
امیر بیخیال گفت:
- چه‌قدر شد؟
آرام غمگین و شرمنده ادامه داد:
- ۱۱۲ هزار تومن! چه‌ خبره آخه! راهی‌ هم نیست که این مبلغو زده!
امیر متوجه تمامِ نوساناتِ او می‌شد؛ حتی همین خجالت و شرمندگی بی‌جایش بخاطر مبلغ! مسبب تمامِ این عذاب‌های آرام قطعاً پدرش بود. مگر چه‌قدر دخترکِ مظلومش را در تنگنا قرار داده است؟ به او هم پدر می‌شود گفت‌؟ دلش به حال آرام می‌سوزد که هنوز هم امید دارد که روزی شاید توانست عشقِ نداشته‌ی پدرش را به دست آورد؛ همان عشقی ‌که به دست آوردنی نبود.
- ولش کن بذار بگیره به درک که ۱۱۲ هزار تومنه. تپسی رو هم بزن.
آرام خجل پاسخی داد:
- باشه.
امیر شانه های آرام را گرفت و بوسه‌ای آرام بر موهای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,571
پسندها
35,478
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #48
***
سارا، همکلاسیِ آرام میانِ سکوتِ جمع یک‌آن با شوق گفت:
- بچه‌ها ناهارو بریم پیتزا بزنیم؟
همه نگاهی به یک‌دیگر کردند، دو کنجِ لبانشان به سمت پایین کشیده شد و شانه‌ای بالا انداختند که یعنی نمی‌دانم؛ یا فرقی ندارد.
آرام ساکت مانده بود و هیچ عکس‌العملی نشان نداد. ته حسابش پولی نبود که با خریدن پیتزا زار نماند. موبایلش را برداشت تا موجودی کارتش را چک کند. اپلیکیشن بانکی کمی کند بود و تا بالا آمد گویا یک سال از جانش رفت. خیره ماند، حرکتی نمی‌کرد اما در کسری از ثانیه با صدایی بلند گفت:
- فقط ۱۷۳!
فاطمه حواسش به آرام جمع شد و پرسید:
- چی؟ نفهمیدم؟
آرام متوجه شد افکارش را بلند گفته است؛ اما چه‌قدر بلند؟ احتمالاً زیاد نبوده که کسی جز فاطمه آن را نشنیده. او هم زمزمه‌ای شنیده است، پس جای نگرانی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,571
پسندها
35,478
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #49
- ام... نه... می‌دونی... ام... من یکم معده‌م امروز به‌هم ریخته غذا خونگی آوردم، می‌ترسم پیتزا بخورم دوباره معده درد شم. شما برین خوش بگذره بچه‌ها، نوش جونتون.
آرام دست و پایش را گم کرده بود، با کمی دقت می‌شد فهمید که بهانه‌ تراشی می‌کند. اما کسی آن‌قدر آیا دقیق بود؟ سارا ابروانش را بالا آورد و غرید:
- ای بابا آرام بدون تو نمی‌شه که! تو نباشی کی به‌به و چه چه کنه به اشتها بیایم؟ ما به امید تو می‌ریم بابا!
نمی‌شد، حتی اگر می‌خواست هم نمی‌شد! پول که پدیدار نمی‌شد و اگر قرض هم می‌کرد پر کردن جایش یک دردسر دیگر بود.
- خب نه سارا واقعاً نمی‌تونم شما برین جای منم پر کنین؛ نوش جونتون.
سپس لبخندی مهربان و گرم زد تا با آن بحث‌ را تمام کرده باشد. فاطمه بو برده بود که حتما دلیلی دارد، پس او نیز گفت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,571
پسندها
35,478
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #50
آرام خیلی فلافل‌هایی را که فاطمه درست می‌کرد دوست داشت و بعد از خبرش بسیار خوش‌حال شد:
- وای! جدی؟
فاطمه چشمانِ برق‌ افتاده‌ی آرام را دید و با خنده گفت:
- آره تازه گفتم برای آرامم بردارم اون شکمو نخوره منم کوفتم میشه.
جفت‌شان خنده‌ای سر دادند و آرام، آهسته به بازوی فاطمه زد:
- دست شما دردنکنه فاطمه خانومِ کدبانو. دست راست‌تون روی سر ما بلکه یه ذره یاد بگیریم.
- بهت یاد میدم جوش نزن.
آرام به سمت کیفش خم شد و سالاد ماکارونی‌اش را از کیف در آورد. از شانس خوبش دو عدد چنگال برداشت تا اگر کسی خواست بخورد معذب نشود. چنگال دیگر را برای فاطمه گذاشت و گفت:
- بیا این‌قدر زیاده می‌تونیم گودبای پارتی جعفر بگیریم باهاش و همه سیر شن!
فاطمه به سرفه افتاد و با صدایی که از زور خنده به زور بالا می‌آمد به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : NARGES AMIRI

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا