- تاریخ ثبتنام
- 8/3/20
- ارسالیها
- 1,546
- پسندها
- 35,180
- امتیازها
- 61,573
- مدالها
- 24
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #31
***
- وای خدایا زنیکه چقد بد آمپول زد! یه لحظه از دردش پام فلج شد!
امیر نگران بود و توانایی حتی لبخند زدن هم نداشت اما برای اینکه آرام گرفتهتر از این نشود سعی کرد ابروانش را گره بگشاید. خندهای نسبتاً مصنوعی کرد و به مهربانی گفت:
- الهی بگردم! قربونت برم من الهی! عیبی نداره مهم اینه الان خوبی. بستنی هم نشد بهت بدم از آخر.
- کوفتمون شد دیگه به خدا... .
- آره واقعاً! خب خانم خوشگلهی من، کجا بریم؟ میخوای برسونمت خونه؟
- ام، آره فکر ميکنم یکم استراحت کنم بهتر باشه.
پوفی کرد و لبانش را بهم فشرد. در دلش رخت میشستند ولی نشان نمیداد. نگاهی به چهرهی بیرمقِ امیر انداخت و ادامه داد:
- لازم نیست بیای خودم میرم، واقعا حوصله استرس همسایههای فضولو ندارم.
دستانِ آرام را گرفت و درون چشمانش نگاه...
- وای خدایا زنیکه چقد بد آمپول زد! یه لحظه از دردش پام فلج شد!
امیر نگران بود و توانایی حتی لبخند زدن هم نداشت اما برای اینکه آرام گرفتهتر از این نشود سعی کرد ابروانش را گره بگشاید. خندهای نسبتاً مصنوعی کرد و به مهربانی گفت:
- الهی بگردم! قربونت برم من الهی! عیبی نداره مهم اینه الان خوبی. بستنی هم نشد بهت بدم از آخر.
- کوفتمون شد دیگه به خدا... .
- آره واقعاً! خب خانم خوشگلهی من، کجا بریم؟ میخوای برسونمت خونه؟
- ام، آره فکر ميکنم یکم استراحت کنم بهتر باشه.
پوفی کرد و لبانش را بهم فشرد. در دلش رخت میشستند ولی نشان نمیداد. نگاهی به چهرهی بیرمقِ امیر انداخت و ادامه داد:
- لازم نیست بیای خودم میرم، واقعا حوصله استرس همسایههای فضولو ندارم.
دستانِ آرام را گرفت و درون چشمانش نگاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر