• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه بال‌هایی که سهم او نبود | نرگس امیری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع NARGES AMIRI
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 40
  • بازدیدها بازدیدها 535
  • کاربران تگ شده هیچ

NARGES AMIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار آوا
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,546
پسندها
35,180
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #31
***
- وای خدایا زنیکه چقد بد آمپول زد! یه لحظه از دردش پام فلج شد!
امیر نگران بود و توانایی حتی لبخند زدن هم نداشت اما برای اینکه آرام گرفته‌تر از این نشود سعی کرد ابروانش را گره بگشاید. خنده‌ای نسبتاً مصنوعی کرد و به مهربانی گفت:
- الهی بگردم! قربونت برم من الهی! عیبی نداره مهم اینه الان خوبی. بستنی هم نشد بهت بدم از آخر.
- کوفتمون شد دیگه به خدا... .
- آره واقعاً! خب خانم خوشگله‌ی من، کجا بریم؟ می‌خوای برسونمت خونه؟
- ام، آره فکر مي‌کنم یکم استراحت کنم بهتر باشه.
پوفی کرد و لبانش را بهم فشرد. در دلش رخت می‌شستند ولی نشان نمی‌داد. نگاهی به چهره‌ی بی‌رمقِ امیر انداخت و ادامه داد:
- لازم نیست بیای خودم میرم، واقعا حوصله استرس همسایه‌های فضولو ندارم.
دستانِ آرام را گرفت و درون چشمانش نگاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار آوا
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,546
پسندها
35,180
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #32
آرام وقتی رسید، سعی کرد طبیعی جلوه کند اما پایش ورم کرده بود و نمی‌توانست مثل همیشه راه برود. سعی داشت زیاد بلند نشود و بیشتر بنشیند. اما مادرش زیادی جزئی‌نگر بود و حدس می‌زد یک‌چیزی طبیعی نیست. آن‌قدر نگاه کرد تا بالاخره متوجه پای ورم کرده‌ی دخترش شد. به سمتِ او که یک گوشه‌ی پذیرایی دراز کشیده بود رفت. دستش را به کمر گرفت و با چشمانِ ریز شده پرسید:
- آرام بگو ببینم، پات چی شده؟
نمی‌شد دروغ بگوید که نه چیزی نشده! آخر مادرش فهمیده بود یک جای کار می‌لنگد و اگر بهانه‌ای نمی‌آورد مادرش بسیار به امیر شک می‌کرد پس چهره‌اش را خونسرد جلوه داد و گفت:
- هیچی مامان می‌خواستم از جدول بیام پایین پام در رفت محکم خورد به لبه‌ش. الانم پام درد میکنه نشستم تا استراحت بدم.
- یعنی چی که پام خورد به لبه‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار آوا
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,546
پسندها
35,180
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #33
- برات یکم شیر ماسالا درست می‌کنم.
مامان شیدا همیشه عادتش بود که شیر ماسالا درست کند برای هر مشکل؛ حکم چای نبات بقیه را داشت و واقعا هم جواب می‌گرفت. نمی‌دانم شاید آن مهرِ جادوییِ مادرانه در آن بود که سحرآمیزگونه‌ شفا می‌داد.
- آرام راستی بابات گفت که براش دادنامه جدید اومده چکش کن و خبرشو بهش بده.
آرام متعجب شد!
- باز چی‌ شده؟
مادرش شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
- نمی‌دونم. من که بلد نیستم خودت باید نگاه کنی.
- خب من الان با این پای فلج چه طوری برم بالا؟ پام می‌شکنه که!
- ها راست میگی‌. چی‌ کار کنیم پس؟
- مگه با گوشی چک کنم اگه باگ نخوره.
موبال‌اش را برداشت و شروع کرد به رمز گشایی حساب کاربری پدرش در سایت. کمی بالا و پایین رفت تا محل دادنامه‌های نخوانده را پیدا کند... .
- عه ایناش!
- چیه؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار آوا
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,546
پسندها
35,180
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #34
موبالِ آرام را از دستش بیرون کشید و با استرس نگاهی انداخت:
- یا امام زمان! یعنی چی؟
درنگ کرد. چشمانش درست می‌دید؟ مگر می‌شود؟ دستش را روی لبانش گذاشت.
- بابات کی رفته دادگاه و جلسه شرکت کرده؟ کی این همه پول بدهکار شده به کسی؟ چرا به ما نگفته؟
محکم دست راستش را به رانش کوبید. دستانش از فرط عصبانیت می‌لرزید. البته استرس نیز داشت؛ نمی‌شد نظیر این اتفاقات بیافتد و آرام بود.
- یا علی حالا از کجا بیاریم! یاخدا جان! خدایا خودت کمکمون کن!
روزِ آرام حالا دیگر کامل شده است. اول که تصادف و حال نیز بدهکاری چند صدمیلیونی! باورش نمی‌شد؛ پدرش دقیقا چه‌کار می‌کند که هر چیزی می‌شود جز پیشرفت کردن. به مادرش نگاه کرد؛ او نیز دست کمی نداشت. بغض چشمانِ مادرش را احاطه کرده بود اما نمی‌توانست چیزی نگوید:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار آوا
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,546
پسندها
35,180
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #35
مادرش توپش را پر کرد و با صدایی تقریباً کر کننده‌ فریاد زد:
- الو؟ چی‌کار کردی باز؟ این دادنامه چیه؟ خدا لعنتت کنه حسین!
مادرش نفس نفس می‌زد، چیزی نمانده بود به گریه بیافتد اما پدرش هم جا نخورده بود و با صدایی نسبتاً بلند گفت:
- بازش کردین؟ چی نوشته؟
- آره! کاش نمی‌دیدم! کاش طلاقمو می‌گرفتم! تو فقط پولا رو می‌دی بره و بدبختمون می‌کنی!
- چی؟ چی‌شد مگه؟
مادرش با عصبانیت بیشتر از قبل، گوشی‌اش را از دست راست به چپ منتقل کرد و با حرص نزدیک به میکروفن موبال فریاد زد:
- ششصد میلیون پول مفت باید بری بدی! از کجا؟ من نمی‌دونم! از شکم ننت برو بیار و پرداختش کن.
پدرش پوفی کرد و بعد از چند ثانیه با کلافگی گفت:
- برام بفرست ببینم.
مادرش می‌لرزید و مدام به موبایل آرام نگاه می‌کرد. دنبال چه بود؟ روزنه‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار آوا
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,546
پسندها
35,180
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #36
مادرش دیگر کنترلی بر صدایش نداشت.
- پس چجوریه! لعنت بهت ششصد میلیون محکوم شدی! چه غلطی کردی؟ حسین پیرمونو در آوردی! خسته شدم دیگه. از اول زندگی دارم گندهای تورو تحمل میک...
پدرش میان کلام مامان شیدا آمد و حرفش نصفه ماند.
- بابا یه دقیقه وایستا من بهش چک سفید امضا داده بودم اونم برداشته رفته مبلغ نوشته و گذاشته اجرا... .
مادرش تمام مدت چشم‌هایش را بهم فشرده بود و دندان قروچه می‌کشید.
- خدا لعنتت کنه! چک سفید امضا؟
دستش را مشت کرد و به پایش کوبید:
- تو گوشی‌تو دست من نمی‌دی میگی یه وقت پولامو می‌کشه می‌بره! بعد تو چک سفید امضا می‌دی دست یه آدم غریبه؟ خدا لعنتت کنه! خدا لعنتت کنه!
مامان شیدا تماس را قطع کرد و از عصبانیت یک گوشه از خانه نشست و چشمانش را بست... .
موبالش مدام‌ زنگ می‌خورد اما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار آوا
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,546
پسندها
35,180
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #37
آرام صدای آقاجان‌اش را از پشت تلفن نمی‌شنید اما خیلی دلش می‌خواست بداند چه می‌گویند.
- نه آقاجان خاک بر سر چک سفید امضا داده دست رفیقش. باورت می‌شه؟ این‌قدر این مرد احمقه. خاک تو سرش کنن به خدا. موندم دیگه از کدوم قبری می‌خواد بیاره پول بده!
سکوت کرد، گویا آقاجان داشت چیزی می‌گفت. او نیز انگشتانش را دانه به دانه می‌شکست.
- همین طویله‌ای که توش زندگی می‌کنیمو مگه بفروشه! اینم قیمتی نداره. مگه بعدش بریم تو خیابون چادر بزنیم. چون خونه نمیشه دیگه خرید با چندرغاز تهش.
گریه‌اش شدت بیشتری گرفت و این‌بار دست چپش را روی پیشانی گذاشت طوری که شصت‌اش روی شقیقه سمت چپ و انگشت وسطش روی شیشقه‌ی سمت راستش افتاد.
-خستم آقاجون، خسته‌‌! چه گناهی کردم مگه؟ زندگیم سیاهه از وقتی باهاش ازدواج کردم. هیچی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار آوا
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,546
پسندها
35,180
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #38
آرام هیچ‌گاه عشقی بین پدر و مادرش ندیده بود؛ البته عشق پدر و فرزندی هم همین‌طور. همیشه از کودکی وقتی پدری را می‌دید که به دخترش عشق می‌ورزد اشک در چشمانش حلقه می‌زد و گوشه و کناری پیدا می‌کرد تا سیلِ اشکانش را جاری کند.

***
استرس مثل خوره به جانش افتاده بود. اگر پدرش سکته کند چه؟ اگر واقعاً بدبخت و بی‌چاره شوند چه؟ چگونه باید آن پول را بدهند؟ پدرش به جز یک ماشینِ زهوار در رفته، پیکان وانتِ مدل ۸۱ چیز دیگری نداشت. آن هم اگر می‌خواستند قیمت بگذارند مگر چه‌قدر می‌شد؟ گمان می‌کنم صد میلیون هم نمی‌شود! شاید پنجاه میلیون!
دخترک بی‌چاره! تازه داشت با خودش می‌گفت سرکار می‌رود کم کم لوازم خانه‌شان را عوض کند و با کمک خدا خانه‌ی قدیمی و کوچکشان در حومه‌ی شهر را به مکانی بهتر منتقل کنند. کوچکی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار آوا
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,546
پسندها
35,180
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #39
امیر از خانواده‌ای ثروتمند بود اما آرام در ضعیف‌ترین قشرِ خانواده‌ها. از نگاه های بالا به پایین می‌ترسید؛ اما حالا پدرش آب پاکی را ندانسته روی دستش ریخته و این مهلکه پایان ناپذیر است! بسیار خجالت‌آور برای آرام؛ او دختری بسیار مردم‌دار، اجتماعی و در چشم دیگران غنی بود چرا که مادرش برایش کم نمی‌گذاشت. اما وقتی کسی وارد خانه‌شان می‌شد از تعجب گاهاً تا چند دقیقه چیزی بر زبان نمی‌آورد.
با خودش می‌گفت چه‌قدر بدبخت است؛ نه پولی دارند، نه بدنِ سالمی، نه خانواده‌ی درست و درمانی و نه حتی ذهنی سالم! حالا هم که پدرش دسته گل به آب داده است، چشمانش لرزش را با پوست و استخون حس می‌کنند.

***
عصرگاه، آرام در دانشگاه مشغول گوش دادن به صحبت‌های استاد همراه با چرت زدن بود. واقعاً خوابش می‌آمد چرا که شب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار آوا
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,546
پسندها
35,180
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #40
آرام قلبش در حال در آمدن بود:
- یعنی چی؟ چی‌ شده؟ کجا بردن؟
صدای نفس‌هایش آن‌قدر بلند شد که مطمئن بود همه‌ی افراد دورش متوجه حالِ خرابش شده‌اند.
- مأمور اومد تو خونه بابا رو برد آبجی، من می‌ترسم! نمی‌دونم چی‌کار کنم.
آرام از ترس، استرس و دلهره، قلبش را در دهانش احساس می‌کرد و خشکش زده بود. گریه‌های برادرش قلبش را می‌شکافت. قطره‌ی اشکی از چشمانش ریخت. بخاطر چهره‌ی بهت‌زده و گریانش، دوستِ صمیمی‌اش متوجه شد که اتفاقی افتاده است. آرام نمی‌توانست در ‌کلاس بماند.
- امین خونه بمون و به کس دیگه‌ای زنگ نزن.
سریعاً تلفنش را قطع کرد و بیرون رفت تا به مادرش زنگ بزند.
فاطمه به دنبالش دویید تا تنهایش نگذاشته باشد. بالاخره دوستش بود و حال آرام نمی‌شد برایش مهم نباشد:
- آرام خوبی؟ آرام! آرام!
آرام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا