• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه بال‌هایی که سهم او نبود | نرگس امیری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع NARGES AMIRI
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 58
  • بازدیدها بازدیدها 701
  • کاربران تگ شده هیچ

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,571
پسندها
35,469
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #51
فاطمه سرش را تکان داد و صبر کرد تا دهانش خالی شود.
- تو هم یه چیزایی بلدیا! خوش به حال اون آقایی که دست‌پختتو همش می‌خوره؛ ما که کم نصیبمون می‌شه.
آرام خندید و دستش را بر شانه‌ی راست فاطمه گذاشت:
- آره بالاخره ما کم الکی نیستیم؛ زیادی الکی‌ایم.
فاطمه خندید و آهسته با سرانگشتانش به سر او کوبید:
- دهنت سرویس دختر!

***
بعد از دانشگاه در خیابانِ طولانیِ پیش‌ِ‌رویش قدم می‌زد؛ آن هم بعد از پیچاندنِ سرسختانه‌ی فاطمه! عادت همیشگی او گوش دادنِ موزیک با ایرپادش بود. ایرپادی که باز هم چند سال پیش با زحمتِ جمع کردنِ پول‌هایش خریده بود. در فکر فرو می‌رفت و گاه نگاهی به جلویش می‌انداخت تا یک دفعه از ناکجاآباد سر در نیاورد.
به زندگی‌اش فکر می‌کرد؛ به غم‌ها. به روز‌هایی که جانش به لب رسیده بود و فکر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,571
پسندها
35,469
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #52
در همین خیالات بود که پیرزنی را زنبیل در دست دید. پیرزنی با مانتویی بلند سبز و شالی به رنگ آبی به سر، که هم‌مسیر او‌ست. کمی خمیده بود؛ اما سعی می‌کرد صاف راه برود. کمی قدم‌هایش آهسته شد که گویا احساس خستگی می‌کرد. به پسری جوان در نزدیکی‌ خودش نگاهی کرد و گفت:
- پسرم کمکم می‌کنی تا خونه‌م بیاری این زنبیلو؟ دیگه دستام نمی‌کشه وگرنه زحمت نمی‌دادم... .
پسر نگاهی با اکراه به پیرزن کرد:
- نه حاج خانوم من خودم کار دارم.
و سپس سریع از او دور شد. آرام اعصابش بهم ریخت و همان‌جا ایستاد. در ذهنش با خود می.گفت که چه انسان‌های دل‌سنگ و بی‌شرفی! حق نداشت با آن پیر‌زن مظلوم این‌گونه صحبت کند؛ مگر می‌مرد دو دقیقه او را همراهی می‌کرد؟ باید خودش دست به کار شود و به آن زنِ سالمند کمک کند؛ این مردم خیلی ظالم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,571
پسندها
35,469
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #53
پیرزن لبخندی رضایت‌بخش زد و پلک‌هایش را روی هم گذاشت و دوباره باز کرد:
- خدا خیرت بده دخترم؛ خیلی خجالت کشیدم به اون آقا پسر گفتم و این‌جوری جوابمو داد. کاش نمی‌گفتم!
نفسی کشید و دوباره ادامه داد:
- خدا کسیو محتاج دیگران نکنه دخترم... خیلی سخته که چشم انتظار کمک باشی!
- چی بگم بخدا؟ منم جای شما خیلی ناراحت شدم.
آرام زنبیل را از روی زمین برداشت و پشت سر پیرزن به سمت خانه‌اش روانه شد. چند دقیقه طول کشید تا برسند؛ راهی نبود اما پیرزن گویا دیگر پای راه رفتن نداشت.
وقتی رسیدند، پیرزن از بین لباسش کلید‌هایش را بیرون آورد و گفت:
- خدا خیرت بده مادر، خیر از جوونیت ببینی! خدا نسل شما جوون‌های خوبو زیاد کنه. از ته دلم برات دعا می‌کنم. خدا مشکلاتتو از سر راهت برداره.
آرام بغضش گرفت و سعی می‌کرد تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,571
پسندها
35,469
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #54
- آه خدایا؛ کاش بچه‌های منم مثل تو بودن. میان خونه‌م هرچی دارم و می‌خورن و باز میرن. حتی یک خوراکی برای خونه‌ی مادر بیچاره‌شون نمی‌خرن! نمی‌گن با خودش واقعاً که این پیرزن، توی این سن و سال هیچی نمی‌خواد؟ از کجا می‌خواد بیاره این همه خرج کنه؟ همین آجیلی که گفتم برات بیارمو به زور و بلا توی هفت تا سوراخ سمبه قایم کردم تا پیدا نکنن وگرنه تا ته‌شو می‌خورن و به منم تعارف خشک و خالی هم نمی‌زنن.
صدایش کمی آرام و غمگین شد. نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
-اون روز عروسم اومده میگه مامان چرا بستنی نداری؟ من به نوه‌هات چی بدم بخورن؟ خب یکی نیست بهش بگه مگه من مسئول سیر کردن شکمشونم؟ خونه‌ خودشون هیچی نمی‌خورن؟ هیچی ندارن؟ نوش جانشون بیان خونه‌ی من با من غذا بخورن خوش‌حالم و دلم خوشه. ولی غارت‌گرن؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,571
پسندها
35,469
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #55
آرام در راه برگشت کاملاً فکر و ذهنش سمتِ آن پیرزن تنها بود. تنها؟ حتی نمی‌دانست همسر دارد یا نه؟ فوت کرده است یا زنده؟ طلاق گرفته‌اند یا زندگی می‌کنند؟ ولی احتمالاً وقتی این‌قدر دلش پر است تنها زندگی می‌کند. واگرنه همسرش قطعاً جلوی بچه‌هایشان را می‌گرفت تا آن‌قدر پیرزن بدبخت را اذیت نکنند!
چه‌قدر تنها بود! بنده‌ی خدا تا گوش شنوا دید حرف‌هایش را زد. کاش می‌توانست بیشتر بماند تا لااقل دل پیرزن بیشتر شاد شود! اما او را نمی‌شناخت پس کار درستی کرده بود که سریع رفت.
زمانی که پیرزن می‌گفت برایت دعا می‌کنم دلش می‌خواست بگوید خانم جان! برای زندگی‌ام دعا کن؛ برای حالِ بدم. اما خب زبانش یاری نمی‌کرد و شاید واقعا نباید می‌گفت. هر چه که بود این اتفاق باعث شد تا ماجرای ناهار را از یاد ببرد.
تلفنش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,571
پسندها
35,469
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #56
به سمت ایستگاه اتوبوس رفت و برگشت تا ببیند اتوبوسی دیده می‌شود یا نه. با کمال ناباوری همان لحظه اتوبوس جلوی پایش ترمز زد. سوار شد و نگاهی به طرف خانم‌ها انداخت؛ خالی بود! خیلی تعجب برانگیز است! همیشه آرام در حال له شدن از فشار جمعیت است و الان اتوبوس خالی بود! از نظرش امروز روز عجیبی‌ست.
من‌کارتش را در آورد تا هزینه‌ی حمل و نقلش را حساب کند که خانمی گفت:
- کی من‌کارتش شارژ داره؟ یکی برام بزنه مرامی.
آرام با شنیدن کلمه آخر حتی اگر می‌خواست این‌کار را انجام دهد، منصرف شد. نگاهی به او انداخت؛ چهره‌ای آفتاب سوخته، چشمانی سیاه و اطراف آن زرد و قرمز، لبانی کبود، تنی لاغر و لباس‌هایی بهم ریخته. او معتاد بود و مفت خور! پس آرام حتی لحظه‌ای دلش برایش نسوخت و خودش را اتفاقاً با کمال میل به کوچه‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,571
پسندها
35,469
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #57
به در خانه رسید و متوجه شد تمام برق‌ها خاموش است و وقتی در می‌زد کسی پاسخ نمی‌داد:
- عه چرا برقا خاموشه؟ چرا جواب نمیدن؟ نکنه خونه نیستن؟ وای!
دنبال کلید‌هایش در تهِ کیفش، میان لوازم‌ها گشت:
- اَه لعنت بهت! کدوم قبری‌ای آخه؟
بالاخره پیداش کرد و وقتی کلید را در قفل چرخاند متوجه قفل بودن آن شد:
- گل بود به سبزه نیست آراسته شد! کجان اینا آخه
وارد حیاط شد و تا ورودی خانه جلو رفت که قفل بعدی را دید:
- محشره بابا! خدا کنه لااقل کلید اینو نبرده باشن!
هرچه به دنبالش گشت پیدا نکرد. ناگهان صدای پیکان وانت زهوار در رفته‌ی پدرش آمد. آرام را سراسر استرس پوشاند. نمی‌دانست چه کند و چادر همراهش نبود. خیره به در ماند و صدای قدم‌های پدرش که نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد، انگار او را خفه می‌کردند.
ترسیده بود،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,571
پسندها
35,469
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #58
ناگهان صدای سیلی محکمی که پدرش به صورت آرام زد، دل در و دیوار را به لرزه در آورد. او را به دیوار زد و چندبار دیگر ضربه‌هایش را به صورت آرام وارد کرد. جسم نحیف دخترکِ بی‌چاره از درد و ترس، خالی کرده بود:
- مگه من نگفتم کسی که با آبروم بازی کنه رو می‌کشم؟ چرا مانتویی‌ای؟ چرا شبیه دخترای خیابونی لباس تنته؟ د آخه من مگه نگفتم حق نداری؟
می‌گفت و آرام را زیر بار کتک گرفته بود. دیگر جانی برایش نمانده است. پدرش به نفس زدن که افتاد، مثل یک تیکه کاغذ او را رها کرد و از حیاط بیرون رفت.‌ به مادرش در حالی که صدای نفس‌هایش بسیار بلند بود زنگ زد:
- کجایی؟ د می‌گم کجایی؟ رو اعصاب من نرو کدوم گوری‌ای؟ به عزای آرام می‌شونمت. دختره‌ی کثیف، مانتویی راه می‌ره؟ گوه خورده هر کس بخواد با آبروم بازی کنه؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,571
پسندها
35,469
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #59
تمامِ بدنش می‌لرزید و نگاهش بدونِ چرخش گردن به سختی به سمتِ درِ حیاط‌شان بود. صدای نزدیک شدن قدم‌های پدرش آمد:
- دختره‌ی حروم؛ خدا با دادنِ تو جهنمو بهم داده!
نزدیک تر آمد و دوباره آرام را زیر بارِ کتک گرفت و لگدی محکم به رانِ سمتِ چپِ آرام زد. آرام از شدت درد ناگهان صدایش بلند شد و پدرش عصبی‌تر از قبل به صورت آرام سیلی‌ای کوبید:
- خفه شو! خفه خون بگیر! صدات آبرو بره. صداتو هیچکس نباید بشنوه، باید بمیری!
- بابا توروخ...
پدرش دادی زد که آرام تکانِ محکمی خورد:
- بمیر! بمیر! خفه شو! صداتو نشنوم! اصلا چرا داری نفس می‌کشی هنوز؟
مشتی بسیار محکم به روی جاکفشی کنارشان کوبید، از آرام دور شد و به سمت ماشینش رفت. آرام ترسید، حتی بیشتر از آن‌چیزی که بتوان در کلمه گنجاند. با تنی شکسته و حالی بدتر از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : NARGES AMIRI

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا