• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه بال‌هایی که سهم او نبود | نرگس امیری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع NARGES AMIRI
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 40
  • بازدیدها بازدیدها 535
  • کاربران تگ شده هیچ

NARGES AMIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار آوا
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,546
پسندها
35,180
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
کد داستان کوتاه: 639
ناظر: @vida1


بسم تعالی...

نام داستان کوتاه: بال‌هایی که سهم او نبود
نام نویسنده: نرگس امیری
ژانر: درام

خلاصه:
آرام در سیاهی سنگینی گیر افتاده است؛ گاهی آن دختری‌ست که قهرمانِ دنیای خودش و اطرافیانش است. گاهی هم آن بچه‌ای که هیچ‌گاه طعم حمایت را نچشیده و سر بر زانوی خود می‌گذارد و اشک می‌ریزد. در تکاپوی زندگی اتفاقاتی برایش رخ می‌دهد که معنایی برای زنده ماندن نمی‌یابد و قصدِ گریختن از زندگانی میکند اما، ناجی‌اش این حق را از او می‌گیرد و ... .
 
آخرین ویرایش
امضا : NARGES AMIRI

Mobina.Yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
958
پسندها
5,811
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • مدیر
  • #2
https___forum.1roman.ir_attachments_603963_.webp

"والقلم و مایسطرون"
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین **♡ تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه ♡**

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mobina.Yahyazade

NARGES AMIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار آوا
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,546
پسندها
35,180
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
نگاهی به درِ اتاقِ جلسه‌ی دادگاه انداخت؛ دری به رنگ آبی. نمی‌دانست آبی رنگِ امید برایش باشد یا رنگِ باختن در بازی. صندلی‌های کنار آرام خالی بودن؛ او از قصد جایی نشست تا کسی دورش نباشد. احساس می‌کرد این‌گونه می‌تواند بهتر تمرکز کند. سراميک‌های کفِ سالن تناژی از خاکستری داشتند؛ حتی همین‌ها هم مانندِ آرام روحی در تن نداشتند. از استرس زبانش در دهان نمی‌چرخید. دستانش سردِ سرد؛ پاهایش انگار در وانِ پر از یخ بوده که دیگر جانی ندارند. می‌دانست اگر از روی صندلی بلند شود به ناچار دست به گریبانِ دیوار می‌شود.
چه دخترِ تنهایی! پدر بود اما هیچ‌ کجا برایش حضور نداشت و تنها اسمش را در شناسنامه یدک می‌کشید تا یتیم قلمداد نشود. با خودش مدام زمزمه می‌کرد:
- من باید بتونم؛ آرام خودتو جمع کن! آرام بچه بازی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار آوا
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,546
پسندها
35,180
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
لرزه‌ای به تنش افتاد اما سعی کرد تمامِ انرژی‌اش را به صدایش ببرد:
- بله؟ خودم هستم.
استرس باز هم در حالِ قورت دادنش بود. نمی‌توانست آرام بماند و مداوم حرکاتی نشان می‌داد که بقیه متوجه هُل بودنش، می‌شدند. به داخل اتاق او را همراهی کردند و با دست، صندلیِ مشخصی را نشانش دادند. اتاقی با دیوارهای سفید، صندلی‌هایی خاکستری، میز‌هایی قهوه‌ای و ۲ زن و ۵ مرد که پشت آن‌ها نشسته بودند. به آرام نگاه می‌کردند؛ شاید در ذهن آن‌ها این‌گونه می‌گذشت که مگر سنی دارد که درگیر دادگاه شده است؟ احتمالاً اشتباه می‌کند چرا که این افراد روزانه با پیر و جوان در هر سنی سر و کله می‌زنند.
روی صندلی نشست و نفسی عمیق کشید. باز هم آن مردکِ خدا نترس آمده تا حق‌اش را پامال کند. اما این آخرین جلسه‌ی او بود و اگر نمی‌توانست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار آوا
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,546
پسندها
35,180
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
جلسه‌ شروع شده بود. قاضی و دگر افرادِ دخیل در جلسه، اول از آن مردکِ نابخرد سوال‌پرسی می‌کردند و او نیز در حال پاسخ‌دهی بود.
حدود ده دقیقه گذشته و انگار سوال‌هایشان تمام شده است. بالاخره نوبت اظهار بیاناتِ آرام رسید. صدایش زدند تا متوجه خطاب آن‌ها بشود. نفس عمیقی کشید تا بتواند اکسیژن را به ریه‌های مچاله شده از شدت فشار و استرس برساند. دست‌هایش می‌لرزید و سعی داشت با یک چیزی آن‌ را متوقف کند. دست به کیفِ سیاهِ بزرگش کشید و گوشه‌ی سمت چپ آن را در دست گرفت. وقتی شروع به صحبت کرد گویا صدایش از گلو بیرون نمی‌آمد. نیشگونی از پای خود گرفت و سعی کرد متمرکز شود تا بلند تر از معمول حرف بزند. هیجانِ منفیِ بیش‌ از اندازه‌ی او پایش را نیز بی‌قرار کرده، کسی نمی‌دید اما همین که خودش می‌فهمید بس بود.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار آوا
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,546
پسندها
35,180
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
مردک خواست حرفی بزند اما آرام دستش را بالا آورد و گفت:
- نوبت منه! شما حرف‌هاتونو زدین و الان فقط باید سکوت کنین.
قاضی از جسارتِ آرام به وجد آمده بود و گفت:
- خانم صمدی لطفاً ادامه بدید.
آرام حالا کمی آرام شده بود و می‌توانست حرف‌هایش را به یاد بیاورد. دست راستش را مشت کرد و با ناخن، کف دستش را به بازی گرفت تا همین گونه مسلط بماند.
- من هیچ دارویی برنداشتم. چیزی که از سفره‌‌ی پدرم یاد گرفتم، قانع بودن و دزدی نکردنه؛ چیزایی که باز‌م جناب درکی از اونا ندارن. اتهام دست‌کجی و بی‌نظم بودنِ من، بسیار کار زشتی بود و قطعاً بنده پیگیر این‌ها خواهم بود تا مشخص بشه.
نمی‌خواست دنبال این مسائل کم‌ اهمیت برود، حوصله‌اش را نیز نداشت. اما برای ترساندنِ او باید می‌گفت تا ذهنش را بهم بریزد. تازه داشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار آوا
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,546
پسندها
35,180
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
***
یک ساعتی در جلسه در حال دفاع و بحث بود. گویا دیگر استرسی نداشت و تماماً عصبانیت و حق به جانب بودن، او را در بر می‌گرفت.
وقتی از آن اتاقِ سیاه بیرون آمد نفسی کشید و زیر لب گفت:
- خدایا تا اینجا پیش رفتم، بقیه‌ش توکل به خودت... .
اما این‌بار می‌دانست که احتمالِ بردِ او بیشتر از آن مردکِ احمق بود و واقعاً به قدرتِ توکل به خدا ایمان داشت. آخر وقتی از اتاق بیرون می‌آمد، خون را در چشمانِ زشتش می‌توانست ببیند؛ انگار که خدا مقدر کرده تا کمی طعم ذلت را بچشد.
که می‌دانست؟ شاید قرار بود این‌دفعه پوزش را به زمین بزند! جلسه‌ی قبل او با پوزخندی سهمگین به آرام، آن‌جا را ترک کرد. چرا که خوب دروغ‌ها را قطار کرده و کارش درست پیش رفته بود. اما این‌بار فرق داشت.
سرش گیج می‌رفت و به دنبال آب می‌گشت. به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار آوا
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,546
پسندها
35,180
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
آرام تعجب کرد! مگر می‌شود؟ دقیقه‌ای از او اجازه خواست تا چک کند. وارد بلوبانک شد و با عددِ نُه هزار و پانصد تومان رو به رو شد. مگر امکان داشت؟ آخرین تراکنش ها را چک کرد تا بفهمد چه شده. بله! امروز قسط وامش را برداشته و پولی برایش نمانده است. یک غلطی کرد و وامی برداشت؛ حال هم پولی نمانده تا خرجِ خودش کند. به حاج‌آقا با شرمندگی نگاه کرد:
-ام...حاج‌آقا آب رو نمی‌برم بدید بذارم سرجاش؛ شرمنده وقتتون رو گرفتم.
پیرمرد متوجه خجلی، استرس، لبانِ خشکیده و حال پریشانِ دخترک شد. لبخندی زد و گفت:
- ببر دخترم، عیبی نداره؛ حتماً جلسه‌ی سختی هم داشتی!
آرام نفس عمیقی کشید. آن‌قدر چهره‌ی تابلو و ضایعی داشت که حتی او هم متوجه شده بود.
- نه دستتون دردنکنه حاج‌آقا، خدمتتون باشه.
پیرمرد چندباری اصرار کرد اما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار آوا
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,546
پسندها
35,180
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
گفته بودند نتیجه نهایی جلسه تا بیست روز بعد از آن روی سایت قرار داده می‌شود. در این روزها سعی می‌کرد خودش را سرگرم دانشگاه کند. رشته‌اش روانشناسی بود و علاقه عجیبی به کنجکاوی در شخصیت آدم‌ها داشت. در کلاس‌ها بیش از گذشته فعال بود و تقریبا از چیزی عقب نمی‌ماند. هیچ جلسه‌ای را غیبت نمی‌کرد و دوستانش مدام به او می‌گفتند که تغییر کرده است و فقط بخاطر نتایج دادگاه نیست؛ ساکت‌تر شده است و بیشتر در افکارِ خود فرو می‌رود. او نیز لبخندی می‌زد و می‌گفت:
- زندگیه دیگه! گاهی خوبه گاهی هم بد.
آن‌ها هم ابرویی بالا می‌انداختند و دیگر چیزی نمی‌گفتند. چرا که آرام قرار نبود چیزی به آن‌ها بگوید.
اما خب خودش می‌دانست که سنگینیِ اتفاقات جانش را آرزده کرده و آرزوی خوابی بدون دغدغه را دارد. دلش می‌خواست به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار آوا
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,546
پسندها
35,180
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
بالاخره یک روز در همان حوالی بیست روز که ساعت ۱۱:۳۰ ظهر از خواب بیدار شد. طبق عادات همیشگی‌اش اول با چشمانِ بسته دنبال گوشی‌اش گشت تا چک کند. البته کار خاصی هم نداشت، جز اخبار دانشگاه، دوست صمیمی‌ و دوست پسرش، کسی با او آن‌‌چنان ارتباطی نداشت که منتظر پیامی باشد. البته نه آن که فردی اجتماع‌گریز باشد؛ اتفاقا بسیار اجتماعی‌ست اما بخاطر اتفاقات و شکستگی‌هایی که درونش داشت وقتی در ارتباط با آدم‌ها می‌ماند خیلی اذیت می‌شد چرا که آن‌ها درکی از زندگی‌اش نداشتند.
در دوران نوجوانی بسیار پرجنب و جوش بود و همه از شیطنت‌های او لذت می‌بردند اما در حوالی کنکور بسیار متحول شد.
به محض آن‌ که رمز گوشی‌اش را زد نوتیف پیامی را دید و چون تازه بیدار شده بود چشمانش کمی دو دو می‌زدند. سعی کرد با ورزش دادنِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : NARGES AMIRI

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا